تبليغاتX
شـمیـم کوثـر
دل نوشته ها ودغدغه ها


شـمیـم کوثـر










 

                                              

 

 

جا دارد که نگران باشی ..... نگران ایمان وغیرتشان .... نگران این که برایش چه دامهایی گسترده اند.........

صدای زنگ موبایلش در کلاس پیچید .

فکر نمی کرد که این  جوری تو تور بیفته .

امتحان که تموم شد خیلی التماس معلم  کرد که موبایلش رو بده ولی معلم  ترجیح داد که فعلا  اون رو چند روزی به دفتر مدرسه بسپاره.

 

 معاون فهرست گوشی رو باز کرد ....

 

وحشتناک بو د ، گوشی تلفن همراه یک جوان 17 ، 18 ساله ، مملو از                               مستهجنیاتٍ شدیدات !!!

وخدا می داند چه می کند  با این جوان ، با ایمان این جوان ، این موبایل لعنتی .

 وچه دام شیرینی  است که برای  افتادن در این تور هزینه ها می کنند پدر ومادر ها .

 

وبعضا معترض مدرسه اند که چرا نمی گذارند فرزندان این مرز وبوم از تکنولوژی روز استفاده کنند!!!

 

وچه توجیهاتی : برای تماس با فرزندمان لازمه که همراهش باشه !!!

ودشمن ایمان جوانان _ شیطان واعوان وانصارش _  عالمانه می تازد وهرروز وسیله ای می سازند بهتر برای صید بیشتر  وما در خواب غفلت.

از ماهواره ها می ترسیدیم ....

 فکر نمی کردیم یک روزی هزاران هزار البوم از فیلم ها وعکس های مستهجن را  خواهیم خریدوبه فرزندانمان کادو خواهیم داد!!!

 هنوز گمان پدر این است که فرزندش را با تکنولوژی آشنا کرده  ونمی داند که چه  پنجره ای به سمت جهنم گشوده است . شعله های آن  لحظه به لحظه ایمان وغیرت فرزندش را در خود می بلعد.

ومادر که برای تهیه این همراه نا رفیق! چقدر التماس پدر کرده است !!!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387 ساعت 13:55  توسط حسین مولوی  | 


 

 

جمعه ها همیشه یک بوی دیگه داره... بوی تو که جاری وساری هستی

                   در زمین وزمان ...  واین نذر چشم هات باشه  هر چند که خیلی ناقابله....

 

ای عبورت چو ابـــر  بــــــارانی

چشــمه هــــای  زلال  ایمانی

 

 ای قبـایت سفید و شالت سبز

هم چو  برفـــی که در بهارانی

 

 هر کلامت تسلسلــی  از نور

کــه بــه سطر کتاب بنشــانی

 

صبـــح جمــعه که می شود آیا

همره ما تو نـــدبه می خوانی

 

همه شب درگمان و وهم و خیال

پـیـشم آیی ولــــی نمی مانی

 

مــــن سرودم غــــزل ز هجرانت

تو غــــزل ناسروده می خوانـی 

 

عزیزهایی که این شعر رو می خونن یک صلوات در ستون نظرات جا بذارن تا هممون نثار قدمهاش بکنیم

یا علی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 ساعت 23:23  توسط حسین مولوی  | 


 

 

اوایل که شنیده بودیم باور نمی کردیم. مطالعه را می گویم .  یعنی آمار میانگین مطالعه در ایران را .   

 این که می گفتند در شبانه روز میانگین مطالعه بین دو ونیم دقیقه تا  هشت دقیقه متفاوته.                 

یک روزی یکی از همکاران پیشنهاد داد یک آمار گیری ساده ای در مدرسه * خودمان انجام دهیم .          

با کمک این دبیر باسلیقه آمار گرفتیم دیدیم درسته .همون حدودهایی بود که شنیده یودیم . حالا حسابش روبکنید که در ژاپن میانگین مطالعه رو معادل ۸ ساعت در روز اعلام کرده اند .

حدود هفت ساعت وپنجاه دقیقه با هم اختلاف داریم .

 خیلی زیاد نیست ؟  نـــــــــــه !!!!!؟؟؟؟؟؟

 

 * این آمار در سال ۸۰در مدرسه ای که در اون سالها مدیرش بودم یعنی ابراهیم آباد گردآوری شده بود

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 ساعت 0:28  توسط حسین مولوی  | 


بسم الله الرحمن الرحیم

اللهم کن لولیک الحجة ابن الحسن صلواتک علیه وعلی آبائه فی هذه الساعة وفی کل الساعة ولیاً وحافظا وقاعدا ًوناصرا ودلیلاً وعینا حتی تسکنه ارضک طوعا وتمتعه فیها طویلا .

 

اللهم ارنا الطلعة الرشیده والغرة الحمیده

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387 ساعت 0:53  توسط حسین مولوی  | 


 

همکار ارجمندم خانم ملک محمدی که یک مدیر خوش ذوقی در یک مدرسه راهنمایی در زرین شهر اصفهان است  بنده وچند نفر از عزیزان دیگر رو به یک مشاعره اینترنتی دعوت کرده وخواسته یک شعری رو بنویسیم که در آن  یکی ازکلمات خرابا ت - تماشا - قلندر ویا محرم دل  وجود داشته باشه .

خوب ما هم در محضر جناب حافظ این شعر رو انتخاب کردیم . از این خانم مدیر خوش ذوق اصفهانی هم تشکر می کنیم که در میان همه مشغله های کاری بین ما وجناب حافظ آشتی داد.:

 

حسب حالی ننوشتیم وشد ایامی چند

محرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند

مـــا بـدان مقصد عــــــالی نتوانیم رسید

هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند

قنــد آمیختـــه با گل نه علاج دل ما است

بوســــه ای چنـد برآمیز به دشنامی چند

زاهــــد از کوچه رندان به سلامت بگــذر

تـــا خــرابت نکند صحبت بدنـــامی چند

عیب می جملــه بگفتی هنرش نیز بگو

نفــی حکمت مکن از بهر دل عامی چند

ای گـــدایان خـرابات خـــدا یار شما است

چشـــم  اِنعــــام مدارید زاَنعامی چند...

حــافظ از شوق رخ مهر فـــروغ توبسوخت

کامگـــارا نظری کن سوی ناکامی چنــد

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 ساعت 15:52  توسط حسین مولوی  | 


 دیروزنشست شورای معاونان اداره رو بردیم به روستا.

 زادگاه حضرت آیت الله اراکی (ره) روستای مصلح آباد. این روستا سه تا مدرسه داره .ابتدایی وراهنماییش مختلطه ویک هنرستان داره با 80 نفر دانش آموز که 60نفرش چون از روستاهای دیگه می آن ساکن خوابگاه هستند .

راستی این روستا زادگاه معاون محترم آموزش متوسطه اداره آقای فاضلی هم هست.

نمونه کوچکِ کوچکِ کوچکی از سفرهای استانی دولت

اهداف برگزاری شورا در مدارس :

اول این که: از محیط خشک اداره کمی بیرون بریم  وتصمیم هایی که می گیریم واقعی تر باشه.

دوم این که:درک مشکلات واقعی مدارس نیاز به حضور در محیط مدارس داره تا از نزدیک ببینی ،بشنوی ولمس کنی بعد هم تصمیم بگیری.

سوم این که : خیلی از مشکلات مدرسه واقعا مشکل نیستند فقط یک ناهماهنگی بین  دوایر اداره است که با نشستن در کنار هم این ناهماهنگی ها به هماهنگی تبدیل می شه وخلاصه مشکل به غیر مشکل !

چهارم این که : مدیران مدارس هم از این که مسئولان اداره به صورت گروهی به اونها سر می زنند به کارشون دل گرم تر می شن وخلاصه خیلی از مشکلات هم به خاطر دلگرم شدن  اونها  رفع می شه.

 

مصوبات جلسه چی بود؟؟؟         بد نبود .خیلی هم خوب بود.

 

1- اختصاص یک دستگاه  مینی بوس بلااستفاده در اداره به هنرستان شبانه روزی مصلح آباد .

2- اختصاص یک رایانه وچند تخته فرش به همین مدرسه.

3- اختصاص  یک دستگاه فتو کپی به مدرسه راهنمایی.

4- تقبل  هزینه ایاب و ذهاب اردوی همه دانش آموزان این روستا  .

5- برنامه ریزی برای ساخت یک سالن ورزشی در محوطه این مدرسه وهم چنین سرویس بهداشتی برای خوابگاه .

6- واز همه مهمتر ایجاد روحیه مثبت در عوامل اجرایی مدرسه برای فعالیت بیشتر که به نظر من این  از همه مهمتره.

 

دست آخر هم از خوابگاه دانش آموزها بازدید و چند دقیقه ای با اونها گپ وگفتگو شد وچقدر ساده وصمیمی اند این چشم های بی ریا (ببخشید یک لحظه حس شاعرانه گل کرد )

انتظاراتشون :

 

کیفیت بخشیدن به غذا .

رسیدگی به امور ورزش (یعنی این که توپ کم دارند ) .

حل مشکل سرویس های بهداشتی  خوابگاه.

 

اگر گفتین چه نکته ای در انتظاراتشون نبود در حالی که در مدرسه خیلی مهمه ومعمولا از تنها چیزی که صحبت نمیشه این جور مسائله؟؟؟ 

                           رئیس اداره ومعاونان در خوابگاه دانش آموزان روستا

                                

 همکارها ی عزیز ، مدیران محترم ، دوستهای عزیز صاحب نظر .نظر شما در مورد این جلسات ونتایج اون چیه!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 ساعت 0:32  توسط حسین مولوی  | 


 

                                                     

 

شنیده اید حکایت مردی را که در کنار نهر  آبی نشسته وصندوقچه ای پر از مروارید در کنارش نهاده  بود. مروارید ها را یک یک از صندوقچه بر می داشت و بر آب می انداخت .

پرسیدند: ای مرد ! این چه کاری است که می کنی ؟!

گفت : از صدای قُـلپ قـُلپ آن خوشم آمده است .

 حال من هم حال همان مرد را ماند ؛ نشسته ام در کنار نهر زمان . از صندوقچه عمر  مروارید فرصت ها را در این نهر می اندازم و لذت می برم  وتو گویی که مولایمان نفرموده :

اضاعة الفرصة غصة .  نهایت تباه کردن فرصت ها غم وغصه است.

و یا  : الفرصة تمرّ مرّ السحاب . فرصت ها در گذرند  همان گونه که ابرها می گذرند .

 

گوهر وقت بدین خیرگی از دست مده     آخر این درّ گرانمــــایه بهـــــایی دارد

واز قیصر که:

 

حرف های ما هنوز نا تمام...

تا نگاه می کنی :

                          وقت رفتن است.

بازهم  حکایت همیشگی!

پیش از آن که  باخبر شوی

لحظه عزیمت توناگزیر می شود.

آی...

ای دریغ وحسرت همیشگی!

ناگهان

         چقدر زود   

                      دیر می شود.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 ساعت 0:12  توسط حسین مولوی  | 


 

 

به قدری معروف شده که بیش تر دانش آموزان دبستانی وخیلی از پدر مادرها هم اورا می شناسند ، آن قدر که او را می شناسند  (( دارا وسارا)) را نمی شناسند.

((باربی )) را  می گویم .

دخترکی 8-9 ساله  با تصویر های مختلف ولباس های رنگارنگ وبزک کرده بر روی لوازم التحریر  دانش آموزان  خود نمایی می کند ؛ با اداها واطوارهایش .

ناسازگار ؛ با فرهنگ ما . هم فرهنگ دینی وهم فرهنگ ملی . هم نامش وهم پوشش او .

ولی در چه سطح وسیعی تبلیغ می شود ؛ رسانه بزرگی به نام مدرسه .بدون هزینه.

(( باربی)) هم یک نمونه از از انواع هجوم های آن طرفی هاست .

با خودم فکر می کنم  (( باربی )) با  (( بی بند وباری )) هم ریشه است .

نظر شما چیست ؟؟؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387 ساعت 22:33  توسط حسین مولوی  | 


 

 

شب به ما فرصت دعـــا بدهید

در قنوتش به مــا خـــــدا بدهید

 

جـای دوری نمی رود به خـــدا

جرعه یا نشئه ای به ما بدهید

 

گـــر طواف حـرم نمی بخشید

لا اقــــل مــروه  یا صفا بدهید

 

دلمان مملو از تب و درد است

جای دارو به مـــا شفـا بدهید

 

مـــا نشــانی زیار می جوییم

کس نداند شما ، شما بدهـید

 

لحظه هامان به ذکرباطل شد

نفسی ذکـــر مرتضـــا بدهید

 

لبمان را به صــــوت تـرکردیم

تپه هـــــایی پر از حرا بدهید

 

از ازل در پــی ابـــــد بودیــم

یا شهادت یا که انتها بدهـید

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387 ساعت 0:30  توسط حسین مولوی  | 


با بازگشایی مدارس در روز چهارشنبه 14 فروردین  رسما کار ما همآغاز شد هرچند که با حضور کم رنگ بچه ها روبرو بود در سالی که مزین شده به نام نو آوری وشکوفایی.

 (داخل پرانتز بگویم که این  نام گذاری برای  سال ها توسط مقام معظم رهبری   خودش یک نو آوری منحصر به فرد است ؛ دادن بار معنایی به سال ها یی که می توانست بی معنا باشد  وجهت دادن  به فعالیت ها  و زدودن فرهنگ خرافه از میان مردم از برکات این نو آوری است . جالب است وقتی می بینید در هنگام تحویل سال همه منتظرند تا ببینند رهبر شان سال جدید را چه می نامند  . وبرخی مواقع از قبل حدس هایی هم می زنند . یادمان نرفته نام گذاری سال ها به موش وگربه را که چقدر بی معنا وبی مفهوم بود وسرشار از خرافه .)

 به اداره که رسیدم بنا را گذاشتیم به این کارشناسان اموزش راهنمایی وابتدایی و بنده هم جداگانه سری به مدارس بزنیم . هم به مدیران ومعلمان  سال جدید را تبریک بگوییم وهم این که نظارتی باشد به نحوه بازگشایی مدارس در این روز . حضور بچه ها کم رنگ بود وعملا دست دبیران و آموزگاران برای ارائه درس بسته  وباز ضرر کننده – متاسفانه – کسانی هستند که به موقع وشاداب آمده اند  واین آسیب بزرگی است و خودش تشویقی است برای بی نظمی  این چنین دانش آموزانی در سال های آینده .

 عادتی شده در ما ایرانیان  این که اگر قرار است یک روز تعطیل باشد  دو روز هم به استقبال آن یک روز می رویم . چند ساعتی که در یکی از هنرستان ها تدریس دارم این نکته خیلی مشهود تر است  12 اسفندماه رفتم به کلاس دیدم دانش آموزان از تعطیلی هفته آینده (19/12/86) صحبت می کنند . می بینید چند روز به استقبال رفته اند هرچند که با سخت گیری های ما این امر برایشان محقق نشد .

14 نوروز از از این دسته از روز هاست؛ باور نکرده ایم که هر امری به جای خودش نیکوست .

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 ساعت 23:53  توسط حسین مولوی  | 


این شعر رو تقدیم می کنم به ساحت مقدس وملکوتی  آل یاسین  (عج)  وپور طاها  که بی قرار آمدنش هستیم وجمعه ها عجیب بوی آمدنش رو با خود داره  . او که نسخه کامل نگارش خداوند از همه برگزیدگان عالم است  ؛ موعود هستی  .

سپیدار چیدنی

تا چنــــد درخیال خودت پرسه می زنی

ای خوب بی بدیــــل شکـــــوه رسیدنی

 

چنـدی است بــی رمقــم از تب غــمت

ای پـــاک آسمــــــانی واحساس دیدنی

 

می دانم از قلمرو عشقت گریز نیست

ای سبــــــز چیدنی ونشـــــاط خریدنی

 

شرحی نوشته ام به غزل های چشم تو

ای شعــــــــر خواندنی وشعور شنیدنی

 

باشد شبی تو از دل ((کوثر)) گذرکنی

ای ســــرو سر بـلنـــد و سپیدار چیدنی

 

پاییز 81

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 ساعت 16:33  توسط حسین مولوی  | 


سلام .

امیدوارم 13 نوروز برای همه خانواده های ایرانی وبرای شما که این صفحه  از دل نوشته های من رو ورق می زنید خوش یمن و سعید باشه وخداوند این روز رو برای همه مبارک بکنه .

ما هم اگر خدا قسمت بکنه داریم می رویم زیارت ؛ زیارت پدر عزیزم ومادر مهربونم که شدیدا عاشق هر دوتاشونم .اونهم در روستا.

                                                       روستای ده کوثر .

روستایی که نمی تونم ازش دل بکنم . 4 روز اول عید هم همونجا بودم . جای خلوتی که خداوند فرصتی را برام فراهم آورد تا همه نامه های نهج البلاغه امیر مومنان رو بخونم .جای شما خالی. حرف های زیادی از ده کوثر دارم اگه خدا قسمت بکنه استارت نوشتن یک کتاب درباره ده کوثر رو زدم. اگر مشغله های کاری این فرصت رو ازم نگیره .

در هر حال موفق وموید ومنصور باشید ومن رو در وقت هایی که خدا فرصت دعا بهتون داد دعا کنید تا عاقبت بخیر باشم انشاءالله

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 ساعت 16:30  توسط حسین مولوی  | 


                                                                                        

                                     

 

یکی از افتخارات من این است که در استانی زندگی می کنم که یکی از اسطوره ها را در خودش پرورش داده ؛ شهید چمران را .

این مرد بزرگ وبه تعبیر خودش :خدای عشق وپرستش ،نماینده حق ومظهر فداکاری وگذشت وتواضع وفعالیت ومبارزه .

 البته افتخارکردن به هم استانی بودن  نه تنها کفایت نمی کند بلکه بی معنا هم هست ،باید مثل او باشیم و اگر نمی توانیم  مثل اوباشیم باید حداکثر  سعیمان را بکنیم . خواندن نوشته های این مرد بزرگ و الهی  ودیدن فیلم لحظات شهادتش عجیب منقلبم می کند وهر بار که در دهلاویه حضور پیدا کردم دلم برای چنین انسانی عجیب تنگ شده وگریه کردم . نمونه ای از اون دسته از انسانهایی که دیوژن دنبالش می گشت :

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر     کز دیو ودد ملولم انسانم  آرزوست

 امام خمینی رحمه الله علیه جمله زیبایی دارد درباره چمران :

چمران با عزت وعظمت وبا تعهد به اسلام جان خودش را فدا کرد .در این دنیا شرف را و در آن دنیا هم رحمت خدا را بیمه کرد . ما وشما هم خواهیم رفت ؛مثل چمران بمیرید .

خواستم آمادتون بکنم برای خواندن یک مصاحبه ابتکاری که با شهید چمران  انجام دادم و چند سال پیش مورد استقبال روزنامه کیهان قرار گرفت وچاپ شد .تصمیم دارم برای سالگرد شهادتش آماده  کنم ؛حتما لذت می برید .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 ساعت 12:7  توسط حسین مولوی  | 


یک هفته ای از تولد پسر عزیز ودلبند و نازنینم  می گذشت که چند بیتی شعر برایش سرودم ، فرصتی نشد که تکمیلش کنم .

 دیشب که با اوپیاده روی می کردیم  کمی مشاعره کردیم والبته به زبان کودکانه اش چند بیت شعر گفت:(( ای شکوفه های دلنشین که همیشه در بهار می آیید ...)) وقتی گفتم که وقعی که کودک بودی برایت شعر گفته ام کلی خوشحال شد ودر باره معنا آن هم بحث کرد  مثلا می گفت :(( چرا در شعرت گفتی مادر من را با وضو بغل کنه مگه من آیه قرآنم ؟ و ...)) ومن هم توضیح دادم که نه تو آیه قرآن نیستی ولی  یکی از نشانه ها وآیات خداوندی وبه این خاطر گفتم که تورا با وضو بغل کنه.

حالا این پسرک عزیزم هشت ساله شده وخوبه که بدونید یکی از افتخاراتش اینه که همنام شاعر بزرگ مولویه .

بد نیست بعد از چند سال این چند بیت را مرور کنم البته همراه شما :

 

می کنی چشم باز ومی خــــندی

گریه ات همچو خنده ات زیباست

هــــرکجا چشم خویش می دوزی

مـــثل این که خدای تو آن جاست

 

من به مــــــــــــادر تو می گـــویم

با وضـــــــو تــــورا بغـــــل گیـــــرد

چــــون تـــو   آیــــه خــــــداوندی

بی وضــویــت مـــبـــــاد بـــرگیرد

 

خنـــده هــای تو می کند مستم

از می خنـــــده ی تو سرشارم

ای مـــحمـــــد جـــواد دلبـــندم

شب مـــــبادا کنــی تو بیـــدارم

 

اسفند 1379

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 ساعت 1:30  توسط حسین مولوی  | 


مومنان:

  • همه وقت آماده نماز هستند.
  • برای ادای زکات مالشان شتاب می کنند.
  • مستمندان را اطعام می کنند.
  • دست نوازش بر سر ایتام می کشند.
  • پاک دامن هستند .
  • به خدمت برادران دینی کمر همت بسته اند.
  • دروغ نمی گویند.
  • از وعده تخلف نمی کنند.
  • خیانت در امانت نمی کنند.
  • هرگاه سخنی گویند راست گویند .
  • شبانگاهان چون راهبان به عبادت گذرانند.
  • در روز چون شیران دلیر در تلاش وکوششند.
  • روزها روزه دارند.
  • شب ها قیام به عبادت می کنند.
  • همسایگان را نیازارند.
  • آرام وسبک ،متواضع ونرم بر روی زمین راه می روند.
  • قدم هایشان برای سرکشی به خانه های بیوه زنان وتشییع جنازه ها روان است .

نقل از : اصول کافی

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387 ساعت 10:1  توسط حسین مولوی  | 


ü  آدم ها مثل کتاب هستند

ü  بعضی از آدم ها جلد زرکوب دارند بعضی جلد ضخیم وبعضی جلد نازک . بعضی ها اصلا جلد ندارند .

ü  بعضی از آدم ها با کاغذ کاهی ونا مرغوب چاپ می شوندو بعضی با کاغذ خارجی

ü  بعضی آدم ها ترجمه شده اند و بعضی تفسیر می شوند

ü  بعضی از آدمها تجدید چاپ می شوند وبعضی از آدم ها فتوکپی آدم های دیگرند .

ü  بعضی از آدم ها دارای صفحات سیاه وسفیدند وبعضی از آدمها صفحات رنگی وجذاب دارند.

ü  بعضی از آدم ها تیتر دارند ، فهرست دارند و روی پیشانی بعضی از آدم ها نوشته اند :حق هرگونه استفاده ممنوع ومحفوظ است .

ü  بعضی از آدم ها قیمت روی جلد دارند و بعضی از آدم ها ، با چند درصد تخفیف به فروش می رسند .

ü  بعضی از آدم ها ،بعد از فروش پس گرفته نمی شوند .

ü  بعضی از آدم ها را باید جلد کرد و بعضی آدم ها را می شود توی جیب گذاشت و بعض ها را توی کیف .

ü  بعضی از آدم ها نمایشنامه اند ودر چند پرده نوشته واجرا می شوند .

ü  بعضی از ادم ها فقط جدول وسرگرمی اند و بعضی ها معلومات عمومی.

ü  بعضی از آدم ها خط خوردگی وخط زدگی دارند و بعضی از ادم ها غلط چا÷ی فراوانی دارند .

ü  از روی بعضی آدم ها باید مشق نوشت و ازروی بعضی باید جریمه نوشت.

ü  بعضی از آدم ها را باید چند بار بخوانیم تا معنی آن ها را بفهمیم

ü  و

ü  بعضی از ادم ها را باید نخوانده دور انداخت .

به نظر شما آدم ها مثل کتاب نیستند ؟
+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387 ساعت 16:20  توسط حسین مولوی  | 


فرمانده در غیبت

بیا ای سبز پوش سر فــراز مانده در غیبت

نگاهت بازگوی غصه های خوانده در غیبت

دعـــــای ندبه آدینه ام تقــــدیم درگـــاهت

تو ای مجموعه زیبایی ای پیمانده در غیبت

اگر چه قسمت ما نیست دیـــدار جمال تو

گــــــناه ما رخ زیبـــای تو پوشانده درغیبت

ببین این لشگر آمـــــاده جان برکف عاشق

ولیکن مانده ای گویا تو ای فرمانده در غیبت

غزل های مرا خیل ملایک خوانده از شوقت

ببین ای آشنای سبزپوش ای مانده درغیبت

 

مهدی طهماسبی

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387 ساعت 8:41  توسط حسین مولوی  | 


         

امشب که شب ولادت فخر کائنات واشرف مخلوقات است دلم خیلی هوای مدینه و گنبد سبز ش رو کرده وشب ولادت امام جعفر  صادق (ع) که غربت بقیع  آن  حضرت دل بنده حقیری مثل من را که غربت اونجا رو از نزدیک حس کرده روهوایی  می کنه. یادش بخیر شهریور 86 را که این دل یک هفته ای  کبوتر غربت بقیع محرم حضرت رسول بود  والان که موسم ولادتشونه  حسرت در اونجا بودن رو دارم.

 البته ما خیلی وقت ها فقط  به غربت بقیع وامامان مدفون در بقیع  گریه کردیم که حقا وانصافا هم همین طوره اما از غربت پنهان حرم پیامبرغافل موندیم. ظاهرا حرمی وضریحی و گنبدی اما خدا قسمت کنه آنهایی که نرفتند و خدا مجددا قسمت آنهایی بکنه که رفتند تا ببینند که  یکی از مصادیق غریب واقعی پیامبر(ص) است که شما وقتی خوب به داخل ضریح سبز نگاه می کنی می بینی که گرد وغبار از حرم بر نداشتند . یا موقع اذان که می شه و موذن به جمله (( اشهد ان محمد رسول الله )) می رسد  و جمعیت داخل مسجد کیپ تا کیپ نشسته یک لبی برای صلوات باز نمی شه . و مردمی که معتقد به زیارت حضرت رسول هستند چقدر غریبانه در حرم آن حضرت مشغول زیارتش می شوند .و ...

 بله امشب شب زیبایی است . نمی خوام در این لحظات سرخوشی دلاتون رو غمگین کنم هرچند که غمگین شدن برای آن حضرات از هزاران هزار شادی برتر ودلنشین تر است . مهمانتان کنم به چند بیتی از شعری را که در سال ۸۱ سرودم وتقدیم خاک پایش کردم:                          

بایـــــد که دل را ببـــــــندی

برهرچه نیـــــــلوفری نیست

منــــــــها کنی چشم خود را

ازچهره ای کان پری نیست

 

باید تو هم گل بچینی 

 از باغ یــاس خداوند

بـــــاید مطهر بمانی

 مــــــانند کوه دماوند

 

 مــــنذور نذر تغـــزل

باشی ولی بی تکـلف

منشور نشر تکـــامل

باشی ولی بی تعارف

 

بایدکه امشب توراهم

 توفیـــق مستی دهد دست

  از جـــام عشق جمــالش 

  سرزنده باشی وسرمست

 

  باید که دست تو گیرد

 دامان آل محمد

 تا گوشه چشمی نماید

  بر تو بلال محمد

 

امشب تو هم عاشقی کن

 تا نام تو زنده مــــــــاند

در دفتر ش تــُُُـا نهایت

نـــــــــــام تو پاینده ماند

 

برخیز تا ماهم امشب

با هم توسل بخوانیم

با نام ناب محمد (ص )

شعر تکامل بخوانیم

 

امشب که شعرم قرین شد

با دفــــــــــــتر خاطراتش

روحم تصـــــــاعد گرفته

 با چرخش یک نگــــاهش

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387 ساعت 23:26  توسط حسین مولوی  |