تبليغاتX
شـمیـم کوثـر
دل نوشته ها ودغدغه ها


شـمیـم کوثـر










 

 

ای کاش ....

ای کاش که این خانه را آتش نمی کشیدند ....

 

 

یادش بخیر .... شهریور ۸۶ .... آمدم

آمدم پشت دیوار خانه ات خانوم !....پشت همین درب  که ای کاش به آتش نمی کشیدند.

 دلم امشب سخت هوای مدینه ات کرده .هوای نماز پشت درب خانه  و خواندن زیارت نامه ات

به به ! بهشت است به خدا ....ضریح بی زایر خانه ات وشاید قبر تو  چه رنگ سبز دلنشینی داشت ....

تا وقتی به حرمت ( قبر گمشده ات ) مشرف نشده بودم این گونه دلم هوایی مدینه ات  نمی شد ....

 علی رغم لذت زیارت بقیع و حرم حضرت رسول (ص) هفت روز اقامت در مدینه برایم زندانی بزرگی بود از غربت مدینه......

سراسر غربت .........

مادر حسن وحسین ! ..... با آنهمه  منزلت وقدر که پیش پدر داشتی چه شد بعد از رحلت پدر که جواب سلامت را نمی گرفتند همانهایی که به استقبال پدرت آمده بودند ؟؟؟

ای غریب مدینه !  تو آیینه ی نامردی نامردان مدینه شدی وچهره نفاقشان را چه زیبا به تصویر کشیدی .

تصویر همان هایی که اجازه ملاقات به آنها نمی دادی مگر با وساطتت علی (ََع) ....آنها آمدند ولی تو به جای دیدن روی کریه آنها ترجیح دادی به دیوار نگاه کنی ...

مهندس عمر طه نویسنده کتاب  « بقیع الغرقد »  - که از مدینه پدرت خریدم - نوشته :

مَرضَت فاطمة .....  فاطمه مریض شد .

چه دروغ بزرگی گفته ....

نگفت فاطمه ی ۱۸ ساله درست یک روز بعد از وفات پدر  چرا مریض شد و مریضی اش چه بود که به او بیش از ۹۵روز امان نداد؟؟؟ ....

خدا می داند...

 خدا می داند  که در ودیوار با تو چه کرد .آن سیلی که بر صورت مبارکت خورد درد داشت ؟ ای قربانی ولایت .

ببخش که خسته بودم نتوانستم آن طور که باید حق مطلب زیارتت را ادا کنم مادر !

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 ساعت 22:16  توسط حسین مولوی  | 


 

                                  

                                                            

اَیــنَ...................................کجاست

اَیــــنَ ........  اَیــــــنَ..............کجاست .....کجاست.......

اَیـــنَ اَلمُنتظَر.......................کجاست آن کسی که مورد انتظار است

اَیــنَ اَلمُنتظَــر لِاقــامةِ اَلآمــتِ وَ اَلعِوَج........کجاست آنکه مورد انتظار است برای راست کردن کژی ها

اَیــنَ اَلمُرتَجی لِا زالةِ اَلجُور  وَ اَلعُــدوان...... کجاست آن کسی که امید می رود  که  برکند بنیاد ستم ودشمنی را.

اَیــنَ......... .............................کجاست

اَینَ اَلسَّبــَبُ اَلمُتَّصِـــلُ بَینَ اَلاَرضِ وَاَلسَّماء......... کجاست رشته اتصال دهند میان زمین وآسمان .

اَیــنَ بابُ اللهِ اَلَّذی مِنهُ یُوءتی.......................کجاست دروازه ورود به خدا که از آن می آیند.

اَیــنَ صاحِبُ یومِ اَلفَتح وناشِرُ رایَةِ اَلهُدی...............کجاست صاحب روز پیروزی وبرافرازنده پرچم هدایت

لَیتَ شِعری ...............ای کاش می دانستم.

لَیتَ شِعری اَینَ اِستقَــرَّت بِکَ اَلنَّوی......... ای کاش می دانستم که کجا اقامت گزیده ای

بَل اَیُّ اَرض ٍ تُقــلّـِکَ اَو ثَــری...........بلکه کدام زمین خاک تو را در برگرفته ......

اَبــِرضوی  اَو غــیرِها  اَو ذی طُوی.............آیا به کوه رضوی هستی ....یاغیر آن ...یا در ذی طوی .....

                

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 0:55  توسط حسین مولوی 


 

 

توسط یک دوست خوب دعوت شدم به یک بازی . بازی از این قراره که :

شما باید چشمتون رو ببندید و سه کلمه ای رو که از همه کلمات بیشتر به شما انرژی می دهند رو بنویسید  (حالا نمی دونم چه جوری می شه من چشمهام رو ببندم و بنویسم )بعد هم سه نفر رو دعوت کنید تا اونها هم همین کار رو انجام بدهند .

 کاش من دعوت می شدم به نوشتن سه پاراگراف :

 

۱- امام علی (ع) :

                       اتزعم انک جرم صغیر        و فیک انطوی العالم الاکبر

توگمان می کنی که همین جسم کوچک هستی  در حالی که جهان اکبر در وجود خود توست

 

                                        *************

 

۲-               گر« بزرگی »به کام شیر در است               رو خطر کن ز کام شیر بجوی

                  یا بزرگی وعـــز ونعــــــمت وجــــاه              یا چو مردان به مرگ رویــــا رو

 

یعنی اگر بزرگی مثل یک طعمه ای در دهان شیر باشه  تو سعی کن این بزرگی رو از دهان شیر بیرون بکشی و برای خودت باشه . حالا تو در این مبارزه  ممکنه که بزرگی رو از شیر بگیری وبه نعمت ومقام برسی  .  در صورتی هم که نتوانی ودر این راه شکست بخوری مردم با افتخار از تو یاد می کنند که تو مردانه به مبارزه رفتی .

 

                                      ******************

 

 

۳-          همچو فرهــــاد بود کــــــــوه کنـــی پیشه ما              کوه ما سینه ما نــــــاخن ما تیشه ما

             بهر یک جرعه ی می  منت ســاقی نکشیم               اشک ما باده ما ، دیده ما شیشه ما

             عشق شیریست قوی پنجه ومی گوید فاش              هر که از جان گذرد بگذرد از بیشه ما

 

حالا اون سه کلمه ای که به من انرژی می دهند :

 

۱- توکل   ( خدا را در امور وکیل گرفتن ، آه ...تکیه دادن به بی انتها ...به ابدیت وازلیت ...)

۲- تلاش  ( خستگی ناپذیری و تلاش وفعالیت )

۳- تسلیم ( رضا به آنچه خدا مقرر کرد وعدم ناراحتی از عدم وصول به نتیجه مطلوب :  امام می فرماید : ما مامور به تکلیفیم نه نتیجه )

 

 مدیران عزیز سه وبلاگ زیر دعوت شدند به این مسابقه:

 

۱- دلنوشته های یک خانم مدیر

۲- یاد داشت های من برای خدا

۳- آشیانه عشق

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 20:9  توسط حسین مولوی  | 


 

 

 

یادتون دغدغه ۳ رو ؟   ... همراه نارفیق!

 این همراه نارفیق! امروز در روزنامه وزین کیهان چاپ شد ... با همون عنوان همراه نارفیق !...

بعد از اون مطلب خانم گالیا توانگر مسئول محترم صفحه مدرسه سخنی بامن گفته :

«حسین جان !

 دنیای ارتباطات ، امواجی دارد که کشتی تربیت دینی را به چالش می کشاند . آیا فرزندان امروز را می توان در گاو صندوق نگه داری کرد ؟

وقتی از در ودیوار امواج مثبت و منفی می بارد ما باید در نوع تربیت دینی مان تجدید نظر کنیم وبه روش های صحیح مقابله با آثار مخرب تکونولوژی روی بیاوریم .

به هر حال دغدغه قشنگ شما باعث شد این چند خط رو بنویسم و صفحه مدرسه برای بیان حرف هایی از این دست همیشه به روی دوستان دردمندی مثل اقای مولوی باز است ...»

اول این که: خوشحال شدم  بعد از مدت ها یکی دیگه از نوشته هام در روزنامه چاپ شد . حس خوبی به آدم دست می ده...

دوم این که : من هم موافقم که بچه های امروز رو نباید ونمی شود در گاو صندوق ! نگهداری کرد.

 اما ..اما  اون تربیت دینی که ازش صحبت می کنیم یعنی چی ؟ ...آیا همون نظارت پدر ومادر جزئی از تربیت دینی نیست ؟...

آیا تن دادن به همه خواسته های یک جوان منطقیه ؟... ما پدر ومادر ها به نظرم می رسه راحت ترین راه را انتخاب می کنیم .

آیا توجیه وتربیت وقت گیر  هست یا نه  ؟ ... آیا برای دوست شدن و درک متقابل وقت می گذاریم  ؟ یا بعد از یکی دوبار عتاب و  مخالفت برای این که راحت بشیم می ریم و  آنچه رو که او خواسته براش  مهیا می کنیم ؟ بعد هم که نظارتمون بر اون وسیله وصاحبش  صفره ...

 چرا ؟ باز هم چون وقت نداریم .

 ... تیغ رو دادیم  وبعد هم می خواهیم ارشادش کنیم ...  فکر می کنید موثره از مضرات موبایل گفتن  در جوانی که به خلسه فرو رفته ومست شهوته....اون داره لذت می بره ...مضره ای رو نمی بینه ؟

 سوم این که : اصل تکنولوژی بد نیست اما هر تکنولوژی هم برای همه خوب نیست؟چاقو وسیله خوبیه  ...اما ... آیا همیشه در دسترس بچه است ؟

اسید با همه فوایدی که داره ایا آگر بچه بخواد به همین راحتی در اختیارش می ذاریم ...؟ 

 چهارم این که : دغدغه، دغدغه جدیه ؟ همه حرف من هم این تربیت دینیه ... که اول باید ما پدر ومادر ها تربیت بشیم به تربیت دینی : چشم وهم چشمی نکنیم ... بچه ها رو درک کنیم ...با هاشون دوست باشیم ...ناظر خوبی هم باشیم ...وبدونیم داشتن جوان وقت هم می خواد ...

 چون باعجله بود شاید حق مطلب ادا نشد ......شد ؟؟؟

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 23:36  توسط حسین مولوی  | 


 

شرارهء دل و جانــم خدا کنـــد کــه بیایـــی

که بی تومن به چه مانم ؟خدا کندکه بیایی

 

به  پیش  پای  عزیزت  گلابِ  جان و گِل دل

به  مقدمت  بفشانم ،خدا  کند که   بیایـی

 

به   مکتب  سخنت ای مجسّم همه  عالَم

جوانِ  عقل  نشانم ، خدا   کند  که  بیایـی

 

به  صبحِ روز قیامت ، دلم ذبیح  تو   بـاشد

فدایِ تو تن و جانم ، خدا کند که   بیــایـی

 

تکــی  ز جـلــوهء  نازت  برد غبار  گمان  را

هنوز  من به  گمانم ، خدا کنــد که  بیایــی

 

من این سرودوغزل را که نذرچشم توکردم

غزل  سرودم  وخوانم:  خدا  کند  که  بیایی

 

ز گوشه های دوچشمت گلاب گریه چکیده

فدایی  تو  بمانم  ،  خــدا  کند که بیــایی

 

مرداد ۷۹

ده کوثر

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387 ساعت 0:0  توسط حسین مولوی 


 

 

می خواستم این پست را از جایی بنویسم براتون که می دونم دلتون برای دیدنش پر می کشه  ... اما نشد که بشه !...

 چند ماهی است که مشغول برنامه ریزی  بودیم ... برای رفع خستگی های چند ماهه مدیرا ن...

بعد از جلسات متعدد و رایزنی ها رسما تاریخ اعزام را اعلام شد  ... ۱۸ /۲/ ۱۳۸۷

چه شور وشوقی در مدیران بوجود آمده بود ... ثبت نام شروع شد ...  در روز اول   ۱۵۰ نفر ثبت نام کردند ...

دو نفر از کارشناسان اداره برای عقد قرار داد با هتل و رایزنی اعزام شدند ....هتل رزرو شد ..

بلیط قطار با مکافاتی زیادی تهیه شد وکوپه های آن تقسیم  ...مدیران در هتل تقسیم بندی وسازمان دهی شدند ...

 روز حرکت کاروان  به سوی حرم امام مهربانی ها که ضمانت ها می کنه فرا رسید ...ومن  که تقریبا مسئولیت بیش از ۱۱۰ نفر از مدیران ناحیه رو دارم ( ابتدایی وراهنمایی ) با نظر ریاست اداره آقای هاشمی آماده می شدم که با  این کاروان  به  شهر عشق برم ...چون یکی از اهداف این سفر بازدید از مدارس شهر مشهد هم  هست ...

ولی ... ولی  از اونجا که  آقا باید خودش طلب کنه ... من رو طلب نکرد ...یک روز مونده به حرکت این کاروان عظیم انصراف داده شدم به وسیله خودم ...

دلیل : در پست قبلی اشاره  مختصری بدان شده که برخی از صاحب نظران هم بدان پی برده بودند .

و امروز ساعت هفت بعد از ظهر وقتی با آقای هاشمی رئیس اداره به بدرقه مدیران به ایستگاه قطار رفتیم چقدر زیبا بود ...و مدیران مدارس چه با شوق می رفتند به دیار یار غریب ! ...بدرقه  دلهای عاشق امام رضا (ع) با قطار خلیج همیشه  فارس .

و من چه با حسرت از گونه های آنها بوسه بر می داشتم و التماس دعا داشتم ...

 وقتی مدیران با تعجب از نرفتن  من می پرسیدند تنها جوابم این بود که :

 

امروز تجسم نطلبیده شده آقا من هستم ...بنگرید و به حال خودتان شادمان باشید ...

 

حسن احمدی مدیر رزمندگان که یک هفته است از عمره برگشته جایگزین من شد ...

  خانم نادری در اخرین لحظات  سفیری از جانب آقای گودرزی مدیر سخت کوش توحید شد .

گودرزی به علت سکته خفیف بستری در بیمارستان شده... به خانم نادری گفتم : سفیر او باش ودعایش کن ... 

سید برز ابادی مسئول بازنشستگان اداره  به جای غلامی رئیس حسابداری آمد  او هم  در دقیقه ۹۰ گذرنامش رو از آقا گرفت ورفت  ...

آقای یارمحمدی هم  جای خود را به حسین آبادی داد تا او سعادتمند با خانواده برود  چون همسرش مدیر یکی از دبیرستان ها بود .

و ما  جا ماندیم از قافله عشق ....

گوارای وجود دوستداران آقا علی بن موسی الرضا علیه السلام باد که زیارتش حج فقراست .

 کعبه دلهای عاشق غریب ...

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 ساعت 23:11  توسط حسین مولوی  | 


                                       

                                       

[Click to enlarge]  

    »»   خواهرم از پشت بام خانه افتاد ....وای ...پشت بام هشت  متری ... یک دختر بچه  ده  ساله ....

آخه پشت بام جای بازیه... اون هم بازیی که نباید  به پشت سر ت نگاه کنی ؟..

پدر بزرگ همون لحظه که شهنازمون  رو داشتند می آوردند خونه، گفت :

« کجا می آرید ؟...ببرید غسلش بدبد؟... بچه که از  ده متری بیفته روی یخ داخل کوچه .. خونه آوردن نداره ...ببریدش .»

»  اما...اما ... خدا خواست که شهناز بدون این که به دکتر بره فقط یک شب  زیر کرسی بخوابه و فردا شیطونی هاش  توی کوچه گل کنه...مردم هم از تعجب او رو به هم دیگه نشون بدهند ...

» پدر برای سلامتی  تنها دخترش نذری کرد ...  نذر کرد هرسال  در فصل  پاییز فامیل و آشنا  رو دعوت کنه به آستانه  ویک گوسفند هم در همونجا قربانی کنه ...

» آستانه  که مرقد سه امامزاده عزیز در اون واقع شده  که نسب  اونها  با پنج واسطه به امام زین العابدین علیه السلام می رسه  ... سهل بن علی ، جعفر بن علی ،  طالب بن علی  وپسر جعفر که فضل  نام داره ...

 

»  وای !!!  چقدر شیرین بود ... باور کنید شبی که قرار بود فرداش بریم آستونه ــــ به قول خودمون ـــ  خوابمون نمی برد ... صبح خیلی زود لباس های تمیز پوشیدهو ...آماده حرکت بودیم...

»  با تراکتور ... یک تریلی پشت تراکتور می بستیم و همه فامیل ها  می رفتیم ......وای چقدر حال می داد ...

 

 

 » برای ما بچه ها،  اون روز  پاییزی یک روز  اردیبهشتی بود ... ما  بچه های روستا که کم شهر می دیدیم شهر آستونه  با اون اوضاعش حکم یک شهر فرنگی داشت ...

»   وناهار نذری ...دست پخت مادر ــ جای شما خالی ـــ   آبگوشت ...

 »  وخرید سوغات های کودکانه ...از سوت وتفنگ و ماشین ها  ومجسمه های گلی که سوغات اصلی این شهر قدیمیه.

 

**،**،**،**،**

 

 » جای شما خالی ...جمعه بازهم پدرم نذر داشت و من نایب الزیاره شما  ...همه فامیل ها دور هم جمع شده بودیم  . 

 » خاطرات کودکی هایم در آستانه ...   حسرت سادگی ها وبی ریایی های  آن روز ها رو می خورم ...این که آستونه اومدن در اون روزها با در ساده ترین وجهش چقدر می چسبید ... 

 » آستانه هم خیلی تغییر کرده ...از ضریح چوبی مشبکش که جاش رو به یک ضریح فلزی شیکی داده تا  اون قبرستان های کنار حرم که جاش رو با یک پارک بزرگ وخوب عوض کرده ..

 » ولی یک چیزی در اون هیچ گاه تغییر نکرده ونمی کنه ...اون جریان معنویته که در اطراف وداخل حرم جریان داره و... اون دعا هایی که زیر لب با این امامزاده ها رد وبدل می شن ...

 » تو هم کافیه که محو دعای دیگران باشی وببینی که این جاها چقدر زندگی آرام  و پرمحتوا جاری وساری است ...اون لحظه حس می کنی که حالا وقت سجده رفتن و د عا کردن و طلب کردنه :

 »  «...ای خدا به زندگی هامون آرامش وبه قلب هامون ایمان وبه فکر هامون روشنایی بده تا در بیرون از این حرمی که واقعا حرم امن الهیه بتونم راه رو از بیراه تشخیص بدم ...»

  »  ..وجا داره که از اون چشم هات قطرات اشک سرازیر بشه توبه یک آرامش عمیق برسی ...آرامشی که جز در این جور جاها نمی تونی پیداش کنی .

جای شما خالی ...

 » به محمد جواد هم حسابی خوش گذشت  ...با پشمک ها ...از دست فروش ها می گرفت وچه کیفی می کرد ...وبه مادرش هم  که این روزها منتظره...

 

 » ولی مادر ....مادر...  بازهم سنگ تمام گذاشته بود ... با اون دست پخت نازنینش ومهمتر از همه اون نیتش که از چهره اش می خونم  ... 

 

»  ..وتو ای پدر جا داره به دست ها پینه بسته ات که زخم کار سال های پیش است وهنوز التیام نیافته بسیار بوسه بزنم .

پدر تو کشاورزی را فروخته ای یعنی بازنشسته شده ای ...

اما ...آیا....آیا تو هم حقوق بازنشستگی می گیری ...؟؟؟؟!!!!!! 

 

   

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 22:7  توسط حسین مولوی  | 


 

این المنتظَـــرُ لاِقــامــة الامــت والـعــوج..... 

ای دو ســه  تا کوچه  ز  ما  دورتر

نغمــــه تــو از همــه پر شـــور تر

کاش که این فاصله را کم کنی......

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 7:55  توسط حسین مولوی 


 

 

یادش بخیر ....

آن وقت ها از مهد کودک وپیش دبستانی خبری نبود ....

همین که هفت ساله می شدی مادر شناسنامه  ات را بر می داشت و به مدرسه می بردت ...وتو دانش آموز می شدی... از اولین روز ورودت باید  به زبان فارسی حرف می زدی.... وبرای تو که زبان مادریت نبود چقدر سخت بود ......

 و آقا معلم  که  بچه های روستا آن وقت ها « آقا مدیر » می شناختندش ...

  تو را به راه می انداخت با همان لوحه ها وتکرار ها  ... قدم به قدم ... داستان توپ امین  که در بالای درخت مانده بود را چقدر و چقدر  می خواندی وتکرار می کردی.... و شب ها  آن همه مشق را  می نوشتی  ـ نه با کمک مادر و پدر ــ که خودت با تکیه بر آن چه در کلاس  از آقا مدیرت یاد گرفته بودی ....

......نه از کتاب« بخوانیم »خبری بود ونه از کتاب «بنویسیم» ...

غروب ها هم  که از مدرسه می آمدی پدر سفارش ها را  کرده بود :   «.... به حسین می گی بیاد سر فلان زمین ...من دارم می رم آبیاری ... بگو برایم عصرانه بیاورد .... »

... وتو  می دانستی که اقتضای روستایی بودن  همین است .. یعنی در کنار کار درس هم می خوانی نه این که در کنار درس اگر وقت کردی، کار کنی......نه برای تو  ، که همه هم کلاسی هایت هم چون تو بودند ..

چه صبور بود ... آه ...چه قدر صبور..... او که با سی وچند  نفر  نو آموز  روستایی  که زبان فارسی زبان دومشان بود شروع می کرد و آهسته آهسته دست های تو را می گرفت و راه می برد ...وبرای تو غیر از او کسی نبود که در وادی سواد و دانش  به راهت  بیندازد ... او می شد مراد تو و تو باید مرید می شدی ..

یاد آقای رحیمی بخیر ...دلم برایش تنگ شده .....معلم کلاس اول من ...

... شنیده ام امسال آخرین سال کاری  شماست وبازنشسته  می شوی  ...خدا خیرت بدهد :

ای معلم عزیزم .

.... هنور طعم آن یک قاشق اناری را که ظهرهای  پنج شنبه  به ما کلاس اولی ها می خوراندی را حس می کنم.

 

یا طعم  قاشق برنجی را که مقداری شکر به ان می افزودی حتما به جای خورشت بود ..... همان کاری که پدر بزرگم گاهی وقت ها می کرد ....

 

من بزرگ شده ام  و  معلم ... حالا پسرم کلاس اول دبستان  است ... اما... اما  در مقابلتان کوچکم ...    در مقابل تو  که عاشقانه می آموختی .... یادم نمی رود، در همان روستا در  خانه یکی از اهالی روستا بیتوته می کرده بودید ... هفته ای یک بار به خانواده تان   سر می زدید در شازند ... تنها فاصله روستای ما  تا شازند ۲۵ کیلومتر بود .....  برای همین می گویم که چه صبور بودید وبا حوصله ...

...آری بسیار کوچکم  نه تنها  فقط در مقابل تو  ،نه ! ... که در مقابل همه معلم ها واستاد هایم ... خودشان می دانند ...هر وقت می بینمشان  احساسم  همچون  حس همان وقتی است که شاگرد  کلاس  اول شما بودم...

یاد شما و  آنها بخیر ...  با چه  رنج هایی شیره دانش را به ما خوراندید....

 هرچند  معلمم  ولی  همیشه شاگردت باقی خواهم ماندو بر دست های پر مهری که بر دست های من نوشتن آموخت بوسه خواهم زد  ، همچون بوسه ای که بر دست های پدر می زنم .

وزبانم  قاصر است از این که بتوانم  حق مطلب را در مورد تو ادا کنم ، باز هم فقط می گویم :

     معلم تورا سپاس    

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 0:0  توسط حسین مولوی  | 


 

 

تقدیم به شهدا ،به اون هایی که بهترین معامله رو کردند،...با خدا ....جان هاشون رو در مقابل بهشت خداوند فروختند....وچه سود  شیرینی ...

به همه معلم های شهید ...اونهایی که درس  خداشناسی  رو  به صورت عملی در  کار گاه وازمایشگاهی به وسعت جبهه ها به دانش آموزاشون آموختند ....

قراره پنجشنبه ــ در روز معلم ـــ غبار مزارشون رو با آب دیده هامون بشوییم ....ومن چقدر شرمنده ام ...

 

عاقبت  جان تو در چشمه  مهتاب افتاد

پیچشت داد خدا ،در نفست   آب افتاد

 

نور در کاسه ظلمت زده چشمت ریخت

خواب از چشم تو ای شیفته خواب افتاد

 

چشمه شد،زمزمه شد،نور شد ونیلوفر

آن دل مرده که یک چند به  مرداب افتاد

 

کارَت ازپیله پوسیده بــه  پرواز   کشـــید

عکــس   پروانه  برون از قفس قاب افتاد

 

عادتت بود  کــه تکرار  کنی  «بودن » را

از سرت زشتی این  عادت   ناباب  افتاد

 

ماه را بی مــدد  طشت  تماشا   کردی

چشمت ازابروی پیوسته به محراب  افتاد

 

چه کشش بود در آن جلوه  مجذوب مگر

که به یک جذبه چنین جان توجذاب افتاد؟

*****

شهد  سرشار  شهادت  به تو ارزانی باد

آه از این مردن شیرین ، دهنم آب افتاد!!

 

امشب  از هرم نفس  های اهورایی تو

گــــرم  در دفتــر  من  این غزل  ناب افتاد

 

شاعر : نمی دانم.

  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 ساعت 18:32  توسط حسین مولوی  | 


  

     اللهم صل عل محمد وآل محمد وعجل فرجهم     

ای خدای مهربانی ها در فرج امام مهربانی ها که چشم های  مهربان منتظران  منتظر  ظهور اوست تعجیل بفرما.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387 ساعت 0:49  توسط حسین مولوی 


 

 

 کوچکتر که بودم پدر بزرگ ـــ خدایش رحمت کند ـــ  مرا آخوند صدا می کرد ...خیلی دلش می خواست که من روحانی بشم .بار ها به زبان می آورد ...حتی چند بار از من خواسته بود که دعایی بنویسم و در انبان نان بگذارم تا موجب برکت شود با آن باور زیبای یک مرد روستایی... چقدر زیبا مرا به راهی که دلش می خواست تشویق می کرد. ...من هم می نوشتم  وگمان کودکانه ام این بود که دعایم تاثیر کرده  و انبان نان پربرکت شده  است .

همین آخوند صدا کردن های پدر بزرگ وبه تبع اون دیگر اعضای خانواده  باعث شد در کلاس اول راهنمایی وقتی آقای ساروقی دبیر ادبیاتمان ـــ یادش بخیر ـــ موضوع انشایی داد با این عنوان که :

در آینده می خواهید چکاره شوید ؟

در یک انشای مفصلی بنویسم :

من در آینده می خواهم روحانی بشوم واسلام ناو ! محمدی (ص) را تبلیغ کنم .

یادم نمی رود که آقای ساروقی زیر کلمه  ناو خط کشیده بود ونوشته بود  :  نــاب.

این انشاء باعث شد که دیگر هم کلاسی هایم  کمتر من را با نام حسین صدا بزنند  واغلب در پیش آنها با نام روحانی شناخته می شدم .

حالا که به گذشته بر می گردم فکر می کنم که : روءیای کودکی کجا و واقعیت زندگی کجا ؟!

البته من معلم شدم ـــ هزار مرتبه خدا را شکر ــ  هنری که عاشقانه دوست دارم وواقعا  اون رو شغل انبیاء می دونم . هرچند آرزوی پدر بزرگم بر آورده نشد ومن روحانی به اون معنا نشدم ولی معتقدم که لباس مقدس معلمی هم ارزش والایی دارد که قدرش کمتر از آن نیست .... و من امروز افتخارم اینه که :       

                                                               معـلـم هستم  .

یکی از وصیت های پدر بزرگ این بود که  هر وقت سر خاکش  می رم قرآن بخونم . رحمت خدا بر روحش که چه زیبا هدایت کرد آن مرد روستایی. او که هرچند از سواد بهر ه ای نداشت اما بینشش  والا بود . 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 19:9  توسط حسین مولوی  |