تبليغاتX
شـمیـم کوثـر
دل نوشته ها ودغدغه ها


شـمیـم کوثـر










بسم الله الرحمن الرحیم

 امیدوارم  به این که شکوه انتظارت را  در سپیده دم فرج  به نظاره بنشینم ...

ای منتَظَر.....

از خدا خواسته ام در دعای عهد :

اللهم اَرنی اَلطَلعَة الرشیدَة والغُرَةَ الحمیدَه ........................بارالها آن چهره ی دلربا وآن قامت نیکو را را به چشمان پر گناه من  بنمایان

وعجِّل فرجـــــه.............................   بار الها ! در فرجش تعجیل بفرما

وَاعمُر اللهم بِهِ بلادک ........................... وبه وسیله او این سرزمین های رو به ویرانی را اباد کن

وَ احیِ به عِبادَک .............................. وبندگان را که سر در گریبان مرگ فرو برده اند زنده گردان

ومی دانم  دعایم را مستجاب خواهد کرد...

 ای  آن که  نرگس چشمانش  منذور نذر های عاشقانه ی من  است ...

امام من ! امام مهربان من !

بگذار  دیگران بپندارند که موعد ظهور موعود بعید است ولی ما دیدار دولت یار را نزدیک می بینیم

اِنَّهم یَرَونَهُ بعیدا ونَراهُ قَریبا................. 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387 ساعت 0:31  توسط حسین مولوی 


                                                             مصاحبه ابتکاری شمیم کوثر

                                                            با مرد مبارزه وجهاد وفداکاری

                                                       شهيـــــد دكتــــر مصطفي چمران

                                               

   

شمیم کوثر :

سلام جناب دکتر چمران ! امیدوارم که در جوار رحمت الهی مسرور باشید ، این روزها  سالگرد عروج ملکوتی شما است ، می خواهیم برای آشنایی نسل جوان با شما مصاحبه کوتاهی داشته باشیم ،البته انتظار داریم که هم الان در بهشت برین ودر کنار اولیای خدا ما رانیز دعا کنید  .

لطفا خودتون رو معرفی کنید .

 

دکتر چمران :

 خوش دارم هیچ کس مرا نشناسد ...هیچ کس از غم هایم آگاهی نداشته باشد .

 

شمیم کوثر:

 ولی جناب دکتر شما یکی از قهرمانان تاریخ اسلام وانقلابید به گونه ای که امام به توصیه کرده : ((مثل چمران بمیرید )) به نظر می رسد برای آشنایی بیشتر با این قهرمان بهتر است  که خودتان را معرفی کنید .

 

دکتر چمران : 

 من آدم ساده ای نیستم ، من خدای عشق وپرستشم ، من نماینده حق ومظهر فداکاری وگذشت و تواضع وفعالیت ومبارزه ام ، آتشفشان درون من کافی است که هر دنییایی را بسوزاند ، آتش عشق من  به حدی است که  قادر است هر سنگی را آب کند فداکاری من به اندازه ای است که کمتر کسی به آن درجه رسیده است ...

 

شمیم کوثر:

جنا ب آقای چمران ! لطفا بفرمایید که خصلت های شما چیست که از شما چنین فرد عاشق و مجاهدی ساخته و به تعبیر خودتان  :خدای عشق وپرستش شده اید ؟

 

دکتر چمران :

 به سه خصلت ممتاز شده ام :

1- عشق ؛ که از سخنم .نگاهم و دستم وحرکاتم و حیاتم ومماتم عشق می بارد ودر آتش عشق می سوزم  وهدف حیات را جز عشق نمی شناسم ودر زندگی جز عشق نمی خواهم و جز به عشق زنده نیستم .

2-  فقر ؛ که از قید همه چیز ازادم و بی نیازم آگر آسمان و زمین را به من ارزانی کنند تاثیری در من نمی کند .

3-  تنهایی که مرا به عرفان اتصال می دهد ؛ مرا با محرومیت آشنا می کند .                               

   

         

شمیم کوثر:

 لطفا بفرمایید سطح تحصیلات شما چقدر است ؟

 

دکتر چمران :

 اغراق نیست اگر بگویم بزرگترین مقامات علمی را گذرانده ام . سردی وگرمی روزگار راچشیده ام  از زیباترین وشدید ترین عشق ها برخوردار بودم. از درخت لذایذ میوه چیده ام . از هر چه عشق زیبا ودوست داشتنی است برخوردار شدم ...

 

شمیم کوثر :

شما پس از اخذ مدرک دکترا در آمریکا با این که امکان بهره مندی از بهترین امکانات در آن کشور برایتان فراهم بود ان جا را رها کردید و زندگی به تعبیر خود شما درد الود را انتخاب کردید چرا؟

 

دکتر  چمران :

من در اوج کمال دارایی همه چیز را رها کرده و به خاطر هدف مقدس ، زندگی درد آلود و اشکبار شهادت را قبول کرده ام. از این که به لبنان امدم و 5 یا 6 سال با مشکلات سخت دست به گریبان شدم متاسف تنیستم . از این که امریکا را ترک گفتم و از این که دنیای لذات وراحت طلبی را پشت سر گذاشتم و به دنیای درد ومحرومیت  ورنج وشکست واتهام وفقر و تنهایی قدم گذاشتم وبا  محرومیت  هم نشین شدم ، با درد مندان و شکسته دلان هم آواز گشتم ، از دنیای سرمایه داران و ستمگران گذشتم و به عالم محرومین و مظلومین وارد شدم وبا تمام احوال متاسف نیستم .

 

شمیم کوثر :

جناب دکتر ! همان طور که فرمودید یکی از ویژگی های ممتاز شما عشق است کمی در مورد این واژه ومفهوم آن توضیح دهید و اثرات  آن را در زندگی خودتان شرح دهید .

 

دکتر چمران :

عشق هدف حیات ومحرک زندگی من است و زیباتر از عشق چیزی ندیده ام و بالاتر از عشق چیزی نخواسته ام که روح مرا به تموج وا می دارد و قلب مرا به جوش می آورد ،استعدادهای نهفته مرا ظاهر می کند .مرا از خودخواهی و خودبینی می رهاند . به خاطر عشق است که به دنیا بی اعتبار می نگرم و ابعاد دیگری را می یابم . به خاطر عشق است که دنیا را زیبا می بینم وزیبایی را می پرستم به خاطر عشق است که خدا راحس می کنم و حیات وهستی خود را تقدیمش می کنم .

 

شمیم کوثر :

شما حق بزرگی به گردن این ملت  وانقلاب دارید ،انتظار یا تقاضای شما از مردم ومسئولین چیست ؟

 

دکتر چمران:

در این دنیا به کسی احتیاجی ندارم و حتی گاه گاهی از خدای بزرگ نیز احساس بی نیازی می کنم  واز او چیزی نمی خواهم و گله ای نمی کنم وآرزویی ندارم .

 

شمیم کوثر :

در قسمتی از وصیت نامه شما خواندم که خیلی ها در جواب محبت ها و عشق ورزیدن های شما جواب بدی داده اند و به قول معروف از اخلاق شما سوءاستفاده کرده اند اما من در هر جا که مطلب می خوانم عشق شما به مردم ودیگران موج می زند ؟

 

دکتر چمران :

 من قدر خود را بزرگتر از آن می دانم که محبت خویش را از کسی دریغ کنم . حتی اگر آن کس محبت مرا درک نکند وبه خیال خود سوء استفاده نماید . من بزرگتر از آنم که با خاطر پاداش محبت کنم یادر ازای عشق تمنایی داشته باشم . من در عشق خود می سوزم و لذت می برم و این لذت بزرگترین پاداشی است که در جواب عشق من به حساب می آید .

 

شمیم کوثر :

جناب دکتر شما چه آرزویی دارید ؟

 

دکتر چمران :

همیشه می خواستم شمع باشم و بسوزم و نمونه ای از مبارزه و کلمه حق و مقاومت وظلم باشم . می خواستم همیشه مظهر فداکاری و شجاعت باشم و پرچم شهادت  در راه خدا را به دوش بکشم ...

می خواستم میزان حق و باطل باشم و دروغ گویان ومصلحت طلبان و غرض ورزان را رسوا کنم ..می خواستم آن چنان نمونه ای در برابر مردم بوجود آورم که هیچ حجتی برای راست وچپ باقی نماند ...همیشه آرزو داشتم اگر دوستانم می خواهند از من دفاع کنند به خاطر حق دفاع کنند نه به خاطر محبت ودوستی .

اگر به هدف من علاقه مندند به خاطر طرفداری از حق باشد  نه رحم وشفقت به دوستی دل سوخته و رنجیده .

 

شمیم کوثر : 

رابطه  شما با مرگ وشهادت چگونه است و چه تصویری از مرگ دارید ؟

 

دکتر چمران :

برای مرگ آماده شده ام و این امری طبیعی است و مدت هاست با آن آشنا هستم ...

 

شمیم کوثر : 

وکلام آخر ؟

 

دکتر چمران :

خدایا دردمندم ،روحم از شدت درد می سوزد ،قلبم می جوشد،احساسمشعله می کشد و بند بند وجودم از شدت درد صیحه می  زند تو مرا در بستر مرگ آسایش بخش . خسته شده ام ،پیر شده ام ،دل شکسته ام ، نا امیدم ،دیگر آرزویی ندارم . احساس می کنم که این دنیا دیگر جای من نیست ، با همه وداع می کنم و می خواهم با خدای خود تنها  باشم .خدایا به سوی تو می آیم و از عالم وعالمیان می گریزم و تو مرا در جوار رحمت خود سکنی ده ...

 

شمیم کوثر :

جناب دکتر از این که فرصتی را دراختیار ما قرار دادید تا ما قامت ناساز خودمان را در آیینه خوبی های شما بهتر  ببینیم  ممنون وسپاسگزارم ...

 

**************************************************************

 پي نوشت ۱: پاسخ هاي اين مصاحبه از كتاب ها و دست نوشته هاي شهيد دكتر مصطفي چمران اخذ شده است .

پي نوشت ۲:  اين مصاحبه در روزنامه كيهان مورخه ۲۹ خرداد ۸۳ چاپ گرديده است . 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 ساعت 23:36  توسط حسین مولوی  | 


 بسم الله الرحمن الرحیم

 

سلام بر تو ای آخرین ذخیره هدایت که در غربت غیبت چشم انتظار سحری !

سلام بر تو ای نگار که از دوری وفراقت منتظران را  نفس به لب آمده است ...

سلام بر تو در  وقت قنوت نماز شبت ...

مولا جان !

در نماز شب دلنشینت برای گناهان منتظرانت که لیاقت دیدارت را ندارند استغفار می کنی ؟؟؟

 من شرمنده ی نگاه نازنین تو ام که پرده و حجاب ظهور ت شدم با این همه گناه .

مولای من !

 

طلوع می کند آن آفتـــــــــاب پنهـــــانی 

زسمت مشـــرق جغـــرافیای عرفـــــانی

 

دوباره پلک دلم می پرد نشانه چیست؟ 

شنیده ام که کسی می آید به مهمانی 

 

کسی که سبزتر است  از هـزاربار بهار 

کسی شگفت کسی آنچنان که می دانی

  

کسی که نقطه ی آغاز هر چه پرواز است 

تویـــــــی که در سفــر عشق خط پایانی 

 

تویی بهانه ی آن ابــــــرها که می گریند 

بیا که صـــــــــاف شود این هوای بارانی 

 

تو از حـــوالــــی اقلیم هـــــر کجـــــا آباد 

بیـــا که می رود این شهر رو بــه ویرانی 

 

کنــــار نام تو لنگر گرفت کشتی عشق 

بیــــــا که یاد تو آرامشی است طوفانی

 

 

مرحوم قیصر امین پور

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 ساعت 0:49  توسط حسین مولوی 


بسم الله الرحمن الرحیم

 

فردی از حکیمی  خواست تا بهشت و جهنم را به او نشان بدهد...

حکیم  اورا وارد اتاقی کرد که عده ای در اطراف دیگ بزرگ غذا نشسته بودند همه گرسنه و نامید ودر عذاب بودند....

هر کدام قاشقی داشت که به دیگ می رسید ولی دسته قاشق ها بلندتر از بازوی آنها بود  به طوری که نمی تولنستند قاشق را به دهانشان برسانند...

عذاب آنها شگفت انگیز بود ....

بعد او را به اتاق دیگری برد... درست مانند اتاق اول ...

دیگ غذا ...

گروهی از مردم ...

همان قاشق های دسته بلند .....

اما...

اما همه در آنجا سیر بودند وشاد و خندان...

مرد گفت :نمی فهمم!!!

حکیم  تبسمی کرد وگفت:

خیلی ساده است ...

در اینجا یاد گرفته اند که چگونه با قاشق های دسته بلند به یکدیگر غذا بدهند ...

هرکسی با قاشقش غذا در دهان دیگری می گذارد

چون....

چون ایمان دارند که کسی هست که در دهانش غذا  بگذارد ... 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387 ساعت 8:11  توسط حسین مولوی  | 


                                                          بسم الله الرحمن الرحیم

 

می شنوی؟!

صدای فاطمه را ؟؟؟

این صدای فاطمه است که در مسجد پیامبر نشسته و خطبه  می خواند؟؟؟

خوب گوش کن !

  مگر چه شده که زهرای محجوب در حجاب  ومستور عفت وحیا به مسجد آمده است ؟؟؟

مگر زهرا تازه داغدار هجر پدر نشده است ؟؟؟

پس علی کجاست  که فاطمه لب به سخن گشوده وخطبه می خواند

 تصور کن در مسجد پیامبر نشسته ای و این بار  صدای خطبه خوانی فاطمه  از حنجره تو بیرون می آید ...گوش دل بسپار به خطبه دختر رسول خدا !

حوصله کن ! حوصله ....

سعی کن خطبه رابا صدای بلند وشمرده بخوانی ،گویی از زبان فاطمه می شنوی

 خطبه حضرت زهرا سلام الله علیها در مسجد پیامبر خطبه غرایی است که هر که بخواند باید برمظلومیت چون فاطمه ای زار زار  گریه کند  اما؛ اگر از  زاویه دیگر بدان نگریسته شود که یک دختر 18 ساله چنین لب به سخن گشوده  وباطن منافقان را چنین روی آب ریخته انسان اوج می گیرد  ، منافقانی کهکه در غدیر  از اولین بیعت کنندگان بودند وبعد از وفات پیامبر از اولین شکنندگان .

من شما را دعوت می کنم به خواندن :

1-      خطبه ی کامل غدیر پیامبر مکرم اسلام

2-      کتاب  تشیع در مسیر تاریخ   دکتر محمد حسین جعفری

3-      کتاب کشتی پهلو گرفته اثر سید مهدی شجاعی

4-      خطبه کامل حضرت زهرا سلام الله علیها در مسجد پیامبر بعد از غصب فدک و خلافت

من هم  امشب بسنده می کنم به نقل ترجمه بخش هایی از خطبه آن حضرت از کتاب کشتی پهلو گرفته ی سید مهدی شجاعی .

حضرت پس از حمد وثنای الهی که مقدمه مفصلی است فرمود :

 خطبه را در ادامه مطلب بخوانید  


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387 ساعت 23:57  توسط حسین مولوی  | 


 

                                                                                                 

                         

مولای من !

آدینه ی دیگری  آمدو چشمان پر گناه من منتظر  .........

 آدینه ای که در  آستانه شهادت مادر توست .

ناگزیرم با همه نا قابلی هایم تسلیتت بگویم  به خاطر این غم جانکاه .

آه...آه..

سیلی خوردن شکوه  عصمت و شکسته شدن حریم حرمت نبوت  ؟؟؟

 سخت است ، سخت است وجانکاه .

آنان که بر سر سفره  وحی که از زلال زبان جدِّ تو  جاری شد نشستند و از جاهلیت به  مدنیت رسیدند چه زود  خود را به تغافل زدند.....

 

 گویی هیچ گاه در غدیر نبودند  ونشنیدند ندای ملکوتی :« من کنت  مولاه فعلی مولاه..»  را

 این بندگان هوی وهوس خواستند آقایی کنندبر زوجی که از سینه نبوت شیره امامت وعصمت  نوشیده بود  ؟؟؟

خواستند با پا  گذاشتن بر روی عصمت  فاطمی  و  شجاعت علوی  قد حقیرشان به منبر رفیع  نبوت وامامت  برسد؟؟؟

  که نرسید .

بعید است نشنیده باشند که : فاطمه بضعه منی ....فاطمه پاره تن من است

چشم نداشتند ببیند در شهری که دخترانشان  زنده به گور می شدند  دختری چون فاطمه مدال « ام ابیها » به گردن می آویزد .

چه بد فهمیدند....و بر چه اسب سرکشی سوار شدند که زود آنها را بر زمین خواهد زد  ....

مولاجان !!!

خدا بشکند پایی را که به سوی حرم پیامبر راه افتاد تا حرمت بشکند 

خدا بشکند دستی را که به روی مادرت بلند شد تا روی مادرت نیلی کند   .

بریده باد  آن زبانی که  گفت  درب خانه یادگار نبوت را آتش بزنند  و مادرت  بین  در ودیوار  قربانی ولایت شد .

                                                          

مولای من !

                            چه میکنی در غربت غیبت با این همه مصیبت ؟؟؟

                                                     اللهم عجل لولیک الفرج ...

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387 ساعت 7:41  توسط حسین مولوی  | 


                                                             

                                                                                                                                                                              

                                                                                                            

آفتاب بالا آمده بود ...چشمهام رو که باز کردم دیدم جز علی که خوابیده  کسی در خانه نیست

..... پدر برای آبیاری رفته بود ....مادر را در حیاط دیدم که مثل همیشه آب وجارو می کرد....

میدان گاه کنار مسجد جایی بود  که معمولا اگر خبری می شد   مردم روستا انجا جمع می شدند ...خیلی متوجه نشدم علت شلوغی چیست ...اما همهمه زیاد بود ونشون می داد امروز مثل روزهای دیگر نیست .

۱۰ دقیقه مانده بود به ۷ صبح ...

به ذهنم رسیدکه دیشب تلوزیون ازمردم  خواسته بود برای سلامتی امام دعاکنند....به خودم لرزیدم ...حوصله نکردم در خانه بنشینم و به اخبار گوش بدم ...رادیو  ضبط را برداشتم آوردم به پشت بام و آویزان کردم به یک چوب.... حالا دیگر ضربان قلبم تند تر می زد  ونفسم در سینه حبس شده بود :

دینگ ..دینگ...دینگ.... ساعت ۷ بامداد اینجا تهران است صدای جمهوری اسلامی ایران

 

                                          بسم الله الرحمن الرحیم

انا لله وانا الیه راجعون روح بلند و ملکوتی سرور مسلمانان جهان وپیشوای مستضعفان  حضرت امام خمینی به ملکوت اعلا پیوست ....

 

بی اختیار اشک چشمهام سرازیر شد ...دویدم به طرف حیاط....مادر ...مادر  امام فوت کرده .

ومادر جارو رو به زمین گذاشت ...هیچی نگفت ولی یکباره اشک از گوشه چشمهاش فواره کرد . اون بنده خدا هم که از صبح علی الطلوع مشغول کارها بوده  این خبر را نشنیده بود ....

امتحان داشتیم ...به قول معروف امتحان ثلث سوم ...لباس ها راپوشیم ورفتم ...

یاد  آقای نصیری مدیر مدرسه راهنمایی بخیر ...از آستانه تا ده کوثر رو با موتور آمده بود که به ما بگه به خاطر رحلت امام امتحانها برگزار نمی شود ...

مادرم صبحانه پدر را آماده کرده بود ....برداشتم وبردم جایی که  داشت زمین ها را آبیاری می کرد ...تا چشمش به من افتاد بغضش ترکید وگریه کرد وخواست که برگردم ورادیو را برایش ببرم...

 من  نوجوان 13 ساله   اولین شعرهایم را در رحلت این مرد آسمانی سرودم :

                                 شال عزا به سر کنید .........امام ما رحلت نمود

                          جامه سیه به تن کنید............امام ما رحلت نمود

نمی دانم این مرد آسمانی چه کرده بود با دلها .....همه را شیفته خود کرد ه بود ...

با  حرکت  یک دست به جانهای مرده جان می داد

وبا حرکت دست دیگر به  جانهای عاشق شربت شهادت می نوشاند ...

روزی که پر کشید گویی  محرم دیگر آمد ...همه – کوچک وبزرگ – سیاه پوش عزای او شده بودند ...

عزا عزاست امروز

                           روز عزاست امروز

                                                   خمینی بت شکن

                                                                              پیش خداست امروز

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 ساعت 7:54  توسط حسین مولوی  | 


                                                           

 

جمعه نوبت ادای نذر من است به ساحت چشمانت ای آن که عطر حضورت به وسعت جریان آفرینش جاری است، مگر نه این که فرمود :

لَولا اَلحُجَّةُ لَساخَتِ السَّماواتِ وَالاَرضِ.......... اگر حجت خدا نبود آسمان ها وزمین از هم می پاشید

 ولی ما به گمان تورا غایب نامیده ایم ................

به گمان ...........

بِِابی اَنتَ وَ امّی  و نَفسی لَکَ الوِقاء والحِمی..........  پدر ومادرم فدایت  و جانم سپر برایت باد .

یَابن َ السادَةِ المقَرَبین......................ای پسر بزرگانی که مقرب درگاه خداوندند .

یَابنَ البُدُورِ المنیرةِ............................ای فرزند ماه های تابان.

یَابنَ الاَنجُمِ اَلزاهِرَةِ..........................ای فرزند ستارگان درخشان .

یَابنَ العُلوُمِ الکاملةِ........................ای فرزند دانش های کامل .

یَابنَ الصِّراطِ المُستَقیم..................ای فرزند راه راست

عَزیزٌ عَلَیَّ ..............................سخت است بر من

عَزیزٌ عَلَیَّ اَن اَرَی الخَلقَ و لاتُری .......سخت است بر من که مردم را ببینم ولی تو دیده نشوی

بِنَفسی اَنتَ ......................جانم  به فدایت .

بِنَفسی اَنتَ من مُغَیَّبٍ لَم یَخلُ مِنّا  ............جانم به فدای تو که غایبی ولی در واقع حاضری .

بِنَفسی اَنتَ مِن نازِحٍ ما نَزَحَ عَنّآ ...............جانم به فدای تو که از نگاه ما دوری ولی در واقع نزدیکی

بِنَفسی اَنتَ .............جانم به فدایت

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387 ساعت 0:0  توسط حسین مولوی  | 


 

 این مطلب با عنوان (( آشنای غریبه )) در روزنامه کیهان  مورخه ۱۱/۳/۸۷ به چاپ رسیده است

 

                                                                   

                                                                        

 

این چینی های چشم کوچک تیز بین ..... چقدر ظرافت دارد کار هایشان ....

 

آیا در این شهر بزرگ یک  مغازه اسباب بازی فروشی وجود دارد که  در آن اسباب بازی هایش ساخت کشوری غیر از چین باشد ؟؟؟!!!

 

 روان شناسانه واستادانه مخاطب شناسی می کنند .....

 

وقتی به سرزمین مکه ومدینه می روی میبینی که  در  آنجا  چگونه جهانی اندیشیده اند و برای همه سلیقه ها از همه کشور ها با هر مذهب وملیتی مصنوعات فرستاده اند...

 

از ساخت تسبیح و ساعت اذان گو گرفته تا کاپشن احمدی نژادی و  لباس های بچه ها .......همه چینی ......

 

البته  که  اینها پیش پا افتاده است ومرسوم ....

 

اما ؛ اسباب بازی هایی به شکل رایانه، دارای سوره های مختلف قرآن  ودعاهای مشهور را ساخته اند با صدای قاریان معروف جهان اسلام .....

 

کشور غیر مسلمانِ کمونیست در اندیشه ی  هدایت مسلمانان !!!  وما در خواب غفلت وهیجان زده برای خرید برای  سرگرم کردن فرزندانمان .......

 

 واقعا چه  می کنیم ؟؟؟... 

ما هر روز حرصمان برای خرید افزون تر  و او انگیزه اش برای ساخت  وفروش بیشتر شده است ...

 

درایران هم قصه همین است با همان خمیر مایه .......

 

وقتی که در مغازه لوازم التحریری دنبال یک وسیله کمک آموزشی هستی ....هر وسیله را که بر می داری مارک مبارک !   china نقش بسته وتو به این امید که اسباب بازی ها وبازی های فکری ساخت داخل سازگار تر است برای فرزندت به دنبال وسیله ی ساخت وطنی  ....

 

لحظاتی بعد وسیله کمک آموزشی  الفبای عمو فردوس با همان شکل رایانک توجهت را جلب می کند  ...خوشحالی از این که می بینی  بالاخره در کشورت هم کسی احساس مسئولیت کرده و هنر عمو فردوس را در قالب اسباب بازی ریخته تا فرزندت را با الفبای فارسی آشنا کند...... هر دکمه را که فشار می دهی یک حرف از حروف با صدای زیبا پخش می شود ....... جعبه را می چرخانی و به نوشته های آن چشم می دوزی .....

 

وای !؟  از دست این چینی ها ...

 

چقدر خوب سلیقه شناسی کرده اند ...عمو فردوس ...محبوب بچه ها به واسطه شهرک الفبا امروز دستمایه ساخت  اسباب بازی است برای چینی ها .....

 

ما در فکر تبلیغ شاسخینیم در بزرگترین رسانه !!!

رسانه ملی .

 

...امروز در هر خانه ای_  کوچک وبزرگش _  یک شاسخین !!!  دارند ......شما چطور ؟؟؟؟

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387 ساعت 20:58  توسط حسین مولوی  | 


 

 

 

جمعه ها  که می شود بایداین صفحه مجازی رو مزین کنم به نامت. ای زینت بخش خلقت خداوندی .......

این صبح جمعه تقارن پیدا کرد با سوم خرداد ....به شرح نیاز نیست  واشارت کافی است برای نصرت دهنده ی کسانی که  دین خدا رو یاری می دادند... ان تنصرو الله ینصرکم ...

هیچ وقت از خودمان نپرسیدیم این که امام فرمود :

خرمشهر را خدا آزاد کرد

یعنی چه ؟؟؟

آنها همه ی داشته هایشان را در کف اخلاص گذاشتندوآمدند...داشتند می رفتند به زیارت جد غریبت...زیارت ...سربندهایشان به نام تو مزین بود آقا!:

یاصاحب الزمان ادرکنی...

با همه بی بضاعتیم  مولا  !  چند سطری از دعای عهد را به یادگار می گذارم باشد که نگاه کریمانه ات مرهمی باشه بر زخم دل من :

اَللهمَ ......................................................  پروردگارا

اَللهمَ بَلِّغ مولانا الامامَ اَلهادی....القائِمَ بِامرکَ.......پروردگاراامام هدایت گر را برسان ...امامی که به امر تو قیام می کند .

اَللهم اجعَلنی مِن اَنصاره واَعوانه............... پروردگارا ما را از یاوران او قرار بده

اَللهُمَّ ....................................پروردگارا............

 اَللهُمَّ ارنی الطَّلعَةَ اَلرَّشیدَه...... پروردگارا  آن طلعت رشید را برما بنمایان

اَللهُمَّ.............................پروردگارا........

اَللهُمَّ اکشَف هذه الغُمَةِ عَن هذه الاُمَةِ بحضورهِ وعَجِّل لنا ظهوره... پروردگارا این غصه را از این امت با حضور او بر طرف کن ...ودر فرجش تعجیل بفرما

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387 ساعت 0:10  توسط حسین مولوی 


 

                                                           

           

 امروز دوم خرداد ....روز تولد من (بنابر روایت سجلی) .......سی و دو  سال از خرداد پنجاه وپنج گذشت....فرزند چهارم خانواده و آن روزها از تنظیم خانواده خبری نبود .

پدر کشاورز ومادر خانه دار که نه کمک کار پدر ...پسر بزرگشان تنها هفت سال داشت  ... دلشان صاف وساده به زلالی آب و وسعت آسمان  وصبور چون کوه ... چقدر دلتنگ صافی و وسعت دلشانم... 

متولد یک روز بهاری .... پدر بزرگم می گفت : حسین تو وقتی به دنیا آمدی تنها  دو سیر بودی...این یعنی توصیف زیبایی درباره  لاغری بی نهایت من ....

وپـــــــــدر :

«هفت ماهه که بودی ضعف شدید بر تو غالب شد ....من ومادرت از زنده ماندن تو قطع امید کرده بودیم . مادرت که باردار برادرت  هم  بود  تاب جان سپاری ات را نداشت... 

به دوش گرفتمت و رفتم به بام خانه ...هر آن منتظر که غم از دست دادنت به دلم بنشیند ...مانند غریقی که به هرچیزی دست می آویزد....ذهنم جرقه ای زد ...رفتم سراغ جعبه رب گوجه ...قاشقی برداشتم وبا سر انگشت مقداری  خوراندم ...گویی معجزه ای شد ...تو شروع کردی به خوردن آن وکم کم اشتهایت باز شد و خدا خواست که تو زنده بمانی ...»

من ماندم ....علی هم که  خیلی عجله داشت یک سال بعد از من  به خانه ما قدم گذاشت ...وما دوران کودکیمان را مانند دوقلوها سپری کردیم ...وابسته به هم .....

اگر چه با قناعت زندگی می کردیم اما ثروتمند نعمت محبت بودیم ...این کیمیا که مس های تنگدستی را به طلا ی عشق وامید تبدیل می کرد ...علاقمند به درس ومدرسه ...

به اندازه وسع یک کتابخانه مدرسه روستایی کتاب خوان  واز همان کودکی  گاهی خلاصه کتاب را می نوشتم ودر راهرومدرسه نصب می کردم ...

من ماندم...وخدا الطافش را به زندگی من جاری وساری کرد و لحظه لحظه عمرم سرشار شد از عشق ....عشق ...

بعد از دوسال ترک تحصیل  که می رفت زندگی ام را به گونه دیگر رقم بزند در کارگاه فنی تعمیر موتور سیکلت در شهر ،خدا هدایتم کرد که در یک روز برفی با سختی و اضطراب به شازند بروم .... هدایت شدم به معلمی....

هزاران هزار سپاس...

وامروز من دارا هستم ...دارای توکل وامید ...عشق وتلاش ... پدری دارم عزیز ومادرم که رحمت خداست بر من ...همسرم که مانند رود، مانند چشمه در زندگی ام جاری است ...این مهربان صبور که هر چه خواسته برای من خواسته  ومن دلگرم تشویق های او ....مادر محمد جواد عزیزم  که به خاطر این که واسطه فیض خدا برمن است از او سپاسگزارم ...همیشه ....ومحمد جواد علی رغم کودکی اش مودب است ومهربان ....برادرانم یکی از از یکی عزیز تر وتنها خواهرم که بسیار دوستش می دارم ...

در جوانی ام نصیب کرده زیارت کربلا را که دل هر عاشقی برای زیارتش می تپد،  زیارت سامرا وکاظمین ونجف ....خاک مدینه النبی (ص) وبقیع را سرمه چشمم کرده ام ...مشرف به عمره شدم  وطواف شیرین  خانه خدا یعنی انتهای دنیا وابتدای ملکوت 

چه صبح دلپذیری بود  ، آن صبحی که چشمهایم رابستم  تا رسیدم نزدیکِ نزدیک ِ خانه خدا ...در لحظه نگاه اول به کعبه دعا مستجاب است ... ومن  بهترین دعا را کردم: (( اللهم عجل لولیک الفرج))...

چقدر جایتان خالی بود .....

 و این ها همه  لطف بی نهایت  اوست  بر بنده ناسپاسش ... واین بنده چه کند جز این که هر روز بیش تر از پیش به عنایت ورحمت وکرامتش امیدوار تر باشد .... 

                            خداوندا ! هزاران بار رحمت بی منتهایت را سپاس

 

*سیر : واحد وزن ، هر ۱۳ سیر یک کیلو است  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387 ساعت 0:0  توسط حسین مولوی  |