تبليغاتX
شـمیـم کوثـر
دل نوشته ها ودغدغه ها


شـمیـم کوثـر










بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

علی جان !

تو مرغ عالم قدسی ،انیس مجلس انسی

دریغ باشد اگـــر تو در این خــــرابه بمـــانی

تو بـــازِِِِِ ذروه نـــازی نـــدیــم مــــحفل رازی

قــرارگاه چه سازی  ؟ در این نشیمن فانی

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387 ساعت 22:3  توسط حسین مولوی 


بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

من امشب بر غم تنهایی ات مولا قسم خوردم

به طــوفان دل دریایی ات مــــولا قسم خـــوردم

 

در آن پاییز ســــردی که سر اندر چاه می کردی

به اشک وناله زهـــــــرایی ات مولا قسم خوردم

 

علی جان! از غمت آقا دل من هم ترک برداشت

شب قدری که بر مولایی ات مولا  قسم  خوردم

 

به تسبیــــح نگاهت  استخــــــــــاره کرده ام  آقا

به آیات روان بخشنده اسرایی ات مولا قسم خوردم*

 

قسم خوردم که از حوض نگاهت جامِ  پُر  گیرم

به طاق ابروی  کســرایی ات مولا  قسم  خوردم

 

پی نوشت ها:

۱-ایام غم بار شهادت مولای عارفان ،امیر مومنان ،عدالت مجسم که منشور خدا نماست تسلیت باد .بنده خدایی که نه دوستانش اورا شناختند ونه دشمنانس . محبانش اورا  تا حد خدایی بالا بردند  ودشمنانش از شهادت او در مسجد تعجب کردند . آری او جامع الاضداد بود .

۲- التماس دعا

۳-این شعر در شب قدر سال ۱۳۸۰ سروده شده است.

۴-کاستی های شعر فراوان است فقط احساسی ناقابل پیش کش مولای عارفان که عجیب ، غریب مانده ومظلوم .

۵- * این مصراع هم که خیلی اضافه وزن دارد خرده نگیرید که قلت ذات وکوری استعداد سراینده فراوان است .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387 ساعت 3:53  توسط حسین مولوی  | 


 بسم الله الرحمن الرحیم

 لحظه ی شیرین بدرقه ، ترمینال اراک  

 

  •  امروز صبحِ روز شنبه دهم شهریور هشتاد وشش هست  مطابق با  هجدهم شعبان . بعد از نماز صبح که خوابیدم الان  ساعت ۳۰/۷ بیدارم .دلم حسابی هوایی هست  و قرار ندارد . بهتر است با غسلی که مختص  تشرف به سرزمین وحی است وعمری آرزویش را داشته ام  جسم وروحم را آرامش بدهم.هرچند ساک را بسته ام ولی می دانم که من در این جورکارها دقیقه نودی ام بنابر این مرتباْ دارم چک می کنم و باز هم می دونم که اخلاق سفری من  اخلاق خوبی نیست ومجبورم بارهای زیادی را  از جمله کتاب حمل کنم حتی اگر مطمئن باشم نمی خونم .
  •  
  • همسرم ومحمد جواد هم بیدار می شوند .امروز با نان تازه ای که مادر محمدجواد تهیه کرده  صبحانه  می خوریم . نمی دانم حس محمد جواد از سفرمن چگونه است اما هر از چند گاهی می گوید ((بابا من رابگذار داخل ساکت وببر)).و من هم که می خواهم با منطق جوابش را بدهم  می دانم که او درک درستی از این جملات منطقی من ندارد. باید الان بروم  برای تعمیر این رنو که  در نبودنم عصای دست  همسر باشد .  با این که پروانه اش را دیروز عوض کرده ام دارد جوش می آورد ،شاید رفتن من را حس کرده ودارد حرص وجوش می خورد !  هنوز بیرون نرفته ام که پدر  ومادر  وخواهر م  را زیارت می کنم در آستانه در  . برای بدرقه ام از روستا امده اند و می دانم که از فرط خوشحالی سفر پسرشان  قرارو آرام  ندارند  . مادر هم مانند همیشه بار پدر را سنگین کرده با شیر و مخلفات دیگری که هدیه ی   روستا است .بعد از تعارفات واحوال پرسی من می روم به تعمیرگاه .
  •  
  •  این رنو لعنتی هم معلوم نیست که چه مشکلی دارد .برقش که مشکل نداشت .باید بروم برای تنظیم موتور . (البته بعدا معلوم شد که همین آقای شاگرد باطری ساز پروانه موتور را اشتباه بسته ودر مدت نبودنم نه تنها عصای دست نبوده که دست شکسته ای شده وبال گردن همسرم.)
  •  
  •  بر می گردم  به خانه .حالا این خانه ما حسابی حال وهوای بدرقه حاجی ! گرفته . فامیل های دور ونزدیک برای بدرقه امده اند ومن هم شرمنده این حضور . خیلی دوست دارم که ساده تر از این حرف ها بروم ولی رسم این است ..البته رسم خوبی است ونباید انگاشت برای احترام شخص است بلکه احترام به مسافری است که قرار است مقدس ترین جای دنیا را ببوسد .
  •  
  • حاج آیت( برادر همسرم )  که دو ماه در مدینه مسئول فرهنگی کاروان  بوده در اخرین لحظات حضورم توصیه های ایمنی ! را تشریح می کند بویژه در خصوص تشرف به  بقیع و تاکید بر این که: ((کاری به کار وهابی ها نداشته باش . حالا جوگیر نشوی وشروع کنی به بحث کردن ، برو زیارتت را بکن وبرگرد)). و شرح بازارهای مدینه ومکه ، بسنده به شفاهیات هم نکرده سعی می کند ادرس پاساژها را با کروکی روی کاغذ بکشد  تا من در پیدا کردنشان مشکل نداشته باشم . امری که جزء لاینفک سفر ایرانی ها است ونباید قضا بشود !!!
  •  
  •  اشک در چشم های مادرعزیزم و و پدر مهربانم و همسرم دلبندم جمع شده ومحمد جوادجانِ بابا هم به نشانه ابراز احساسات مدام از سر وکولم بالا می رود .
  •  
  • همجنان به ساکِ سفر چیزی اضافه یا جابجا و یا کم می گردد و این به خاطر همان حسنی! است که من دارم والبته فامیل ها لطف کرده اند واز پسته وگردو وبادام ومخلفات دیگر حسابی بارم می کنند. شاید گمانشان این است مسافر کویر لوتم ! 
  •  
  • ساعت ۱۲:۳۰ می شود ناهار را خلاصه  می کنم در چند لقمه . بدجوری دلهره رفتن دارم . نه این که می ترسم نه ...احساس دلتنگی دارم که زودتر برسم . خیلی هم در حال خودم نیستم  .نمازم را  می خوانم هرچند با دلهره وبا عجله .
  •  
  • با چند ماشین حرکت می کنیم به سمت ترمینال(پایانه فارسی تراست ) .ذکر زبانم صلوات است .ماهیت همین سفر است . از حالا شروع شده همدم شدن با ذکر ونام پیامبر واهل بیت علیهم السلام .چند لحظه بعد از حضور در ترمینال قلقله می شود .یکصدو سی  حاجی وهرکدام هم ده ها بدرقه کننده . هرحاجی با بدرقه کنندگانش در سایه ای خزیده و قربان صدقه ی هم می روند .  فضای ترمینال سرشار شده از عطر التماس دعا های بدرقه کنندگان . آفتاب هم عقده دارد تیغ تیزش را مدام بر سر می کشد . ساعت  یک وننیم بعد از ظهر است  وهنوزفقط یک اتوبوس آمده است.
  •  
  • مسئول کاروان که قدیم ها به حمله دار   معروف بوده مرتبا در حال تماس هست  و عنوان می کند که به خاطر سفرهای زیادی که مردم قبل از ماه رمضان دارند وترافیک در جاده تهران وقم اتوبوس ها دیر کرده اند . خود من مشکل ندارم دلم به حال بدرقه کنندگان می سوزد که در زیر آفتاب عرق می ریزند .
  •  
  • برخی از زائران هم از الان شروع کرده اند که :  اینها بی برنامه اند ...نه بابا هماهنگ نکرده ...این آقا که می گفت اگه ۵ دقیقه دیر بیاید اتوبوس ها حرکت می کنند حالا دو ساعت معطلیم و از این حرف ها که کلاس حاجی بودنشان را مقداری پایین آورده است .
  •  
  • ساعت ۳  بعد از ظهر بالاخره اتوبوس ها آمدند . اسم من در لیست اتوبوس شماره دو در صندلی شماره ۱ بود . ساک که جاسازی شد. حالا وقت مفارقت جدایی از عزیزان  هست وهرچند هم که تلاش کنی هیبت مردانه به خودت بگیری که اشکت سرازیر نشود نمی شود .  لحظات سختی است واشک ها وگریه های عزیزانت ضمن این که شیرینی خاص خودش رو داره برای تو مسئولیت دعا در حرم را بوجود می آورد .
  •  
  • گردن آویزی محمد جوادِ بابا از همه بیشتر من رو در گیر خودش می کنه ومن در طول سفر ۱۸ روزه ام این صحنه مرتبا از جلوی چشم هام رژه می رود .ساعت  ۵:۲۰ اتوبوس حرکت می کنند و بدرقه کنندگان تا فاصله زیادی با چشم ها خیسشان  همچنان بدرقه کننده حاجی های حرم آسمانی اند .
  •  
  • در اتوبوس  در کنار پیرمردی نشسته ام وتا تهران تقریبا چند کلمه بین ما رد وبدل می شود به خاطر  آجیلی تعارف می کنه . در این مسیر  سه ساعته  بیشتر از پنجره به بیرون خیره ام . ساعت ۷ به فرودگاه رسیدیم ودر همان درب ورودی فرودگاه  حمله دار مان آقای حیدری که یک مرد کوتاه قدی است شروع می کند به توزیع گذرنامه ها و کارت ها . سید جواد رفیعی هم کمکش میکنه  و هردو شروع می کنند به خواندن  اسم ها با صدای بلند .تو این لحظات بدجوری یاد  جلال آل احمد وخسی در میقاتش می افتم .
  •  
  • تاکید می کند که حتما  گذرنامه ها را که داخل یک کیفی با گردن آویزاست  به گردن بیاویزیدد ومن که جوانی ام گل کرده و شاید احساسم این است  که کلاس را پایین می آورد ترجیح می دهم داخل کیفم بگذارم .بالعکس پیرمردها وپیر زن ها ی کاروان ذوقشان گرفته وبعد از وارسی دقیق گذرنامه ها وبلیط هایشان  به گردن می اندازند و هر از چند گاهی هم با نگاهی مملو از شوق به این کیف ها خیره می شوند . مارک پر طمطراق بیمه البرز روی این کیف ها هم شدیدا خودش  را به رخ می کشد. کا ما هستیم که این همه زوار عاشق را بیمه کرده ایم که در طول سفرشان چنین باشد ولی خوب می داند که بیمه کننده اصلی هملن صاحب خانه ای است که این جماعت زوار برای دیدنش خطرها به جان خریده اند .
  •  
  • از درب اصلی فرودگاه که وارد می شویم باید ساک ها از زیر دستگاه مخصوص بروند وبررسی بشوند و کم کمک حلقه امنیتی تنگ تر  می شود . وارد سالن که می شوم  احساس غربت می کنم. انگار همه به من نگاه می کنند واین از همان احساس غربت است . تنهایی در گوشه ای بر روی یک صندلی می نشینم وتماشا می کنم . وسواس هم دارم در تماشا کردن چون فراراست سفرنامه بنویسم وبرای همین خیلی ریز شدم در حرکات وسکنات زائران تا خوب  توصیفشان کنم کاری که مرحوم جلال  کرده بود به زیبایی .
  •  
  •  نزدیک اذان که می شود دنبال آبی می گردم برای ساختن وضو . ساک را در همان سالن وبه امید خدا رها می کنم هر چند با نگرانی . به سرعت وضو می گیرم وبر می گردم باز هم یاد جلال می افتم آنجایی توصیف می کند اولین نمازش را بعد از توبه از انکار خدا در فرودگاه آنگاه که این  عازم میقات  است .
  •  
  •   شماره پرواز ما را می خواندوما بعد از تحویل بارها وگرفتن بار کدها از پله ها بالا می رویم و گذرنامه ها چک می شوند (همان بررسی ) وما وارد طبقه دوم سالن فرودگاه می شویم. این جا به اصطلاح مرزاست وما با تحویل گذرنامه ها از مرز گذشته ایم . حس خوبی هست ولی دل شوره هم داریم .با صدای اذن به طرف نماز خانه نسبتا کوچک فرودگاه می روم .نماز را می خوانیم اگر چه با عجله ولی بی آنکه خواسته باشی هم خشوعی داری وهم بهره ای از حضور قلب .
  •  
  • بعد از نماز دقایقی روی مبل های طبقه دوم سالن نشسته ام در میان فوج فوج از جمعیت که اراک وهمدان وقزوین آمده اند  .  نخوردن ناهار حالا بدجوری به ضعف دچارم کرده ومن مجبور می شوم که با پناه بردن به آب میوه وبسکویت ساقه طلایی ته دلی ببندم . همین لحظات هست که یکی از زایران را میبینم  که در حال گشت وگذار در فروشگاه لوازم صوتی وتصویری فرودگاه هست اتفاقا این بنده خدا را آن روز که رفته بودم لباس احرام بخرم دیده بودم  .گویا بنده خدا از همین حالا چهار گوشه ی ذهنش را دغدغه خرید سوغاتی گرفته که از همین جا شروع کرده !!! 
  • ساعت ۸ غروب برای تحویل بلیط وارد سالنی می شویم که پنجره هایش مشرف است  به محوطه فرودگاه . هواپیما ها که در حال نشستن وبرخاستن هستند دیده می شوند . خانمیکه اتفاقا برعکس خانم های میماندار خیلی هم چاق هست خیلی با دقت در حال کنترل بلیط هاست  و چشم ها را برای شناسایی وتطابقش با گذرنامه بدجوری به چشم های آدم خیره می کند . بعضی ها هم که گذرنامه ی دو نفره دارند و یکی از آنها  انجاست را در گوشه ای نگه داشته تا دیگری هم برسد . حواسش از یک طرف به کنترل بلیط ها واز طرفی به آن چند نفر . جالب شوخی هایی برخی از زن های روستایی با او بود که خیلی زود جور می شوندوشوخی  می کنند واو هم با لبخندی پاسخ شوخی می دهد وقت ندارد وگرنه چشم های آنها را در می آورد!!!  در ان جای تنگ چیزی حدود ۷۰۰نفر کنار هم می لولند . ساعت ۸:۳۰ از پله ها وارد محوطه  می شویم و اتوبوس هایی که بیشتر به کشتی می مانند منتظرند تا مسافران را تا کنار هواپیما ببرند  . شکل وشمایلشان بدجوری آدم را به خنده وا می دارد  . مثل رسم همیشگی ، این جا هم برای سوار شدن به اتوبوس مسابقه ای هست وهمه بی نهایت هجوم می برند و هرکسی در میان این جو ، جو گیر می شود انگار می ترسد که هواپیما به او نرسد !!! 
  • در پای پله های بلند  هواپیما هم همان حکایت هست .باز هم هجوم زائران باعث می شود که حرکت کُند باشد . بالاخره این جمعیت بی قرار ساعت ۸:۵۰ در هواپیما قرار می گیرد وافرادی مثل من که اولین بارشون هست که سوار هواپیما می شوند دست تجربه هایشان بلند شده تا زیر وبم صندلی ها را در آورند تا تجربه ای انودخته باشند برای بعدها وپز بدهند برای آنهایی که بار اولشان است همان کاری که خانمی که بغل دست من نشسته می کند ونحوه بستن وباز کردن کمربندها را نشان می دهد .
  •  
  • هواپیما  مال  یک شرکت سعودی است که تاخیر نداشت و ما را مستقیم به مدینه ی منوره خواهد برد . . کمک خلبان یا سرمیهماندار نمی دانم مردی طالس با زبان عربی که صدایش پر از خش خش است به عربی خوش آمد می گوید  وآرزوی  زیارت قبولی  وبعد توضیحاتی درباره بستن کمربندها واز این حرف ها ومن که مقداری عربی خوانده ام همان چند جمله اول را فهمیدم   .  وقتی که آن مرد دارد  توضیح می دهد خانم های  میهماندار فیلیپینی برای ما  پانتومیم اجرا می کردندیعنی گفته های آن آقا  با حرکات ترجمه می شود.چه هماهنگ هم اجرا می کنند این ها ،مثل این که با هم می رقصند .
  •  
  •  صندلی من هم  در کنار صندلی  زائریاز اهالی همدان  است. از همان ابتدای نشستن در هواپیما این خانم همدانی شروع کرده وضمن این که از مسافرت هاش صحبت می کند  من هم در لابلای صحبت ها سین جین می شوم .گمانم این که تعداد عمره هایش بیش از ۷ - ۸ بار باشد  . خوشبختانه خسته کننده نیست وصحبت هاش به دل می نشیند . هواپیماساعت ۹:۳ دقیقه می پرد ودر هنگام پرواز صدای صلوات ها وبسم الله ها بلند شده ومردم بدجوری در خودشان هستند. لرزش شدیدی هواپیما را گرفته وتا  به فاصله ۱۰۰۰۰ پایی از زمین برسد این لرزش ادامه دارد . حالا دیگر آن همه وسعت روشنایی تهران مثل  کهکشان راه شیری است که مثل گرد وغبار است  . وقتی  هواپیما در مسیر تونل هوایی قرار می گیردو آرامش به هواپیما بر می گردد  جماعت هم شروع می کنند به فیلم برداری واز این کارها و همهمه ای میان این جماعت حجاج به  پاست که دیدنی است .. 
  • شام مرغ هست  داخل بسته بندی هایی که داغ داغ هست مثل این که تازه از کوره بیرون آورده باشند  و باز هم  بر روی هربسته ای  مارک شرکت هواپیمایی سعودی  منقوش است حتی بسته کوچک نمک ودستمال کاغذی یک لا قبا ! وشدید درحال منت گذاشتن سر ما . چایی   تعارف می کنند، دلم می خواهد که قوری را از میهمانداربگیرم و سر بکشم . عجب حوصله ای دارند این میهماندارها که با جماعتی با همه سلیقه ها وانتظار ها باید بسازندبدون این که زبان آنها را بدانند  .این تابلوهای تبلیغاتی شرکت هواپیمایی چون قرار است  شرکت رو تبلیغ کنند باید مرتبا روی لب ها  تبسم داشته باشند بدون این که  معنای خاصی داشته باشد .

 

 ادامه دارد...............

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387 ساعت 8:0  توسط حسین مولوی  | 


بسم الله الرحمن الرحیم

 

یک نیم  رخت « ولَستُ مِنکُم بِبَعید  »

نیم دگــــــرش «  اِنَّ  عذابی  لَشدید  »

بر گرد رخت نوشته «یُحیی و  یُـمیت  »

«مَن ماتَ مِنَ العشق فقَد مات شهید »

 

پی نوشت ها:

۱.....در این ماه خدا میزبانه و این بنده ها میهمان چنین خدایی... این نظر عنایت مبارکتان باشد....

 

۲..... شهریور پارسال دقیقا این روزها (تاریخ شمسی ) مشرف شده بودم به مدینه .  یعنی دهم شهریور مشرف شدم به مدینه ولی ۵ روز اول ماه رمضان در مکه بودم . جای شما خالی لحظات افطار در مسجد الحرام...آه چقدر پر شوره افطار در مکه  ...ای خدا ....

 

۳..... وقتی یاد خاطرات پارسال می افتم دارم دق می کنم... حسابش را بکن حوالی ساعت  ۶ صبح که خورشید خدا از مشرق قبرستان بقیع طلوع می کنه تو بعد از نماز در میان منبر وقبر پیامبر که روضه ای از روضه های بهشته می روی برای  زیارت چهار امام غریب با زیارت جامعه کبیره  ویا در رمضان خدا در مهبط وحی وفرشتگان در پشت در خانه خدا طواف می کنی و نیازت رو به کسی که نازت رو می خره التجا می کنی  و می آی در بلندای صفا می شینی ورو به حرم عشق قرآن تلاوت می کنی  .....فقط می تونم باز این دعا رو زمزمه کنم که ... اللهم الرزقنا حج بیتک الحرام  فی عامی هذا وفی کل عام  وزیاره قبر نبیک علیه وآله السلام

 

۴...... دارم دو  کتاب تاریخ مدینه و  بقیع الغرقد  رو که هر دو به زبان عربی هست  و از مدینه خریدم را  مرور  می کنم و حسرت اون روزها را می خورم . (رفتم کتاب رو بخرم پیرمردی که حتما وهابی هم بود اصلا تحویل نگرفت ، یک پوز خندی هم  زد و من برگشتم . ولی خیلی دلم پر می زد به این کتاب ها وفقط هم به این خاطر که می دونستم در روزگار حسرت دوری از مکه ومدینه می تونه تصاویرش مرهم برای زخم دلم باشه و خریدمشان ) 

 

۵..... هنگام خواندن  دعای  افتتاح که سرشار از مضامین عاشقانه بنده با خداست ما را هم دعا کنید ....

 

۶...... در چند فراز اول این دعا در توصیف خداوند به مضامینی اشاره شده که شاعر خوش ذوق دو بیت بالا هنرمندانه به شعر در آورده

 

۷......نمی دانم حکایت حاتم طایی و قربانی کردن بهترین اسبش رو برای پذیرایی کردن از مهمون هایی که از رم آمده بودند را در بوستان سعدی خوانده اید یانه ؟  می گویم اگر حاتم برای مهمانها این گونه عمل کنه خدای ما در این ماه که سراسر عشق خدا به بنده هاش در آن  متجلیه چه کار می کنه ؟ (این داستان حاتم طایی هم شیرینه اگر وقت کردید بخونیدش )

 

۸.... دوستان خرده نگیرند به پست ما  که حاشیه اش بیشتر از متن شد.....همین جوری اینجوری شد دیگه ....

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 ساعت 9:58  توسط حسین مولوی  | 


بسم الله الرحمن الرحیم

 

به نظر شما علم بهتره یا ثروت ؟؟؟؟؟


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387 ساعت 8:0  توسط حسین مولوی  |