تبليغاتX
شـمیـم کوثـر
دل نوشته ها ودغدغه ها


شـمیـم کوثـر










بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

بهار ۷۸ فراخوانی بود از طرف دانشگاه پیام نور واز شاعران جوان خواسته شده بود دو قطعه از اثارشان را ارسال کنند به  به کنگره شعر امام خمینی (ره).
من هم دو قطعه ای از شعرهایم را ارسال کردم .شهریورماه همان سال دعوت نامه ای آمد برای حضور در این همایش و دانشگاه ما را به این همایش اعزام کرد البته با هزینه دانشگاه .

هنوز بیست روزی از ازدواج من وهمسرم سپری نشده بود . ایشان که متولد وبزرگ شده اراک هست  طبعا زندگی در روستایی که هنوز با آن عجین نشده و به دور از همسر برایش سخت بود .حالا همین یکی از خاطرات تلخ اوست هرچند این همایش تاثیر زیادی در آشنایی من با زبان شعر جدید داشت .
در دوسه روز اقامتمان در تبریز با  شاعر ان جوان زیادی آشنا شدم که همه برای خودشان حالی داشتند و شعر در آنها غلیان شدیدی داشت . از کنار این  نازک دل های پر احساس  نمی شد رد بشوی که شعر بارانت می کردند حسابی . من هم که تا آن روز فکر می کردم شعر می گویم فهمیدم اصلا شعر بلد نیستم .
یکی از دوستانی که در این همایش خیلی باهم صمیمی شدیم زین العابدین آذر ارجمند بودیک بسیجی متعهد که همه شعرهایش هم از همین احساس بر می خاست .
در همین همایش بود که  با مرحوم آغاسی و مرحوم ابوترابی  عکس یادگاری گرفتم و مقبرة الشعرای تبریز که استاد شهریار هم در آن جا آرمیده را زیارت کردیم.

حضور در مکان های توریستی از جمله (ائیل گلُ ) از خاطرات بیاد ماندنی این اردوی سه روزه بود وجالب این که در بعد از ظهر آخرین روز همایش که قرار بود  ما را ببرند به روستا وتونل کندوان من به خاطر همان دلتنگی ها با جوسازی ( البته از نوع مسالمت آمیزش ) باعث شدم اتوبوس به طرف اراک حرکت کند .

غرض از این مقدمه طولانی این که بعد از شنیدن شعر های دوستان این دوبیتی ها را تحت تاثیر این همنشینی سرودم وتقدیم کردم به ساحت صاحب روز آدینه :

 

سبزترین بهانه

 

ای سبز ترین بهانه یعنـی ای عشق
جاری تر از هر جوانه یعنی ای عشق

امشب که غزل به دل نمی افشانی
تک بیت پر از ترانه یعنی ای عشق

 

۳۱/۶/۷۸
تبریز

 

-------------------------------------------------------------

ساحل

 

آن شب که تورا بهانه می کرد این دل
گیسوی غزل رها  نمی کرد  این  دل

چون موج  بلند  با  شکوهی شیرین
در ساحل تو  کرانه می کرد این  دل

 

۱۶/۷/۷۸
اراک

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387 ساعت 17:32  توسط حسین مولوی  | 


بسم الله الرحمن الرحیم

نازنین زهرای بابا

 

نازنین زهرای بابا حالا دقیقا چهار ماه و بیست روزه است .شیرین  شیرین . با آن نگاه های آسمانی اش عجیب دلبری است وبا خنده هایش زندگی ام را بهشتی کرده است . هرلحظه لحظه عمرم را عجین کرده با شکر وسپاس به درگاه خالق بی همتایی که از عدم چنین موجود با وجودی آفریده است .
هر خنده اش در زندگی من رویش یک آیت است در بوستان تفکر و اگر  به این آیت ها به دیده تحقیق نگریسته شود انسان نباید سر از سجده شکر بردارد .
از خدا خواسته ام توفیق دهد که  دو گل باغ زندگانی من را ـ محمد جواد دلبند ونازنین زهرای بابا ـ  مودب کنیم به آداب قرانی وصالحشان گرداند آنها را همان که از نیست با وادی وجود کشانده و چه خوب هدایت کننده ای است .
شعر زیر یادگاری باشد برای این نازدانه دختر که بداند این پدر چه سعادتمند است و به واسطه ی او خدا باران رحمتش را بر کویر زندگی اش جاری کرده است ...

 

نازنیــن  زهـرای  بابایـی  ولــــی
ناز بر ذرات  عــــالـــم   می کنـی

می خرم ناز تو  را  ای   نازنیـــن
مست ولبریزاز زلالم می کنـــــی

 

وقــتی از ره می رسم با خنده ات
خستگی هایم فـــراموشــم شود

اوج می گیرم چو مه در آسمـــان
نازنیــــن وقتی در آغوشــــم شود

 

هر نگــــاهت امتداد آیتــــی است
در کتــــاب زندگیـــــم جاری است

تا ابد لبخندت ای شیریــــــن ترین
در وجودم مستدام و ســاری است

 

پیش داداشت چه می خندی ، بدان
این جــــــوادم نازنینی دیگــــــر است

حلقه ی گوشت کن  ایــن  پند پدر
دسته ای گل نه از آن هم بهتر است

 

ای خدای مهــــــربـــــان ـ نازنــــین
شکر بی حد حق ذاتت را ســــزاست

نازنین شاید  بزرگ است وعزیز
خادمی کوچک برای مصطفاست

 

۲۸/۸/۸۷
اراک

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 ساعت 14:38  توسط حسین مولوی  | 


بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

گناه

 

عاشق ار بر رخ معشوق نگاهی نکند پس چه کند ؟
نیمه شب بر در او شکوه وآهی نکند پس چه کند ؟

 

همـــــه اش  جــــور  و جفـــــا از  طرف  یـــــار  رود
پس اگر عاشق دلداه گناهی نکند پس  چه  کند ؟

 

اردیبهشت
۱۳۷۹

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387 ساعت 17:8  توسط حسین مولوی  | 


بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

این وبلاگ بهانه ای شده برای من که دارم جمع آوری شعرهای سروده شده قدیمی ام را ،چند روزی هم به نمایش بگذارمشان  .
عنوان «یک شعر ویک خاطره » عنوانی شده برای این دل نوشته ها .
این شعر هم که در عظمت شهدا است چقدر ناچیز است ومایه شرمندگی من . بهتر است بگویم فقط  ابراز احساسی است که در هفدهم خرداد هفتاد و نه سروده شده .

 

چون  چشمه  زلال  و صاف گذشتند
چون  تبغ  برهنه از  غلاف  گذشتند

 

شب راچوشهابِ شب شِکَن تیغ زدند
چون لحظه ناب اعتکـــــاف  گذشتند

 

آن لحظه که نفس درمنا می کشتند
آنان همه مـــــوعد طـــواف گذشتند

 

در عمق نگاهشان هوا باران داشت
با سوز دعا زپیچ انحـــــراف گذشتــند  

 

۱۷/۳/۷۹
اراک

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387 ساعت 17:33  توسط حسین مولوی 


بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

بعد از ظهر روز چهارشنبه سیزده آذر هفتاد وپنج درس تربیت بدنی داشتیم ومن از آقای افریشم ـ یادش بخیر ـ  اجازه گرفتم تا به روستا بروم . دلتنگ پدر ومادر بودم . 
حاج ناصر ـ خدا او را بیامرزد ـ راننده ماشین روستا که یک مینی بوس قرمز رنگ داشت هر روز حوالی ساعت ۱۲:۳۰ می رفت بنابر این باید با  مینی بوس روستای ملا باقر (اسم یک روستا است ) می رفتم ودر روستای اقبلاغ پیاده می شدم و تا ده کوثر را پیاده طی می کردم  .
 این فاصله  پنج شش کیلومتری برای منِ جوان مشتاق زیارت پدر ومادر  راهی نبود بویژه آن که پیاده روی در زمین های کشاورزی آن هم در فصل پاییز که بهشت دیگری از خلقت بی نظیر خداوند است  خودش یک تفریحی بود که جان وروان را به آرامش می رساند  .
شاید بارها اتفاق افتاده بود که این مسیر را پیاده رفته بودم .  حتی در زمستان ها ودر میان انبوهی از برف  که ترس حمله گرگ ها هم بر آن همه سختی اضافه می شد .
در همین پیاده روی ، آن هم در خلوت تنهایی یک بعد از ظهر پاییزی تنها همدم من زمزمه ای بود که با خود داشتم .
نیمه شعبان هم  نزدیک بود وشعر ذیل هدیه ناقابل یک جوان بیست ساله است به آقایش که در همان مسیر  سروده شده .

  دل غمگین ما را مرهمــــی نیست
  دو ابر چشم ما را هم نمی نیست

 

چــــرا آیینه ها قهــــرند بـــا مـــــا ؟
که جز آیینه ما را همدمی نیست

 

ز هجرش هرغمی گویی کشیدیم
غم عالم سر آمد ماتمی نیست!

 

زبار عشق قامـــت خم شـــد اما
ببین ابروی جانان را خمی نیست

 

رخش ماه وقدش سروی بلند است
مرا جــــزدیدن ماهش غمی نیست

 

۱۳/۹/۷۵

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 ساعت 22:42  توسط حسین مولوی  | 


بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

 

 

حسرت نبـــرم به خواب آن مـــرداب

کارام درون دشت شب خفته است

 

دریایـــــم و نیست باکــــــم از طوفان

دریا همه عمر خوابش آشفته است

 

دکتر شفیعی کدکنی

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 ساعت 19:0  توسط حسین مولوی  | 


بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

»» حالا که این روز ها با مرور دفتر خاطراتم جوگیر شده ام وشعرهای قدیمی « حسی عجیب وحالی عجیب تر » به من می بخشند بگذارید این شعر را هم بنویسم البته با مقدمه ای طولانی تر از متن .

»»  سال ۷۶  سال دوم تحصیل من  در  مرکز تربیت معلم شهید باهنر اراک بود . یکشنبه ها بعد از ظهر درس جهان بینی داشتیم . درس سخت در ساعت سخت روز . استاد دهقان روحانی روشنفکر این کتاب را درس می داد . به ایشان ارادتی ویژه دارم و خاطرات فراوانی از کلاس های او .

»» یکشنبه هفته اول آبان همان سال در حالی که در کلاس نشسته بودیم باد شدید وزیدن گرفت . حقیقتا باد خزان . به قدری شدید بود که درختان داخل محوطه مرکز تربیت معلم هم در مقابل قدوم آن نزدیک بود سر به خاک بسایند . این منظره حس شاعرانه ای به من  دست داد و در همان کلاس درس وقتی استاد در حال توضیح  بود شعر زیر را نوشتم در یکی از صفحات خالی کتاب .

»» در این سال در بسیج مرکز هم فعالیت می کردم به عنوان مسئول . اولین کاری که کرده بودم راه اندازی یک نشریه دانشجوییِ دست نویس بود با نام « عروج معلم » که خیلی مورد استقبال دانشجویان بود . یعنی شب ها این نشریه را با دست می نوشتیم وصفحه ارایی می کردیم و از هنر هنرمندان دانشجو هم استفاده می کردیم و بعد هم منتشر می کردیم ( منظورهمان کپی است)  .یکی از زیباترین بخش های این نشریه ۸ صفحه ای مصاحبه با اساتید وکارکنان تربیت معلم بود .
اتفاقا جناب دکتر فقیهی هم که رئیس مرکز بودند و حقیقتا به عنوان یک جوان موفق ومهربان وبا ایمان الگویی بود برای ما  علاوه بر استقبال  حمایت هم می کردند و ما چقدر پر شور بودیم . شاید فرصتی دیگر بیشتر در این خصوص بنویسم اما غرض این که این شعر را در آن نشریه هم به قول معروف چاپاندیم .

»» عرض کردم که با این همه رشد مضمونی ومحتوایی وفنی اشعار در این دوره قطعا نباید از این منظوم ها به عنوان یک شعر یاد کرد اما وقتی این سروده ها را همراه می کنم با خاطرات پیرامون آن برای من ماندگار می شوند وخواندنی .

 

باد خزان آمد هستی ستــرد

رنگ طـــــراوت ز رُخ  لاله  برد

 

توسن پاییز به صحرا گــریخت

دست خزان زهربه آلاله ریخت

 

باد گلِ یــــاس وشقایق بچید

باد جهان سوزبه هر سودوید

 

نسترن از باغ نهان کرد روی

جان دگر یافته اند رود وجوی

 

رنگِ رخ سبزه بدین سان پرید

باد خزان ساز تن گـــل دریـــد

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387 ساعت 21:42  توسط حسین مولوی 


بسم الله الرحمن الرحیم

 

همان بهتر که بنشینی ودست از شانه برداری                چه در اندیشه پروردی چه اندر زیر سر داری

 

۱۷/۹/۸۱

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387 ساعت 20:36  توسط حسین مولوی 


بسم الله الرحمن الرحیم 

 

معمولا وقتی از یک روز پر کار در مزرعه  بر می گردی و گرد و غبار از سر و روی بر می گیری  ومادرت ذوقت را می کند به خاطر جوانی ات ، نشستن بر بام خانه و دیدن منظره زیبای تابستان  همراه با غروب دل نشین افتاب در مغرب روستا در کنار برادرت  حال  زیبایی به تو می بخشد که  خستگی کار از تنت بیرون می شود .

جوان تر که بودم فرصت برای مطالعه و شعر گفتن بیشتر  بود .  بعد از آن همه فعالیت ، ازغروب تا آخرهای یک شب کوتاه تابستانی  زمان به مطالعه می گذشت . از حکایت های سعدی گرفته تا کشکول هایی که نکات ظریف و ادبی زیبایی داشتند . وبرای ما اهالی روستا در آن کم کتابی نعمتی بودندهمین کتاب ها .

در  در طول روز در اثنای همه کارهای سخت دل خوش بودی به همین غروب ها و شب ها برای کتاب خواندن . عطشی بود آتشین .

در کنار این  لذت ها  ، لذت  خوردن چایی از دست مادر و  هویج های تازه و خوش رنگ وخیارهای قلمی ونوبردست پرورده ی پدر که تازه از  بوستان  چیده شده بود  به روح  و روان عمری تازه می داد .

روح من سرشار است از این خاطرات .

شعر زیر شعری است محصول یکی از همین غروب های تابستان 75. وقتی که تب وتاب کنکور من تمام شده بود وبه امید خدا منتظر نتیجه بودم .

شاید گذاشتن اسم شعر برای آن مناسب نباشد اما یادگاری است که هنوز هم بوی روستا وگندم  دارد :

 

قفل دل را مَشــِـکَن پنجـــره را  باز  مکن

درد دل را تو مــــــگو ،شرح غم آغاز  مکن

 

ساغـــر و باده مگیر، جام ز دستت مَفِکَن

مستی از دست مده با مَنَت این نازمکن

 

شُهـــره در شهر مپیچان خم  ابروی  کَـژَت

کس ندیده است تو خود آگه از این رازمکن

 

شوخ چشمی چقدر خیره سری را بگذار

طاقت از  من مَـــرُبا   صحبت   پرواز   مکن

 

ده کوثر

تابستان ۷۵

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387 ساعت 21:39  توسط حسین مولوی  | 


بسم الله الرحمن الرحیم

زندگی را طی کن و آنگاه که

                    بالای بلند ترین قله ها رسیدی

                          لبخند خود را نثار تمام سنگ ریزه هایی کن که

                                                                                      پایت را خراشیده اند*...

 

                                                    **********

 

 

برای کشف اقیانوس های جدید

                                 باید

                 شهامت ترک ساحل های آرام خود را داشت .

                                                         این جهان

                                                                  جهان تغییر است نه تقدیر ........

 

 

پی نوشت :

 این پست تقدیم همه اونهایی که پیوسته در تلاش وتکاپو هستند بویژه مدیر ارجمند صید قزل آلا در مدرسه ...

بعدا نوشت :

*روزولادت بانوی آب و آیینه حضرت معصومه سلام الله علیها  به نام روز ملی دختران نام گذاری شده تا ترسیم شود برای دختران ایران اُفقی برای بودن و خوب بودن ، با خدا بودن وبرای خدا بودن، زیستن وبرای همیشه وجاودانه زیستن  که گنبد طلایی او نشانه ای برای جاودانگی است  . بانویی که بهانه معصوم بودن را از دختران گرفته تا نگوییم  : فاطمه زهرا سلام الله علیها معصوم هست وما نمی توانیم مثل او باشیم .

آری معصومه هم معصوم شد مانند زهرا چون خواست که زهرایی بماند .
 و آرزو یکی از آنانی است که پیوسته صعود دارد به سمت قله های ایمان ...

**هرچند دیر اما بگذار بگویم مبارک باد را برای همه آنهایی که دل هایشان به حرم حضرتش پر می کشد. به آنهایی که می بینی در گوشه ای از حرمش نشسته و نیایش می کنند . 

دلم برای  نشستن در گوشه مسجد روبروی حرم  بعد از زیارت ضریح  تنگ شده . آنجا که می گویی :

بانو !

من آمدم با همه نا خالصی ها و تهی بودن دست ها

اما

اما

امیدوارم به شفاعت تو... که در زیارت تو نگاشته اند...

یا فاطمة اشفعی لنا فی الجنة

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387 ساعت 22:48  توسط حسین مولوی  | 


بسم الله الرحمن الرحیم

 

  •  قرار هست همه با هم به بقیع برویم . با اهالی کاروان نصر . و چون خسته هستم ومی ترسم که حق مطلب زیارت روضه پیامبر  ادا نشود و اصلا یک جورشرم حضور هم دارم  وارد روضه رضوان حضرت رسول نمی شوم.

  • می روم به بین الحرمین .هم آنجایی که علم ها وعلم دارها منتظرند و به نوعی یارکشی می کنند منتها از نوع معنویش.
     این آمران به معروف وناهیان از منکر وهابی هم عجب گیرهایی هستند در این صبح با شکوه بقیع . مدام می چرخند و «حاجی حاجی زود زود » گویان انگار دارند ذکر می خوانند .چقدر هم جدی هستند در باطل خودشان .
    یکی از اینها که مقداری فارسی بلد است به یکی از زنان ایرانی می گوید : «چرا از مرده می خواهی از خدا بخواه  ائمه سر ما جا دارند ولی مرده نمی شنود ».
    مردک انگار مامور هدایت وبهشتی کردن مردم است و مدام این شرطه ها را به جان این زوار می اندازد که راهیشان کند به بقیع .

  • هرچه نگاه می کنم این علم نصر را نمی بینم . چند بار طول بین الحرمین را طی کردم ولی پیدا نشد . انگار رفته اند ومن جامانده.

  • عجب میعادگاهی است اینجا برای ایرانی ها . این جا احساس غربت نمی کنی . همه ایرانی وهمه دلداه اهل بیت ومنتظر تشرف به بقیع
  • بقیع وبه قول خودشان بقیع الغرقد در مشرق مسجد پیامبر هست ودرب ورودی ان دقیقا در مقابل باب السلامِ مسجد النبی و گنبد خضرای پیامبر قرار دارد. این قبرستان بر روی یک تپه مانند واقع شده که تقریبا ۱۵ پله می خورد .
    کتاب خانه ای  که سرشار است از هزاران کتاب تاریخ که در دل آن  نهفته .و به قول جلال آل احمد کتابی که سنگ قبر آن جلد آن است واین ها این چنین این کتاب ها را در هم پیچیده اند.
     از چهار طرف محصور شده به دیوار بلند با نرده های مشبک . به نظر می رسد که قبرستان اصلی شهر مدینه باشد .
    در ضلع جنوب غربی این قبرستان  « ادارة التجهزة الاموات » قرار دارد که به نظرم همه مرده های شهر مدینه در این جا شستشو وکفن می شوند  وبعد از نماز جماعت نماز میتی گذارده می شود و بعد دفن می کنند بدون گریه وشیون وبدون حضور زنان .

  • یکی از چیزهای جالب همین نماز خواندنشان است  برای مرده ها بعد از هر نماز جماعت . فرقی نمی کند که یک میت باشد یا چند نفر با یک نماز سر وته ان را به هم می آورند .

  • البته هنر وهابی گری اینجا کارگر است که هر چه بمیرند از این اهالی ، نه بر وسعت این قبرستان  افزوده می شود ونه جا کم می آورند . می گویند هنگام دفن مردگان ماده ای اسیدی بر روی جنازه می ریزند که در ۲۴ ساعت جنازه را خاک که نه خاکستر می کند ، برای همین هم به زوار توصیه می شود به خاک قبرستان بقیع دست نزنند .
    هرچند قبه های روی قبور ائمه را خراب کرده اند اما نتوانسته اند از رونقشان بکاهند . روبروی قبر چهار امام معصوم قلقله ایست در این صبح  . جمعیت کیپ تا کیپ ایستاده ومشغول خواندن زیارت و بعضا چند نفری در کنار هم ایستاده وبا صدای خفیف روضه خوان .

  • در  این ساعات فقط مردان می توانند به زیارت بروند  و خانم ها در همان بین الحرمین مشغول زیارتند . ورود شان به قبرستان ممنوع وحرام است البته به فقه وهابی نه شیعه ونه حتی سنی  .
    فقط یک ساعتی در حوالی ساعت ۴ به زنان اجازه داده می شود از پشت در ونرده ها زیارتی بخوانند ودرد دلی کنند .

  • نگهبانان بقیع اغلب افغانی های فارسی بلد ی هستند که تربیت شده اند برای توهین وتمسخر .  و شدیدا متعصب . اغلبِ این نگهبانان فارسی را راحت صحبت می کنند وبرای هدایت ! مردم دلیل اقامه می کنند و بعضا توهین می کنند و متاسفانه برخی از زوار هم در دام زیرکی آنها گرفتار .

  •  شرم حضور دارم  وخستگی زیادباعث می شود که ترجیح  دهم به زیارت مختصری اکتفا کنم . حالا بماند برای بعد تشریح زیارت بقیع وجسارت های وهابی ها وسادگی های برخی از دلدادگان به اهل بیت که فکر می کنند می توانند از این ها شیعه بسازند برای علی (ع) .

  • بر می گردم به هتل . توزیع صبحانه طبق برنامه هر روز از ساعت ۷ شروع می شود تا ساعت ۸:۳۰ . می روم به سلف سرویس . صبحانه روی میز چیده شده . پنیر وکره ی ایرانی . البته شیر و عسل و چیزهای دیگر هم هست ولی به همان کره وپنیر اکتفا می کنم  .

  • می روم به اتاق .موبایل را روی  سایلنت می گذارم ومی خوابم . خیلی خسته ام وشدیدا به خواب محتاج .این اتاق هم آنقدر سرد است که زیر پتو هم می لرزم . کاش می شد این کولر لعنتی را کم کرد . هر چه در اتاق می گردم کلیدی را پیدا نمی کنم . چاره نیست . ملحفه را هم به پتو اضافه می کنم و می خوابم.
  • ساعت ۱۱:۳۰ است که بیدار می شوم. احساس راحتی وشادابی خوبی دارم . سریعا وضو می گیرم ومی روم برای جماعت ظهر به حرم .

  • دقیقا روبروی حرم هستم که یکی از دوستانم ـ سعید کربلایی حسنی ـ زنگ می زند . او نمی داند من به عمره آمده ام . به او می گویم خیلی خدا تو را خواسته که اکنون به من زنگ زدی من گوشی را به طرف حرم می گیرم سلامی خدمت اشرف کائنات نثار کن .

  • می روم به حرم مطهر . نشسته ام وقرآن تلاوت می کنم . کاش بتوانم در این حرم که محل نزول فرشتگان است ختم قرآنی انجام دهم . گوشی ام زنگ می زند . شماره اش آشنا نیست اما انگار صدایش را زیاد شنیده ام . خودش را معرفی می کند ومی گوید مجری برنامه اتاق آبی شبکه آفتاب (اراک) است ومی خواهد که با من قرار یک مصاحبه را به عنوان یک جوان موفق ! بگذارد . به او عرض می کنم که من الان در عمره ودر حرم با صفای پیامبر عشقم واو هم التماس دعا کنان خدا حافظی می کند .

  • نماز ظهر به جماعت می خوانیم . شکسته و به سبک این مردم . بی مهر وسجاده . راستی که سخت است زندگی در میان مردمی که چنان عرصه تنگ کرده اند که دوست ندارند جز عین خودشان ببینند وتو باید تن بدهی به عقیده الی که  به آن عقیده نداری وگرنه جان تو در خطر است که اگر در خطر نبود تقیه لازم نبود .

  • یکی از حساسیت های این عرب مدینه نشین رد شدن از جلوی او در هنگام نماز خواندنشان است . بعضی ها در همان حال خواندن نماز دست را دراز می کنند که مبادا از جلویشان رد شوی . تعبیرشان این است که این شخص رد شونده شیطان است وبین او وخدا فاصله می اندازد . عجب حضور قلبی ! دارند این ها .گاها هم به زور متوسل می شوند حتی در سر نماز.

  • بعد از نماز ظهر ومیت می روم که مشرف شوم به روضه ...

  • واما روضه...
    در مسجد الحرام که اکنون وسعت زیادی پیدا کرده مسجدی که در صدر اسلام ساخته شد وخود حضرت هم در ساختن آن کمک می کرد بوسیله ستون هایی که با بقیه ستون ها فرق دارند متمایز شده و در این مسجد هم به حد فاصل منبر پیامبر تا قبر مطهر آن حضرت روضه گفته می شود .
    در حدیثی از آن حضرت عظیم الشان آمده است « مابین بیتی ومنبری روضةُ من ریاض الجَنّة»   یعنی: بین منزل ومنبرمن باغی از باغ های بهشت است . برای همین این قسمت از مسجد قلقله هست .معمولا همه دلشان می خواهد در این قطعه ی بهشتی نمازی بخوانند و به همین خاطر هم تقریبا صفی به وجود آمده است  .
    یعنی می بینی که افراد در گوشه ای کمین می کنند تا ببینند چه کسی نمازش تمام می شود تا سریع تر خودشان را به آن جا برسانند . در سمت چپ این قسمت از مسجد ضریح پیامبر هست . ضریح مشبک سبز رنگ که به نظر می رسد چوبی باشد .با ارتفاع بلند . ۳ال ۴ متر . عربی هم در کنار آن ایستاده که مبادا مردم دستی به این ضریح بزنند ومشرک شوند ومدام در حال ارشاد ...

  • با خودم می گویم طرفه غنیمتی است . اگر بهشت بعد از مرگ نصیبمان نشود بگذار در این جا بنشینم که به فرموده حضرتش بهشتی است در این دنیا.

  • در این قسمت از مسجد چند ستون وجود دارد که هر کدام از انها کتابی تاریخی است ومردم برای بهره مندی از ثواب سعی دارند زیر هریک از این ستون ها نمازی بخوانند .

  • ستون مخلقه که چون عود ها را روی آن می گذاشتند به مخلقه معروف هست . ستون عایشه که با تابلو اسطوانه ی عایشه متمایز شده  . ستون سریر که محل ذکر ونماز شب پیامبر بوده ومقداری از همان تخت پیامبر الان هم مشخص هست . ستون محرس که به ستون علی بن ابیطالب هم معروف هست وحضرت در آنجا می ایستاده و از جان پیامبر محافظت می کرده . ستون حنانه ستونی هست که پیامبر به آن تکیه می داد وسخنرانی می کرد بعد از این که برای پیامبر منبری ساختند وحضرت از این ستون جدا شد ناله ای از آن شنیده شد وچون در عربی ناله به معنای حنانه است به اسطوانه حنانه معروف شده است .

  • معروف ترین این اسطوانه ها اسطوانه التوبه یا اسطوانه ابو لبابه است . چون خیلی از زوار که آن جا می روند در فکر توبه هم هستند بهترین جا را هم همین ستون می دانند . ابولبابه از بزرگان اوس بوده ودر جنگ پیامبر با بنی قریظه ، مامور ابلاغ هشدار به یهودیان بنی قریظه می شود منتها در آنجا وقتی آه وناله زن وبجه ها را می بیند دلش رحم می آید وبه یهود بنی قریظه با اشاره می رساند (تقلب) که اگر تسلیم بشوید سرهای شما بریده می شود ( واین یعنی واداشتن آن ها به مقاومت در برابر پیامبر ) . وقتی بر می گردد به مدینه پشیمان می شود و مستقیم می رود به مسجد وخودش را به این ستون می بندد و همسرش فقط او را برای نماز وقضای حاجت باز می کند . این قضیه تا 6 روز ادامه پیدا می کند تا این که از طرف خدا وند آیه102 سوره توبه نازل می شود . حضرت از قبول شدن توبه لبابه خوشحال می شود . مردم به مسجد هجوم می آورند تا او را آزاد کنند ولی او اجازه نمی دهد ومی خواهد که حضرت رسول با دست های مبارکش او را باز کند . حضرت هم به مسجد می اید وابولبابه را آزاد می کند .

  • هر قطعه ای از این شهر یک کتاب تاریخ است از بقیع گرفته تا کوچه های بنی هاشم ومسجد پیامبر وسقیفه بنی ساعده تا این ستون ها ....

  • جمعیت در این قسمت  به قدری فشرده است که انگار در قالبی گرفته باشی آنها را . با کمترین حرکت اضافه در حال رکوع وسجودند.

  • از وجد مثل ازخود بی خودم  . بعد از هر نماز دعا می کنم وخدا را به آبروی بهترین بنده اش قسم می دهم که دعاهایم را بپذیرد .

  • در ذهن مجسم می کنم مسجد زمان پیامبر را که چه خاطراتی با خود دارد . نمازهای شبانه پیامبر وجماعت خواندن هایش . سخنانش ونقشه کشیدن ها برای نبرد با کفار .ارحنا یا بلال گفتنش وصدای ملکوتی بلال برای دعوت به یگانگی .
  • در قسمتی از این مسجد بالکنی وجود دارد که به جایگاه موذن معروف است واکنون هم موذنان مسجد الحرام بر فراز آن اذان می دهند .

  • محراب مسجد پیامبر هم وجود دارد البته تغییر شکل وشمایل داده شده روی آن نوشته اند «هذا محراب النبی » . البته در زمان پیامبر محرابی نبوده بلکه در زمان عمر بن عبد العزیز ساخته شده ودر جایی گذاشته اند که پیامبر نماز می خوانده .

  •  اکنون امام جماعت در این محراب نماز نمی خواند . پشت محراب النبی ودر سمت قبله  منحرابی وجود دارد که به محراب عثمانی هم معروف هست وخلیفه سوم آن را ساخته و امام جماعت در این محراب نماز می خواند .

  • در کنار منبر ومحراب هم  شرطه هایی هستند اما به لباس عربی  وسخت مواظب که مبادا شرک بورزند این بندگان خدا .

  • تقریبا از وسط ضریح پرده ضخیمی می کشند - البته معمولا بعد از نماز صبح - برای این که زنان به کنار قبر پیامبر مشرف شوند . حکایتی دارد که بعدا می نویسم .

  • این قسمت از مسجد شدیدا تحت کنترل دوربین های  پیشرفته ی مدار بسته است . تقریبا روی هرستون چهار دوربین وجود دارد که سخت مراقب اوضاع واحوال هستند .

  • بعد از نماز حرکت می کنم به طرف بابُ السلام ...در این طرف از ضریح  دقیقا مقابل صورت مبارک پیامبر اکرم (ص) نوشته شده (هنا وجه محمد ص) وبعد به ترتیب هنا ابوبکر وهنا عمر .
    چه خارهایی در کنار گل !

  • می روم عقب تر . جایی که مزاحم رفت وآمد مردم نشوم .  جایی که مدام صدای  «حَجی حَجی رو رو »این شرطه ها کلافه ام نکند.جایی که چشم هایم را ببندم ومجسم کنم که انگار الان در مقابل پیامیر نازنین عشق ایستاده ام  وگریه کنم به خاطر یک عمر دلتنگی برای این لحظه. برای یک عمر آرزوی دیدن این قبر شریف .برای این وصال عاشقانه .  دقیقا مقابل صورت مبارک پیامبر می ایستم و دعا می کنم . گریه می کنم ودعا می کنم . مثل یک گدا . واقعا مثل یک گدایی که خیلی نیازمند باشد . دارم اوج می گیرم . نمی توانم آن احساس را بگویم یا بنویسم . باید رفته باشی ودیده باشی تا حس کنی روبروی پیامبر دعا کردن یعنی چه .
    کم نیست که در مقابل اشرف مخلوقات عالم ایستاده باشی و مدام از چشمانت باران بریزد وتو  با همه کوچکیت متصل شده باشی به اقیانوس رحمت.

  •  آه که من فدای صورت نازنین بابای فاطمه شوم . چه نازنین است این پدر. آه ! چه لحظه شیرینی است . واقعا بهشت است . بهشت ِ بهشت . 

  • آمده است که هیچ کس نتوانست در سلام کردن بر پیامبر سبقت بگیرد حتی انکه در پشت دیواری مخفی شد تا بتواند برای یک بار هم که شده این پیامبر رحمت را غافل گیر کند و شنید که : ای آنکه پشت دیواری سلام علیکم . حالا مگر می شود که سلام ما را بی پاسخ بگذارد.

  •  اکنون درست زیر گنبد خضرا هستم . این جا مدینه است  مسجد النبی ....
  • بعد از ۱۵ دقیقه ای از باب السلام خارج می شوم.ساعت نزدیک ۱۳:۳۰ است وباید به ناهار هتل برسم ....

 

ادامه دارد..........

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387 ساعت 18:5  توسط حسین مولوی  | 


بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

 استاد  !  من ساعت ۱:۱۰ سر مسیر هستم. این جمله ای بود که راننده ی آژانس مدرسان دانشگاه پشت گوشی به من گفت .

از همون ابتدا شروع تهمت استاد بودن ! را  چسباندند . تهمتی که نمی شه در موردش از خودت دفاع کنی وبیایی فلسفه بچینی که هرکسی  استاد نیست  هرچند توی دانشگاه تدریس داشته باشه .

 ترتیب درجات در دانشگاه از مدرسی شروع می شود بعد مربی میشه  وبعد استاد یار وبعداز این همه طی مراحل می شود  استاد ..........(اگر اشتباهه لطفا راهنماییم کنید )

دانشگاه که رسیدم رفتم دفتر آقای آبادیان.  مسئول هماهنگی  واحد پیام نور شازند . جوان متینی است  . روزهای قبل برای هماهنگی کلاس  ها تلفنی با او  صحبت کرده بودم ولی من رو کاملا نمی شناخت ولی من از زمان دانشجویی ام در شازند می شناختمش . ...
داشت با برنامه کلاس ها ور می رفت . خیلی از کارمندان همان کارمندانی دوره دانشجویی خودمان هستند .اما دانشگاه را خیلی گسترش داده اند  هم از لحاظ رشته ودانشجو وهم از لحاظ ساختمان .

حالا دیگر وقتی در حیاط قدم می زنی حس می کنی که واقعا یک دانشگاه هست .

گفتم : مولوی هستم . یک دفعه بلند شد و گفت : سلام استاد . و تا من ننشستم ننشست.

توی دلم گفتم : استغفرالله  بابا من که چیزی نگفتم ...فقط  گفتم مولوی هستم ....بعد مدرک ارشدم رو دادم برای تکمیل پرونده .

رفتم اطاق اساتید !

سال ۷۵ هم که تازه وارد این دانشگاه شده بودم به عنوان دانشجوی رشته ادبیات فارسی (هرکسی هم می پرسید چه رشته ای ؟ می گفتیم رشته زبان وادبیات فارسی محض ) تاکیید روی محض انگار یک شانیتی داشت...
 همیشه توی ذهنم بود که در دانشگاه که قراره از کیان زبان فارسی دفاع بشه و پاس داشته بشه چرا این غلط فاحش* روی درب اتاقی درج شده که دقیقا مغز دانشگاه قراره آنجا استراحت کنه ...

واین غلط فاحش همچنان روی همون درب هست .

هیچی توی این چهار سال هروقت من این رو می دیدم همین حس رو داشتم تا دیروز که به عنوان مدرس درس فقه ۵ رفتم به این اتاق استادان .

آه ! یادش بخیر چقدر شور داشتیم وشوق . جوانی ۲۰ ساله . با چه ولعی درس می خواندیم  ودر کلاسهایی شرکت می کردیم که اجباری نداشت .

در دانشگاهی می رفتیم که خارج از شهر بود ودر زمستان مکافاتی داشت رسیدن وبرگشتن از این دانشگاه . چه حالی داشتم شب هایی که فردایش دو امتحان داشتم یکی مرکز تربیت معلم وبعدش در دانشگکاه پیام نور شازند .

چیزی که شبیه قاچاق بود ونباید کسی به آن پی می بُرد . در کلاس های تربیت معلم و درشب ها و در  تنهایی چقدر قرائت عربی ۱ می خواندم . کتابی که به نظر می رسد جز  خودِ نویسنده  کس دیگری نمی فهمید و در امتحان فقط سه نفر نمره گرفتیم آن هم با نمره  ۲۵/۱۰.

حس خوبی بود برای من که بخواهم مدرس دانشجویان  دانشگاهی باشم که  چهار سالی خیلی عاشقانه درس خواندم  که دوسال اولش درس خواندن در این دانشگاه تلاقی داشت با درس خوندن در یک مرکز علمی دیگر که هردوی آنها سرشار از تلاش و امید بود . در یکی ۱۵ واحد درسی ودر دیگری ۲۲ واحد .

ساعت دو که شد چند نفر از مدرسان یا همان استادان آمدند و تا اماده شدن کلاس ها یک چای باهم خوردیم .

تقریبا همه  در سیِ خودشان بودندو فقط من وآقای قریشی که از قبل یک دوستی عمیق داریم باهم صحبت می کردیم .

۲:۲۰ رفتم کلاس . با نام خدا و فراوان شاکر از خدا به خاطر این لطفی که در حقم کرده است . وارد کلاس که شدم دونفر در کلاس بودند . وباز هم تکرار تهمت استادی .

پیش خودم گفتم : این بندگان خدا را باش که نمی دانند شخص روبریشان از خود آنها جاهل تر است و مدام به خودم می گفتم نکند گول این الفاظ را بخوری که مغبون هر دو عالمی .

باور کنید اذیت می شوم .
هرچند که  این اصطلاح دیگر آن بار معنایی حقیقی اش را در دانشگاه از دست داده و دانشجوها به هرکسی که وارد می شود استاد می گویند همان طور که ما می گفتیم  ولی من خنده ام می گرفت وقتی کسی استاد صدا می کرد .

مثل دانش اموزهای هنرستان که برای مزاح وتمسخر همه همدیگر رو  (مهندس) صدا می کنند.

درس فقه ۵ مشتمل بر کتاب وصیت و اِرث شرح لمعه است که  درس سنگینی است . برای دانشجویان سال آخر رشته فقه ومبانی حقوق اسلامی .یعنی دانشجویان ترم ۷ یا ۸.

 هنوز کتاب دانشجویان نرسیده وبرای همین هم بندگان خدا هاج و واج هستند .

 

خدا را شکر . روز چهارشنبه پیوند خوردم با دانشگاه . با جایی که سال ها آرزو داشتم در آنجا تدرس کنم .  نه از این لحاظ  که شانی دارد.... نه .
از این باب که بخواهی یا نخواهی تو را می کشاند به وادی آموختن ،خواندن وفهمیدن وفهماندن .
باور کنید در همین چند روز مانده به کلاس درس  باب وصیت وارث را که در زمان دانشجویی خوانده بودم دوباره با دقت مرور کردم چون حس  می کردم:

 دانشگاه جای تحلیل است وباید باشد . هم تحلیل درس هم تحلیل مدرس .

اگر بتوانی از دانشجو نمره بگیری موفقی وگرنه حضورت یک حضور جسمانی است و خاطره ات در میان آنها در هاله ای از غبار فراموشی خواهد ماند . 

کاش می توانستم از این دو دسته استادان برایتان بنویسم  باشد برای بعد .....

 

پی نوشت :

* خطای فاحش هم اینه که اتاق یک کلمه فارسی است وحرف (طا) از حروف ویژه ی عربی است که قبلا در فارسی نبوده .است.
در مورد استاد هم ما بهتره که از ابزارهای جمع فارسی استفاده کنیم در حالی که اساتید جمع مکسر عربییه  .

*عکس زمینه تزئینی است .

*پست قبلی که کمی هم ارتباط با این موضوع داشت را به خاطر به هم ریختن قالب ثبت موقت کرده ام.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387 ساعت 19:33  توسط حسین مولوی  |