تبليغاتX
شـمیـم کوثـر
دل نوشته ها ودغدغه ها


شـمیـم کوثـر










بسم الله الرحمن الرحیم

 شور ونشاط دانش آموزان غربت شب چله 77 را برای من و آقای عیوضی به یک خاطره ماندگار تبدیل کرده است

 

اولین سالی که معلم شدم رفتم روستای ابراهیم آباد . ۳۵ کیلومتری اراک .دبیر دینی وعربی مدرسه سید محمد مجاهد .
هنوز ازدواج نکرده بودم و از ده کوثر تا این روستا هم چیزی حدود ۱۰۰کیلومتر فاصله بود وبالطبع رفت  و آمد هم مشکل . ناچار بودیم در این روستا بیتوته کنیم . واژه ای که برای خیلی از معلم ها آشنا است .
در اولین روزهایی که رفته بودم ابراهیم آباد دلم می خواست خودم تنها باشم . برنامه ریزی کرده بودم برای مطالعه اما محمد رضا عیوضی دبیر علوم تجربی مدرسه که الان از دوستان صمیمی من است و خانه وزندگیش در قم بود خواست با هم اتاقی را کرایه کنیم .
اولش با اکراه پذیرفتم او هم با احتیاط بود که مبادا گیر یک ناخلفی بیفتد ..
بعدها خیلی خدا را شاکر بودم که  انیس تنهایی ام در یک روستای غریب را یک فرد مومن وبا اخلاق قرار داد .
حالا ما باهم دوست که نه برادریم . هرچند که ایشان به خاطر مشغله های فراوانش  چند سالی به اراک نیامده و از او گله دارم اما من هر وقت به زیارت حضرت معصومه (س) مشرف می شوم به دیدار این دوست هم می روم .

همه زندگی ما در این اتاق کوچک ۱۲ متری بود . با یک کرسی کوچک .
علی رغم غربتمان در این روستا که مردمانش شدیدا احساس شهری بودن دارند ولی شب های خوش وپر خاطره ای گذزاندیم .
آقای عیوضی هم در آشپزی انصافا با سلیقه بود وشاید اگر نبود من یکسال باید تخم مرغ آب پز ونیم رو می خوردم یا یک برنج دمی با سیب زمینی سرخ کرده .....

تصویر بالا شب چله همان سال یعنی  زمستان ۱۳۷۷ است .
تعدادی از دانش آموزان آمدند وبا شور نوجوانیشان غربت شب چلّه ما را شیرین کردند .
هنوز هم وقتی به این عکس نگاه می کنم شور شوخی های این دانش آموزان که دیگر در چهار چوب خشک مدرسه نبود در گوشم طنین انداز می شود....

حافظه ام یاری کند  اسم هایشان را هم می نویسم .... 

میثم کاشانی ، رحمان..... ، مجید صالحی  ، سجاد ولی.... محمد حسینی  ، نظری

 

 

پی نوشت :

۱شب چله بر شما مبارک... پیش خانوادهاتون خوش بگذره ...چقدر این رسم رسم شیرینی است ...امشب خداهم از بندگانش راضی است .... امشب خیلی صله رحم اتفاق می افته و دل ها به هم نزدیک می شه ومگر خداوند از بندگانش غیر از این رو می خواد ؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387 ساعت 19:46  توسط حسین مولوی  | 


بسم الله الرحمن الرحیم

 

امروز  یعنی ۲۳ /۹ /۸۷ دقیقا یک سال از انتصاب من به عنوان معاون آموزش عمومی اداره ناحیه یک می گذره

این نیز بگذرد

 

 

 والبته امروز هم روز تودیع من از این پست بود .

جالبه نه؟!

می خوام این روزِ شیرین رو براتون  روایت کنم . باور کنید تظاهر نمی کنم به شیرین بودن .حتما برخی از همکارانم که کاربر وبلاگم هم هستند ودر جلسه تودیع حضور داشتند این حرفم رو تایید می کنند .

ساعت ۱۲:۱۵ دقیقا بعد از نماز ظهر وعصر .

آقای آدینه وند مسئول روابط عمومی اداره  ضمن ابراز محبت به اینجانب وتقدیم یک شعر هدف از تشکیل این جلسه رو که تودیع بنده از پست معاونت باشه  به همکاران اعلام می کنه .
آقای مهرپورهم که با صوت زیباش جلسه رو به وجد میاره ..

آقای هاشمی رئیس محترم اداره دعوت شد و پشت تریبون قرار گرفت :
ایشون به طرح ساماندهی دکتر علی احمدی اشاره کردو عنوان کردکه یکی از شاخص های طرح ساماندهی ادغام معاونت های آموزش عمومی ونظری ومهارتی بوده وما علی رغم میل باطنی مون هر چند تقریبا تا دوماه هم مقاومت کردیم ولی بالاخره به ناچار مجبور به اجرای این امر وادغام دو معاونت شدیم .

اقای هاشمی به نحوه انتخاب آقای فاضلی به عنوان آموزش و نوآوری اشاره کرد وگفت که من این امر رو با هر دو معاون عزیزم در میان گذاشتم وهر دو عزیز اولا که برای باز بودن دست من استعفا دادند وبعدهم  این که این مسئولیت رو به همدیگر حواله دادند تا این که آقای مولوی با استدلال این که می خواهد درس بخواند برای مقطع بعد در این قسمت جاخالی داد و آقای فاضلی لطف کردند واین مسئولیت را پذیرفتند .
 ایشون هم لطف داشت وبه موفقیت های یکساله ی معاونت آموزش عمومی اشاره کرد .

****

حالا نوبت من شد که خداخافظی کنم .من رفتم پشت تریبون وصحبتهام را با این مقدمه آغاز کردم که به ما سفارش شده در روز عید غدیر که به هم می رسیم این عبارت را بخوانیم :

الحمدلله الذی جعلنا من المتمسّکین بولایة علی بن ابیطالب و الائمة المعصومین علیهم السلام ...

گفتم امام خمینی (ره) در تفسیر این عبارت می فرماید : در این جا گفته شده تمسک به ولایت  نگفته تمسک به محبت ...تمسک به محبت معنا ندارد . تمسک به ولایت هم یعنی این که ما سعی کنیم مثل علی زندگی کنیم و عمل کنیم به آن اندازه ای که توان داریم . خودمان را به آن بزرگوار نزدیک کنیم.

بعد هم گفتم:
خوب معلوم هست که ما نمی توانیم مثل امام علی علیه السلام باشیم اما می توانیم آن حضرت را یاری کنیم چون خود حضرت هم درفرازی از نهج البلاغه اشاره کرده اونجا که می فرماید :
امام شما از دنیا به وقرص نان ودو پیراهن اکتفا کرده ولی شما نمی توانید مثل من باشید 
ولکن اعینونی بورع واجتهاد وسداد 
باید یاری کرد امام را با رهیزگاری و تلاش وکوشش  سداد یا همان محکم کاری .کارها را باری به هر جهت انجام ندادن .

بعد از این مقدمه به شوخی گفتم : امروز یکسالگی معاونت ما است وقرار بود که شمع فوت کنیم ولی خودمون فوت (فوت نه فووت ) شدیم(خنده حضار )

گفتم : جلسه ی تودیع برای من مثل جلسه ی دفاع از پایان نامه هست. یکسال کارکردیم وحالا می خواهیم از عملکردمان گزارش بدهیم .ومن نمی خواهم از کارهای معمول اداره گزارش بدهم کارهایی که چه من بودم وچه دیگری این کارها انجام می شده من می خواهم از نوآوری هایی که خاص دوره یکساله خودمان هست گزارش بدهم .

البته گفتم امسال در اداره ناحیه یک به نوعی جهاد شده ما در ابتدایی ۱۲۰ نفر بازنشسته پیش از موعد داشتیم وهیچ منطقه ای مثل ما اجازه نداد بازنشست بشوند ولی ما انجام دادیم در حالی که تنها ۴۵ نفر اضافه کار به جای اینها گرفتیم واین یعنی حدود ۷۵ نفر صرفه جویی .

در راهنمایی ما ۹۰نفر بازنشسته پیش از موعد داشتیم ودر حالی که باید اضافه کار بیشتر می شده ما در حدود ۴۰۰ ساعت هم کاهش حق التدریس داشتیم .

بعد هم گزارشی از نو آوری ها را دادم که خیلی خلاصه به اونها اشاره می کنم :

۱- انتصاب بیش از ۵۰ مدیر درمقطع ابتدایی و راهنمایی تا ۵ شهریور که همه مدیران جدید الانتصاب حدود یک ماه در کنا مدیران بازنشسته آموزش دیدند . وتا حالا سابقه نداشته این تعداد مدیر تا این تاریخ معین بشوند وابلاغ بگیرند .

۲- تخصصی کردن جلسات مدیران راهنمایی

۳- تخصصی کردن جلسات مدیرآموزگاران روستا.

۴- تفویض اختیار ومسئولیت به معلمان راهنما در روستا که با این کار انگیزه معلمان راهنما چندین برابر شده وامسال ما در روستا عوامل نظارتی قوی داریم .

۵-برگزاری امتحانات کلاس پنجمی ها با کمک گرو های محوری مدیران که باعث افزایش نظارت وکاهش هزینه ی زیادی شد

۶- برگزاری جشن شایسشتگان امروز دانشمندان فردا برای برگزیدگان مدارس راهنمایی

۷-تقدیر از برگزیدگان المپیاد .

۸- افزایش ۸۰درصدی فروش مجلات رشد در مدارس .

۹-تودیع ومعارفه جمعی مدیران که یکی از زیباترین برنامه ها بوده .

۱۱- اعزام مدیر آموزگاران ومعاونان آموزشی راهنمایی به قم برای اولین بار .

۱۲ -اعزام مدیران راهنمایی وابتدایی و مدیر آموزگاران به مشهد مقدس ...

بعد هم از این عزیزان تشکر کردم :

*از آقای هاشمی به خاطر حسن اعتمادی که به من داشتند وعلی رغم این که جوان بودم اعتماد کردند ومسئولیت بزرگی را دادند ومن هم سعی کردم پاسخ شایسته ای به اعتماد ایشان بدهم .

*از آقای بورقانی معاون محترم برنامه ریزی که ایشان پشتوانه بزرگی برای کارهای ما بودند وایشون یکی از مدیرانی است که کارهای بزرگی را انجام دادند وثمره حضور ایشون  در این پست  کاملا محسوس هست .

*از آقای فاضلی که لطف کردند این مسئولیت بزرگ را پذیرفتند و من بارها گفته بودم هرکسی این مسئولیت را از دوش من بردارد من دست او را می بوسم وامروز دست آقای فاضلی بوسیدنی است .

*از آقای سیدعباس  سجادی معاون محترم پرورشی که حضورش درجمع معاونان اداره برکت است .

*از همه کارکنان اداره که علی رغم این که از همه جوانتر بودم من رو به جمعشون پذیرفتند .

*از حوزه معاونت آموزش عمومی: کارشناسی راهنمایی ، کارشناسی ابتدایی ، گرو ه های آموزشی، مشاوره دوره عمومی وامتحانات .

بعد هم می دونید کدوم شعر را خوندم شعر قصیده معاد عرفان نظر آهاری را :

سالنامه جهان
ماهنامه زمين و آسمان
روزنامه هاي صبح و عصر را
مرور مي كنم

باز هم خبر
باز هم خلاصه‌اي
از هزار سال اتفاق‌هاي دور و بر
باز خط به خط
نشانه و علامت است
سطر سطر زندگي
گزارش قيامت است.....

*****

باز آگهي
باز در ستون تسليت
اسم ها چقدر آشناست
اسم من
اسم تو
اسم ها همه شبيه اسم ماست
اسم هايمان چه تند و تيز
مي دوند
تا به انتهاي صفحه‌هاي رستخيز

*****

در كنار اسم هايمان نوشته اند:
جمله جمله، واژه واژه، حرف حرف
هرچه كرده ايد
توي سررسيد ِ روزگار
يادداشت شد
دانه دانه لحظه كاشتيد
باغ ِ لحظه هاي هر كسي
آخرش شبيه آنچه كاشت، شد

***

سالنامه جهان
ماهنامه زمين و آسمان
روزنامه‌هاي صبح و عصر را
مرور مي كنم
مژده داده اند در شماره هاي بعد
در همين يكي دو روزِ زودِ دور دست،
توي ويژه نامه‌اي كه محشر است،
سردبير روزنامه حيات،
او كه متن آب و آفتاب را نوشت،
شاعر سروده‌هاي دوزخ و بهشت،
قصه گوي برگ و بار و ابر و باد،
او كه نور را به خاك ياد داد،
واژه هاي مرده را
زنده مي كند دوباره در قصيده معاد

آقای فاضلی به علت کمبود وقت چند دقیقه ای صحبت کردند که جا داره من همین جا به ایشون تبریک بگم  وبراشون آرزوی توفیق بکنم .

خلاصه نوبت تودیع واقعی رسید آقای هاشمی ومعاونانشون لطف کردند یک لوح سپاس از رئیس محترم سازمان ویک لوح با هدیه هم از جانب اداره به من اعطا کردند که من دست همگی شون رو می بوسم .
اما حضور آقای جعفری رئیس اداره نهضت شهرستان اراک هم برام جالب وهم شیرین بود که ایشون هم با هدیه ای من رو انصافا شرمنده کردند .

البته من هم فرصت رو غنیمت شمرده بودم ودر این روز که ناز ما خریدار داشت از آقای هاشمی برای همکارانم در حوزه معاونت آموزش عمومی تقدیرنامه گرفتم که اون هم بهشون تقدیم شد .

آخر برنامه هم وقت به حلالیت طلبی ودیده بوسی با همکاران رسید . خوب سخت بود . من تقریبا پنج سال در همین اداره بودم  . وانصافا برای هممون سخت بود .

رفتیم آقای فاضلی را تا اتاقشون همراهی کردیم ومن مجددا از این همه محبت شورای معاونان اداره تشکر کردم وگفتم من قابل این همه محبت نبودم . امروز من خیلی شرمنده شدم .

اما در لحظه معانقه با آقای بورقانی  اوج احساس جدا شدن به نمایش در آمد وایشون نتونست طاقت بیاره وبغضش ترکید ومن نمی دونم با چه زبونی از محبت و لطف ایشون به خودم تشکر کنم .

بلند بشیم بریم .این هم از بساط معاونت آموزش عمومی که برچیده شد !!!

 

خلاصه این که من هم رفتم عزیزان ...

واقعا سطر سطر زندگی نشانه قیامت است ....

 


 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387 ساعت 23:36  توسط حسین مولوی  | 


بسم الله الرحمن الرحیم

 

اگر توکل به ذات تو نبود ما بندگان تو  که جز تو کسی را نداریم به که پناه می بردیم « اِلهی مَن لی غَیرُک ..» واگر دست به دامن بندگان عزیزت نمی آویختیم با کدامین امید به آستان رحمانیت تو قدم می گذاشتیم .

نمی خواهم ساحت رسالت و ولایت بندگان خاصِّ را تا اندازه تطهیر من از گناه پایین بیاورم .
خداوندا این بندگانت را نیافریده ای تا من گناه کنم وبعد آویزانشان شوم تا از تو ا بخواهند مرا بیامرزی .
کاش می دانستم که تو آنها را آفریده ای تا من به گناه آلوده نشوم ... من ندانستم که  آمده اند تا روح جدا افتاده من را به تو متصل کنند که من از تو ام « ونفختُ فیه من روحی ...»

بی دلی در همه احوال خدا با او بود
او نمی دیدش از دور خدایا می کرد


من نداستم که :  

   « مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک    
  چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم »

کاش می دانستم که آنان سراج منیرند تا من را از حضیض ذلت به اوج عزت بندگیت برسانند :  « انَّ العزةَ لله جمیعا...»

من وارونه گرفته ام ...

هرچند که تو بسیار بسیار بزرگتر ورحیم تر از وسعت اندیشه کوچک منی.
بگذار من با همان گمانم  توسل بخوانم که من نیز همچون شبان پر نقص می گویم:

« تو کجایی تا شوم من چاکرت
 جایکت روبم کنم شانه سرت »

 

تو می دانی که این بندگان نازنین تو رشته های اتصال ملک به ملکوتند : « ....سبب المُتَّصل بینَ الاَرضِ والسَّما ء »

به این موسی صفتانت بگو که ما هنوز هم شبانیم و وآنان را برای وصل کردن فرستاده ای :

« تو برای وصل کردن آمدی   
نی برای فصل کردن آمدی » .

 
توسل

خوش آن دم که ما را شفاعت کنید
به  دردم   به  داغم  عنــــایت  کنـــید


چه می شد که در دفتر عشقتان
به  نام  و نشانـــم  اشــارت  کنید


چه خوش  بود  در  دامن  سبزتان
بیــاویزم امـــــا  حمــــایت  کنــــید


در آن دم  که  حیرانم  و بی دلیـل
به راه   ولایـــت  هدایــــت   کنیـد


و  در لحظه های  سکــــــوت  دعا
به سوز  سکـــــوتم  اجابت  کنــید


تنــــی  پر زِ زخــم دلـــی  داغـــــدار
شفـــایم  به نــــــام شهــادت کنیــد

 

 

شب چهارشنبه  ساعت ۱۲:۲۰
مورخه ۲۱/۱/۱۳۸۰
اراک

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387 ساعت 6:21  توسط حسین مولوی 


بسم الله الرحمن الرحیم

 

در خلوت حرم پیامبرصلوات الله علیه

 

  • از باب السلام که در کنار قبر وروضه مبارک پیامبر است خارج می شوم . حدودا ساعت ۱۳:۱۵ است و باید بروم به هتل . خوشبختانه فاصله هتل تا حرم نبوی راه زیادی نیست . گرمای شهریور عربستان خیلی داغ تر ر از تیرماه  اراک است . البته تا وقتی داخل حرم هستم یا در داخل هتل اصلا حس نمی کنم گرما را . حتی گاهی اوقات از دست سرمای خنک کننده ها به جای گرم تر پناه می برم، اما در بیرون از حرم و هتل هوا واقعا گرم است .

  • سالن غذا خوری هتل در طبقه اول هست . سالن خانم ها وآقایان جداست . ناهاروشام  همه ی زائران در یک آشپزخانه مرکزی پخته می شود وبرای هر هتل به نسبت زائران غذا آورده می شود وآقایانی که عوامل اجرایی ثابت  کاروان ها درهتل هستند توزیع می کنند . این آقاین تقریبا دو ماه در مکه یا مدینه مستقر ند. همه مودب هستند ودر نهایت احترام از زائران پذیرایی می کنند .ناهار  شوید پلو با ماهی است . اشتهای زیادی ندارم  و مختصری میل می کنم .

  • می روم به اتاق . اتاق هایی که ما در آنجا ساکنیم یک سوئیت با دو اتاق مجزا است که یک راهرو دارد . سرویس بهداشتی ،حمام وآشپزخانه این دو اتاق مشترک است . در اتاق مجاور ما درست بالعکس ما که دو جوان هستیم  دو پیرمرد مستقر  هستند .
    یکی آز آنها که یک پیرمرد محاسن سفیدِ تو دل برویی هم هست آقای چگینی است . کوتاه قد وشیرین زبان . پیرمردی که آدم از مصاحبتش خسته نمی شود . معلوم است اهل کتاب خواندن هم هست و البته اهل تلاوت قرآن . ودیگری که کمی جوانتر از آقای چگینی است آقایی است به نام داود آبادی . از اهالی همان داود آباد . قد بلند ودرشت هیکل .کمی از موهایش  ریخته وهنز آثار کشاورز بودنش در چهره اش هویدا است . بیشتر وقت ها که دیدمش یک پیراهن آبی به تن دارد . از بسیج  همان داود آباد قرعه این سفر به نامش در آمده . هرچند اول نمی خواسته بیاید ولی وقتی طلب شده حالا او هم زایر این قبر شریف است .

  • خواب صبح حسابی خستگی از تنم بیرون کرده وتا نماز عصر فرصت خوبی برای نوشتن این وجیزه است . تلوزیون را روشن می کنم . شبکه العربیه گزارشی از سودان پخش می کند  وگزارشی از کتاب فروشی های خیابانی سوریه . و گزارشی از یک روستا در لبنان .

  • آقای درودگر آمد . بنده خدا تا ساعت ۱۳:۳۰ خواب مانده و نماز جماعت ظهر را از دست داده . روز اول است وخیلی به اخلاق هم عادت نداریم . نه بهتر است بگویم که خلق وخوها ی همدیگر را نمی شناسیم .و اگر می دانستم که ممکن است خواب بماند  بیدارش می کردم . این سفر ۱۷ روزه حیف است به خواب بگذرد . من هم که اصولا  زیاد اهل خواب نیستم خیلی مشکلی ندارم ومعمولا با یک تک زنگ موبایل بیدار می شوم .

  • کانال تلوزیون را عوض می کنم . یکی از شبکه های عربستان و پخش یک فوتبال که به نظر می رسد از لیگ برترشان! باشد . که اگر این طور باشد صد رحمت به لیگ برتر خودمان. خیلی سست وکسل کننده بازی می کنند و وضعیت زمین و ورزشگاه هم که مثل زمین چمن یک شهر کوچک در ایران است . من هم  که خیلی به مقایسه حساسم . یعنی بنا گذاشته ام حواسم بیشتر از فقط زیارت جمع باشد.

  • کتاب هایی که با خود آوردهام بیشتر کتابهایی است که اماکن مکه ومدینه را توضیح داده اند مثل : حریم عشق  وسرزمین یادها ونشانه ها . خواندن این کتاب ها حالا خیلی می چسبد . انگار شما فیزیک را تئوری بخوانی وزنگ بعد بروی به ازمایشگاه وعملی انجام دهی همه آنچه را که تئوری فرا گرافته ای .

  • حدود ساعت ۴بعد از ظهر  جماعت نماز عصر هست .  می روم به حرم . بعد از نماز عصر بر می گردم . از حالا شروع شده بازار نوردی ها . یعنی هرچند احتیاط می کنم وفعلا دست به خرید نمی زنم ولی آشنایی با بازار  وقیمت ها در دستور کارمان است . در همین برگشتن از نماز سرکی می کشم به بازارچه ها .

  • یکی از لذت های این دو شهر پخش تلاوت قران قاریان از بلند گوهای مغازه هایی است که عرضه کنندگان اجناس صوتی تصویری و اقلام فرهنگی هستند . مقایسه می کنم با ایران که همه عرضه کنندگان اقلام فرهنگی در ایران مداحی ها ونوحه ها را پخش می کنند. گاهی فقط برای در آمد. در این جا هم فقط قرآن . یکی فقط به عترت از ثقلین چسبیده ودیگری به قرآن این دو ثقل.  وپیامبر می دانست که فرمود این دو ثقل هیچ گاه نباید از هم جدا شوندکه شده  .

  • می روم  به یک کتاب فروشی . گویی این درد من چاره ندارد . در مدینه در روز اول هم باید بروم سری به کتاب فروشی بزنم هرچند همه کتاب هایش عربی باشد . قیمت کتاب ها که بالاست . عنوان کتاب ها را می خوانم . باور کنید که ذائقه کتاب خوان های عرب هم خیلی شبیه ایرانی هاست . از عنوان کتاب ها می شود فهمید . کتاب های عاشقانه ، کتاب هایی درباره کیفیت استحکام خانواده مثل حیاة الزوجیه بلا مشاکل ومحبة زوجات (جمع بستن آن هم  به این دلیل است که در آنجا قناعت به یک زوجه نیست حتما !!!  ) ، کتابهایی درباره ضعف وقوت جنسی مثل کتاب الاعشاب وضعف الجنسی ( جوانان وضعف جنسی) کتاب در باره اتاق خواب (غرفة النوم ) و کتابهایی هم در باب مذهب وادیان مثل ریاض الصالحین و کتابهایی که می خواهند یک نوع پیوند ایجاد کنندمیان اهل بیت وصحابه مثل کتاب النسب والمصاهره بین اهل بیت والصحابه و کتابی از بن باز معروف درباره توصیه مردم به روزه داری واخلاقیات ...

  • کتابی هست با نام تاریخ مدینة المصوره  که با تصویر اماکن مدینه ومسجد پیامبر را شرح داده ومن خیلی دلم می خواهد که بگیرم وقیمت کتاب ۱۵ ریال سعودی است . یعنی چیزی حدود ۴۰۰۰ تومان .تصمیم دارم بخرم ...

  • همین که دارم دور می زنم می بینم پیرمرد فروشنده کتاب ها  خیلی خوشش نمی آید ورق زدن هایم را  ونمی تواند خودش راهم نگه دارد در آخر هم به حرف می آید که : ماالفایده ؟ یعنی فایده نگاه کردن تو چیست ؟(البته شاید مقصود فایده نداشتن برای خودش باشد ) می گویم : لاطلاع ..و بعد توضیح دادم که : انا معلم الدروس العربیة فی الایران ...نمی دام متوجه شد یا نه ...دوباره چند بار تکرار کرد که مالفایده ...ادامه نمی دهم با این که خیلی دلم می خواهد کتاب را بخرم رها می کنم ومی آیم بیرون ( البته فردا دوباره برمی گردم واین کتاب را می خرم ).

  • بر می گردم به هتل . اصلا یادم رفته است که جلسه داریم . در ایران مدیر کاروان خیلی تاکید کرده برای هماهنگی واستفاده معنوی بیشتر حتما در این جلسات روزانه شرکت کنیم .

  • در نزدیکی سالن غذاخوری جایی است مفروش برای همین جلسات و برای دعاها .آقای اسکندری روحانی کاروان جوان قد بلند وخوش مشربی است . علاوه بر بیان خوب ودلنشین  خوش سیما هم هست . از روحانی هایی است که به دل می نشیند والبته خیلی اهل عمل و رعایت اخلاقیات است . فعلا تا امروز زیاد با او اُخت نشده ام ولی در پای صحبت هایش لذت می برم . وسعت اطلاعاتش هم ستودنی است و انچه که سر آمد همه ویژگی های خوب اوست جانبازی است که یکی از پاهایش را از زانو به پایین تقدیم کرده در راه همین اسلامی که امروز مبلّغ ان است .تا کنون ۱۱ بار هم مشرف شده به مدینه منوره ومکه مکرمه .



    من وحاج آقا اسکندری روحانی کاروان



  • آقای عراقی هم باز توصیه هایی می کند برای زائران و بیشتر برای مسن ترهایی که نیاز است مراقبت شوند .

  • نزدیک نماز مغرب است . با اقای درود گر می رو یم به مسجد النبی . این جماعت ها در این مسجد عظمتی دارد . توصیف نمی شود . ما بین مغرب وعشاء فرصت خوبی برای تلاوت قرآن است . والبته حلقه های وعظ وعاظ عرب هم در داخل مسجد النبی پهن است . دور هرکدام از این ها حلقه زده اند و هر واعظی منبری دارد به شکل یک صندلی البته کمی بلند تر و  مجلل تر و یک اکو همرا ه در کنارش البته صدا به اندازه ای که جمعیت هست می رسد .
    در یکی از این ها گویی واعظ قرآن تفسیر می کرد چون در میان صحبت هایش جوانی قر آن تلاوت می کرد  ودر دیگری فقه گفته می شد حالا نمی دانم فقه کدام مذهب شاید فقه وهابیت!!!

  • فاصله میان نماز مغرب وعشاء فرصت خوبی برای تبلیغ است برای این ها ...

  • نماز عشاء را که می خوانیم بر می گردیم هتل شام می خوریم وتا ساعت ۱۲ با آقای درودگر  مفصلا اختلاط می کنم .

  • متولد ۵۴ است اهل یکی از روستا های شازند هم اکنون قاضی در فرمهین است ودارد فوق لیسانس جزا وجرم شناسی می خواند . دو فرزند دارد هر دو دختر ...جوان نیکویی است غنیمت است همسفر بودن با او ...


    پی نوشت ها :

    ۱- دوستان ببخشند که خیلی زیاد زیر گنبد خضرا ء منتظر ماندند، چون مطالب این سفرنامه خیلی تلگرافی در دفترچه ای نوشته شده تدوین آن به این صورت کمی وقت گیر است ، ولی لذت دارد  .

    ۲- در سایت لبیک در قسمت تصاویر سه بعدی تصاویر بسیار زیبایی  از مکه ومدینه وجود دارد حتما سری به این سایت بزنید .

    ۳- التماس دعا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387 ساعت 19:18  توسط حسین مولوی  | 


بسم الله الرحمن الرحیم


 


روزهای جمعه معمولا حال وهوای خاصی دارد. برخی ها که اهل دل هستند  با دعای ندبه روح بی قرارشان را آرامش می دهند وبرخی ها با نذر صلوات به یاد آن حضرت  .
روز های جمعه ی من هرچند بدون ندبه وصلوات طی می شود اما گاه گـــــداری با شعری عرض ادبی به ساحت آن مولا می کنم و می دانم که بضاعت مزجاة است .
بهار سال ۷۹ برای زیارت پدر ومادر به روستا رفته بودم .ده کوثر بهار دل انگیزی دارد مخصوصا اردیبهشتش .
این شعر محصول یک صبح جمعه ی بهاری  در ده کوثر است که در هنگامه طلوع آفتاب بر صفحه کاغذ جاری شد و تقدیم ناقابلی است به او که آسمان را برزمین پیوند زده است در روزی که روز شهادت امام جواد علیه السلام است ...

 

ای عبـــورت چو ابر بارانــــــی
چشمـــــه های زلال ایمــــانی

 

ای قبایت سفیدو شالت سبز
  همچوبرفی که در بهـــارانـــی  

 

هر کلامت تسلســلی از نور
که به سطـــــر کتاب بنشانی

 

صبح جمعــه که می شود آیا
همــره ما تو ندبه می خوانی

 

پرده از چهــره بر نمـــی داری ؟
پـــاسخ پرسشم تو می دانی

 

هرشبی در گمان و وهم وخیال
پیشم آیی ولی نمی مــــانی

 

من ســــرودم غزل زهجــــرانت
تو ولی* ناســـروده می خوانی

 

۶/۳/۱۳۷۹
ده کوثر

 

 

 *ممنون از پیشنهاد دوست گرامی جناب آقای کرمی (از اوراد گل سرخ)

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387 ساعت 0:35  توسط حسین مولوی  | 


بسم الله الرحمن الرحیم

 

 بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

می شـود  عاشقانه تــر باشیـــــم
یک کمـی کم بهــــانه تر باشیــــــم

 

می شـود مثـــــل رود جــــــاری بود
چون فـضا بی کــــــرانه تر باشیــــم

 

استعــــاره به جــــای خود زیبـاست
ســاده امـــــا تـــرانه تر باشیــــــــم

 

گل شدن گرچه فصل شیرینی است
بایـــــــد اول جـــــوانه تر باشیــــــم

 

شعـــر نو یک  تغـــــزل شیـــواست
مــــا اگـــــــر شاعــــــرانه تر باشیم

 

زندگی خود بهشت بی نقصی است
می شــــود عـــاشقـــــانه تر باشیم

 

۲۳/۸/۸۷
اراک

 

فقط همین

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387 ساعت 21:45  توسط حسین مولوی  | 


 بسم الله الرحمن الرحیم

سالنامه جهان
ماهنامه زمين و آسمان
روزنامه هاي صبح و عصر را
مرور مي كنم

باز هم خبر
باز هم خلاصه‌اي
از هزار سال اتفاق‌هاي دور و بر
باز خط به خط
نشانه و علامت است
سطر سطر زندگي
گزارش قيامت است

*


gheysar01.jpg

باز هم مصاحبه
بين آدم و عدم
بين آنچه مي‌رود به باد
دم به دم

باز سرمقاله‌اي به خط مرگ
باز عكس‌هاي آن و اين
باز پنج شنبه‌ها و جمعه‌ها
نه، تمام روزهاي هفته
روزِ واپسين
اول او و آخر او
بعد تا ابد هميشه نقطه چين...

*

باز آگهي
باز در ستون تسليت
اسم ها چقدر آشناست
اسم من
اسم تو
اسم ها همه شبيه اسم ماست
اسم هايمان چه تند و تيز
مي دوند
تا به انتهاي صفحه‌هاي رستخيز

*

در كنار اسم هايمان نوشته اند:
جمله جمله، واژه واژه، حرف حرف
هرچه كرده ايد
توي سررسيد ِ روزگار
يادداشت شد
دانه دانه لحظه كاشتيد
باغ ِ لحظه هاي هر كسي
آخرش شبيه آنچه كاشت، شد

***

سالنامه جهان
ماهنامه زمين و آسمان
روزنامه‌هاي صبح و عصر را
مرور مي كنم
مژده داده اند در شماره هاي بعد
در همين يكي دو روزِ زودِ دور دست،
توي ويژه نامه‌اي كه محشر است،
سردبير روزنامه حيات،
او كه متن آب و آفتاب را نوشت،
شاعر سروده‌هاي دوزخ و بهشت،
قصه گوي برگ و بار و ابر و باد،
او كه نور را به خاك ياد داد،
واژه هاي مرده را
زنده مي كند دوباره در قصيده معاد

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387 ساعت 7:56  توسط حسین مولوی  |