بسم الله الرحمن الرحیم
تازه امتحانات ترم اول مرکز تربیت معلم تمام شده وشکر خدا از نتایجش هم راضی هستم ولی دارم برای امتحانات ترم اول دانشگاه پیام نور آماده می شم ...
کار سختیه که آدم در یک ترم حدودا ۳۶ واحد درس داشته باشه و سخت تر اونه که نتونه اظهار بکنه و مجبور باشه در خوابگاه برای درس خوندن هم قائم موشک بازی کنه.
سه شنبه ۲۵/۱۰/۱۳۷۵
امروز سه شنبه است یعنی ۲۵/۱۰/۱۳۷۵ فردا در پیام نور شازند امتحان «تاریخ بیهقی» دارم . متن شیرینی است.
هوا خیلی خوبه ومن از ده کوثر راه می افتم به طرف شازند . معمولا بعد از ظهرها کمتر ماشین گیر می آد وبرای همین هم من تا سر گردنه که حدودا ۹ کیلومتر هست رو پیاده می آم .
نزدیک افطاره ومن خودم رو می رسونم خونه خاله در اراک .
چهارشنبه ۲۶/۱۰/۱۳۷۵
ساعت ۶:۳۰ می آم شازند وساعت ۸ امتحان تاریخ بیهقی شروع میشه ...به ادبیات زیاد علاقه دارم واین جا هم که ۱۵ نمره تستی و ۵ نمره تشریحیه ومن هم الحمدلله فول فولم ...
بعد از امتحان می رم ده کوثر .
هوا خوبه ومن باید خودم را برای امتحان فردا که « رودکی ومنوچهری» هست آماده کنم .
روزه بودن در ده کوثر ودر کنار پدر ومادر یک صفای دیگه ای داره مخصوصا برای من که به خاطر تحصیل در مرکز تربیت معلم اراک کمتر در خدمت این فرشته ها هستم .
وبرای این پدر ومادر هم لذت بخشه چون دیگه بچه هاشون بزرگ شدند وهر کدوم به گوشه ای رفتند واینها ماندند با یک پسر (رضا ) ویک عالمه تنهایی ونگرانی ودلتنگی .
هنوز هوا خوبه وچیزی نشون نمی ده ...
ساعت ۱ شب هست ومی خوام بخوابم .
پنج شنبه ۲۷/۱۰/۱۳۷۵
سحری با صدای مادر بیدارم . هوا سرده وخزیدن در زیر کرسی شیرینترین کاریه که الان میشه کرد .
مادر نگرانه ومیگه : برف داره می آد وکولاک می کنه ...اگه جاده بسته بشه چکار می کنی ؟
نگران میشم ولی به روی خودم نمی آرم .
بعد از سحری ونماز می رم ومی خوابم واین چُرت !!! من تا ساعت ۷:۴۵ طول میکشه .
وای . فکر نمی کردم که اون هوای صاف دیروز تبدیل به این کولاک شده باشه .
پدر برای رُفتن برف رفته پشت بام...
اولش فکر می کنم که خوب بی خیال این امتحان بشم ولی دوباره می گم حیفه .
به مادرم می گم : مادر جان من می خوام پیاده برم ساعت ۱۰:۳۰ امتحان دارم ، می رسم . انشاءالله .
مادرم می خواد پدر رو با من راهی کنه ومن میگم این دیگه نامردیه که پدر پیر را معطل خودم کنم . سریع لباسها را می پوشم وچون برف هم داره می آد کتاب رودکی ومنوچهری که کتاب باریکی هم هست رو زیر کاپشن می ذارم وکمربند رو هایلش قرار می دم ...
جاده پر از برفه وردّی هم درش پیدا نیست فقط می دونم که باید توکلم به خدا باشه ومدام با نام ویاد خدا قدم بر می دارم وگاها پشت سر رو نگاه می کنم ببینم خبری از ماشینی یا پیاده ای هست یا نه ...
هر چقدر از روستا دورتر میشم وتنهاتر ، دلهره ام بیشتر میشه وهرچه دلهره بیشتر ذکر بر زبان جاری تر .
حدودا ۹ کیلومتر اومدم ونزدیک گردنه هستم . دامنه کوه رو که نگاه می کنم به چشمم یک چیزهایی می آد که شبیه گرگه وچون بارش برف هم هست خوب نمی تونم تشخیص بدم اونها چی هستند .( بعدها فهمیدم اون سیاهی صخره هایی بودند که از برف بیرون مونده بودند )
هرچی بیشتر نگاه میکنم چشمهام بیشتر سیاهی میره و وحشتم بیشتر میشه .واقعا وحشت ناکه واگر حتی یک روباه هم حمله کنه چون هیچ وسیله ای برای دفاع ندارم می تونه راحت از پا در بیاره .
با این که این همه راه رو اومدم الان قدم هام رو بلند تر برمی دارم وحالا وقتش که از ته قلبم دعای « نادعلیامظهر العجائب...» رو بخونم .
همه تلاشم اینه که خودم رو به آبادانی آن طرف گردنه برسونم .
بالای گردنه که می رسم هوا شکوه عجیبی داره وچون ظهیر آباد پایین گردنه است انگار روی ابرها دارم راه می رم واین وضعیت جون میده که تو دعای فرج رو در جاییکه جز خدا هیچ کس اونجا نیست تا صدات رو بشنوه فریاد بزنی ...
هنوز نا امید نیستم ودارم تند تند می رم تا به امتحان برسم .
اینجا ظهیر آباده دقیقا ۱۷ کیلومتر با ده کوثر فاصله داره ومن این فاصله رو در یک ساعت وچهل دقیقه می آم و وقتی می رسم که یک نیسان شیر روستا رو جمع کرده وداره می ره شازند .
این آقا لطف می کنه ومن رو تاشازند می رسونه .
الان که دانشگاه رسیدم دقیقا ساعت ۱۰:۳۰ است وداره امتحان شروع میشه ...
خدایا شکر خدایا صد هزار مرتبه شکر...
.....
ساعت ۱ بعد از ظهره ومن روزه ام قصر شده وچون هفته بعد تعطیلیم باید برم ده کوثر .
از قهوه خانه شازند که سر راه سربنده جویا میشم که میگه راه ده کوثر هنوز باز نشده .
ومن که جوانم وبه خودم غِرِّه با یک مینی بوس می رم به هندودر هر چند می دنم که از هندودر تا ده کوثر رو باید پیاده برم ..
فاصله هندودر تا ده کوثر حدودا ۶ کیلومتره وچون جاده فرعی هست اصلا زمستون ها بسته است باز من تنها راه می افتم که برم...
جاده پر از برفه وتا زانوهای من می رسه ...
از سحری تا حالا که ساعت ۲ بعد از ظهره وبعد از اون همه پیاده روی چیزی نخورده ام ودارم از ضعف می افتم ...از درختهای سر راه عصا مانندی جور می کنم تا به اون تکیه بدم .
پاهام سسته و دیگه یاریم نمی دند . ترس ووحشت تنهایی در میان کوه ها هم اضافه شده به این ضغف .
رفتن این ۶ کیلومتر به اندازه ۱۷ کیلومتر صبح طول میکشه ولی به لطف خدا حدود سلعت ۳:۳۰ به ده کوثر می رسم .
افطار در ساعت چهار وکرسی داغی که مادر اماده کرده ونوازشه وقربان صدقه رفتن های او بعد از این همه سختی من رو آرامش میده و به خواب می بره
یاد اون روزها بخیر
پی نوشت :
۱-این قصه نبود بلکه یکی از شیرین ترین خاطرات من است که با آنها زندگی می کنم .
۲-تقارن آن با ۲۵/۱۰/۸۷ باعث شد بازنویسی کنم .
در آخر آن خاطره این جوری نوشته بودم :
«بسیار خسته وکوفته ...به طوری که قدم های آخر را نمی توتنستم بردارم ...اما تنها این عبرت برایم حاصل شد که علمی که این همه برایش تلاش می کنم و همه وحشت ها را به جان می خرم باید از این علم نه برای خودنمایی بلکه برای خودسازی - نه - برای رضای حق تعالی استفاده کنم .»
۳- ولی انسان فراموشکار است ومن متاسفانه نتوانستم علم را چراغ راهم قرار بدهم والان برای من حجاب اکبر شده است .
۳- چند سالی است که جاده ده کوثر آسفالت شده وبه لطف خدا هر هفته به پدر ومادر سر می زنم ...آه که چقدر تنبل شدیم . تا اداره که سرویس هم هست ماشین می بریم واین عین تن پروری وتنبلی است والبته اسراف .
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387 ساعت 1:3 توسط حسین مولوی
|