تبليغاتX
شـمیـم کوثـر
دل نوشته ها ودغدغه ها


شـمیـم کوثـر










 بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

 

معلم هستم ،عاشقانه . خدا می داند شعار نمی دهم . با همه کاستی هایش که روزگار تحمیلش کرده . آنها که مرا می شناسند می دانند در میان پرقو بزرگ نشده ام . دردش را می دانم که خود از این دردها سهم فراوان دارم . اما خوش به حال من که معلمم .

در سال اولی که در دانشسرای تربیت معلم درس می خواندم شعری گفته بودم در مورد ((معلم)). با این بیت شروع می شد :

معلم ای عزیز وای همای رحمت انسان                     تویی تنها صفا بخش وامید جنت القرآن

پسرعمویی دارم اهل شعر وشاعری که به روستا آمده بود . شعرم را دید و  اصلاح کرد  و همین اصلاح هم مقدمه ای شد تا در شعر سرودن بیشتر دقت کنم .

********

سال چهارم تحصیل در دانشسرا آقای عبدی مربی امور تربیتی مدرسه  (الان مدیر دبیرستان آزادگان اراک است )گروه سرودی تشکیل داد . رفتیم خمین برای اجرای سرود . ما فقط یک سرود تمرین کرده بودیم در حالی که باید هر گروه دو تا ارائه می داد.

از ناراحتی آمده بودیم به پارک کنار سالنی که برنامه اجرا می شد . من یادم آمد که شعری که قبلا درباره معلم گفته ام ریتم سرود دارد اما چه کنم که دفتر شعرم همراه من نبود .

با اصرار بچه های گروه رفتم در گوشه ای نشستم وفکر کردم تا شعر را روی برگه نوشتم . در همانجا  - پارک - تمرین کردیم ورفتیم و خواندیم . واقعا بد نشد هرچند مقام نیاوردیم اما شرمنده هیات داوران هم نشدیم .

به خاطر  سرودن آن شعر هیات داوران  یک آلبوم عکس بزرگ به من هدیه داد که هنوز با آن که پاره شده  گنجینه خاطرات نوجوانی من است .

این شعر  رابا همه ی نقص هایش تقدیم می کنم به همه معلمهایی که عاشقانه معلمی می کنند وهمه عزیزان معلمی که به این کلبه حقیر من قدم رنجه می فرمایند  : 

همای انسان

 

معلم ای عزیز و ای همای بخت انسان ها
تو آذین وصفا بخشی به جاه وتخت انسان ها

مرا سازی تو عبد خود چو حرفی بر من آموزی
معلم ای تو معبودی که آموزی تو قرآن ها

به بند دیو نادانی چو می مانیم بی یاور
کلید سحرها با توست گشایی درب زندان ها

تو پیمان با خدا بستی که حرف عشق آموزی
به گوش طفلکان خرد برومندان پیمان ها

توفانوس شب تاری که می سوزی در آن وحشت
معین ویاور و رهبر شوی بر جمله انسانها

 

زمستان ۱۳۷۱
ده کوثر

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388 ساعت 0:46  توسط حسین مولوی  | 


بسم الله الرحمن الرحیم

 

صلوات خدا بر پیامبر رحمت ومهربانی ، پیامبرمهری  که خدا اورا به  خلق عظیمش  ستوده است

امشب که شب ولادت فخر کائنات واشرف مخلوقات است نمی شود که دل هوای مدینه و گنبد سبزاورانکرده باشد. وشب ولادت امام جعفر  صادق (ع) و غربت بقیع  .

 البته ما خیلی وقت ها فقط  به غربت بقیع گریه کردیم که حقا وانصافا هم همین طوراست اما از غربت پنهان حرم پیامبرغافل مانده ایم. ظاهرا حرمی وضریحی و گنبدی اما یکی از مصادیق غریب واقعی پیامبر(ص) است .

 شما وقتی خوب به داخل ضریح سبز نگاه می کنی می بینی که گرد وغبار از حرم بر نداشته اند  یا موقع اذان که می شود و موذن به جمله (( اشهد ان محمد رسول الله )) می رسد  و جمعیت داخل مسجد کیپ تا کیپ نشسته یک لبی برای صلوات باز نمی کنند .

 بله امشب شب زیبایی است .  مهمانتان کنم به چند بیت شعر که در سال ۸۱ سرودم وتقدیم خاک پایش کردم:      

                    

بایـــــد که دل را ببـــــــندی*

برهرچه نیـــــــلوفری نیست

منــــــــها **کنی چشم خود را

ازچهره ای کان پری نیست

 

باید تو هم گل بچینی 

از باغ یــاس خداوند

بـــــاید مطهر بمانی

مــــــانند کوه دماوند

 

مــــنذور نذر تغـــزل

باشی ولی بی تکـلف

منشور نشر تکـــامل

باشی ولی بی تعارف

 

بایدکه حال توراهم

توفیـــق مستی دهد دست

از جـــام عشق جمــالش 

سرزنده باشی وسرمست

 

باید که دستت بگیرد

دامان آل محمد (ص)

تا گوشه چشمی نماید

بر تو بلال محمد(ص)

 

امشب تو هم عاشقی کن

تا نام تو زنده مــــــــاند

در دفتر ش بی نهایت

نـــــــــــام تو پاینده ماند

 

برخیز تا ماهم امشب

با هم توسل بخوانیم

با نام ناب محمد (ص )

شعر تکامل بخوانیم

 

اکنون که شعرم قرین شد

با دفــــــــــــتر خاطراتش

روحم تصـــــــاعد گرفته

 با چرخش یک نگــــاهش

بهار۱۳۸۱

*ایهام دارد : منظورم بستن دل در مقابل هر چیزی که نیلوفری نیست

**منها : کم کردن . مفهومی که در ریاضی هم کاربرد دارد

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387 ساعت 19:51  توسط حسین مولوی  | 


بسم الله الرحمن الرحیم

 

انشاء

 

گیســوانت قشــنگ ورؤیــــایی         وعــده  دل پذیـــر فـــــردایــــی

قــــامت تو به سرو می مــــاند          و نگـــاهـت  چــو موج دریــایی

گریه هایت عجب دل انگیزاست        خنده هـــایت عجب تمـاشایی

بگذرد فصـــل سوزش و ســرما         چـو  بهـــاران  ز  راه مـی آیــی

  سر مــــا  را به  دامنت  گــیری          ای که  آقــــا  تـویی  و  مولایی 

من امیدم به کاهش غم هاست        تو بیـــا تــا بــه غم نیفـــزایی

در غـــزل های من نمی گنجی         بنــگــارم  بـــرایــت  انـشـــایی

 

۲۳/۱۰/۱۳۷۹
غروب جمعه - اراک

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387 ساعت 0:46  توسط حسین مولوی 


بسم الله الرحمن الرحیم

بهمن ماه را از ان وقتی که شناختم همراه با شور حماسه بوده است . جای انانی که ابتدا این شور  وحماسه را افریدند بخیر و یاد آنانی که ان را در امتداد زمان تداوم بخشیدند جاویدان باد .

بهمن ماه  ۵۷ طفلی بیش نبوده ام . تقریبا دوسال ونیمه وبه یقین چیزی از آن به یاد ندارم  اما از کلاس پنجم ابتدایی که تقریبا اولین سال حضورم در فعالیت های فوق برنامه و گروه سرود بود بهمن ماه برایم هیجان می آفریند .
یادش بخیر خانم امیری معلم کلاس پنجمم را که سرودی را یک روز مانده به جشن داد تا تمرین کنم و بخوانم (من قسمت اول را تک خوانی می کردم  وگروه قسمت دوم را جمع خوانی می کرد ) :

کیست که روشنگری افروخته ............................................روح خدا خمینی

 وسرود معروف :
۲۲ بهمن ........۲۲ بهمن 
 روز از خود گذشتن........ روز پیروزی ما
روز شکست دشمن .

 یک ماهی همه بچه ها ومعلم ها بسیج بودند برای تدارک برنامه سرود ونمایش برای یک جشن مفصل در مسجد که همه اهالی روستا هم دعوت می شدند .همه ی میزهای چوبی قدیمی مدرسه را برای ساختن سن  به مسجد می بردیم . چقدر شور انگیز بود .

اول ، دوم وسوم راهنمایی همین طور نقش آفرین بودم در حد بضاعت ناچیز خویش، حتی سالی که ترک تحصیل کرده بودم اقای بیات معلم راهنمایی روستا کسی را  فرستاد دنبال من تا نقش یک پیرمرد را بازی کنم در نمایشی که قرار بود خطر اعتیاد را گوشزد کند . بهمن ماه سال ۱۳۶۹.
سال اول تحصیل در دانشسرا  در شازند  نقش یک معلم و سال دوم نقش یک  راهب مسیحی وسال چهارم نقش یک استاد دانشگاه را بازی کردم  وهر سال همین نقل حماسه  واین جریان شور انگیز به اشکال مختلف  درمیان ما و همه مردم تکرار می شود .
همه این ها در بهمن بود وهمه عشق ما این بود که بهمنی برسد تا هیجان ها غلیان کند و استعدادها شکوفا شود .
بعدا هم که معلم  یا مدیر شدم همین شور افرینی ادامه داشت .
الحمدلله !
از برکت انقلاب و خون شهدا بهمن ماه اردیبهشت دلهاست .  سال ها خون دل خوردن مردان وزنان این مرز پاک متبلور شد وشد انقلاب .
کوهری که نامردمان زیادی تا کنون خواسته اند ان را از دامن این ملت بدزدند اما نتوانسته اند . وبرای حفظ ان چه خون های پاکی که به زمین ریخته شده ....
الحمدلله ! 

بیتی که یاد آور پرورش روح خداست. هرچند کاهگلی وقدیمی است اما دلی را صیقل زد که آسمانی شد


چندروز پیش دوره ضمن خدمتی داشتیم در شهر خمین . علاوه بر شیرینی های یک اردوی دو روزه با همکاران که طراوت خاص خود را داشت حضور در شهری که در دامن خویش مردی را هدیه جهان کرد که بی تردید راه های اسمانی را خوب شناخته بود خودش درس دیگری است ...
زیارت بیت امام (ره) از برنامه ها جنبی این حضور در خمین بود . نه این که به یک خانه آن هم با قدمت  تقریبا ۲۰۰ ساله اصالتی قائل باشم . نه !
اما یاد آوردن خاطرات کودکی بزرگ مردی که صدای توحیدیش هیمنه کفر وشرک را در هم ریخت به انسان تفکر می آفریند :
چه کرد این مرد که چنین جاودانی شد ویادگار او همچنان بر تارک آزاد مردی جهان می درخشد ؟ 
مردی از سرزمین آفتاب !
تا آفتاب می تابد یاد تو در دلهای ما همچنان حرارت انقلابی دارد . امام من !
وبشنوید از زبان قیصر شعر ایران :


مردی که طلایه دار مردان خداست
از طایفه نور نوردان خداست

قطبی که مدار چشم او قبله نماست
قلبش گل افتاب گردان خداست

و  صدیقه وسمقی :

 آمد آمد سبوی خورشید به دوش
از تشنه لبان نور،ُ برخاست خروش

خورشید شدیم ما هزاران خورشید
از بس که زجام نور فرمود : بنوش

بهمن ماه سال ۷۱ که چهاردهمین بهار انقلاب در دل های مردم نور می افشاند  دانش آموز سال اول دانشسرای شازند بودم . شعر زیر که سرشار است از ناشی گری های یک جوان محصول عشق بهمن ماهی من است .
بیت اول آن از حافظ تضمین شده و باقی ابیات با همه اشتباه هایش نشان دهنده جریان انقلابی گری در نسل دوم انقلاب است :

« رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
که نقش جور ونشان ستم نخواهد ماند »

گذشت ورفت آن شب تاریک وغم آلود
وسرزد آن سپیده وشام سیه نخواهد ماند

زوحدت ویکیِّ هر چه پیر وهر چه جوان
دگر نشان سلطنتی بر زمین نخواهد ماند

به رهبری مرد حق خلیل زمان
دگر بتی وجلالی به پا نخواهد ماند

چنان نهاد به اتش قدم که آتش ودود
شود گل ودیگر چنان نخواهد ماند

در این مه خجسته چونان فرشته ای آمد
زشرم دیو وددی در جهان نخواهد ماند

به جاءِ حق و زهاق هرباطل
که آمدست حق وباطلی نخواهد ماند .



  

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387 ساعت 17:2  توسط حسین مولوی  | 


بسم الله الرحمن الرحیم

این عکس من رو به یاد کوچه باغ های زیبای ابراهیم اباد می اندازد . کوچه باغ هایی که اگر دست همت برخی پیرمردان از آن برداشته شود دیگر آثاری از آن ها نخواهد ماند

 

طی کردن روزانه  ۷۰ کیلومتر مسافت اراک تا ابرهیم آباد سخت بود وطاقت فرسا که اگر به آن  تکرار را هم اضافه کنی سخت تر هم خواهد شد . البته این چنین سختی ها را  اکتر قریب به اتفاق معلمان تحمل کرده اند وبعضی ها سختی هایشا فراوان تر است وطاقت فرساتر و اگر این را ه ها با نیت خالص طی شود به یقین یکی از مصادیق هجرت در راه خداست .
مدیر مدرسه ابراهیم آباد بودم .در سال تحصیلی در هفته شش روز و در تابستان ها در هفته دو روز این مسیر را می رفتم .
  خرداد ۸۱ با نیت بیتوته ی چند ساله رفتیم به ابراهیم آباد. روستایی که علی رغم روستا بودنش شاخصه های زیادی از شهر بودن هم داشت . محمد جواد هنوز دو سالش تمام نشده بود .
 خانه ی خوب و بزرگی اجاره کردیم ماهیانه دوازده هزار تومان .  
زندگی کردن در این روستا عجب آرامشی داشت .فارغ از رفت وآمد وهیاهوی زندگی شهری و  آن  وقتی که قرار بود در جاده ها صرف خماری وچُرت شود صرف زندگی می شد در کنار خانواده.
ابرهیم اباد در یک دشت وسیعی قرار گرفته که حدودا ۱۵۰۰ نفر سکنه دارد وساکنانش لزوما کشاورز نیستندو به علت نزدیکی به شهر بیشتر خوش نشین هستند تا کشاورز  . 
از قدیم در شاهراه تهران بوده وبه تعبیر دیگر یکی از منزل های کاروان ها در مسافرت ها ابرهایم اباد بوده وبرای همین هم  چشمشان از دیدن غریبه سیر است  و یک نوع روحیه شهری شدید از نوع نه چندان مثبتش  بر اهالی روستا حاکم  .
نزدیک بودن به کویر میقان  باعث شده نوع ساخت خانه ها با جاهای دیگر استان فرق داشته باشد .بیشتر  خانه های قدیمی یک طبقه است وپشت بام ها ی روستا حالت گنبدی شکل دارد (بناهایی که بیشتر در استانهایی مانند کرمان ویزد وبخش هایی از اصفهان قابل مشاهده است )
ابراهیم آباد کوچه باغ های زیبایی دارد که گذشتن از این کوچه باغ ها خاطرات شیرینی را در ذهن وضمیر انسان به یادگار می گذارد  .
هرچند اسفند همان سال پیشنهاد پست اداری داده شد  رشته های ما پنبه گردید اما یک سال زندگی در آن فضا لذت های زیادی داشت .
خانه ما به مسجد نزدیک بود وصدای موذن درسحرها گوش نواز که  روح توحید را در وجود می دمید.
شعر زیر هرچند کوتاه است ولی محصول یکی از این سحرهای زیبای خداست :

 

عجب  نسیم  دل  انگیز  می وزد  از  شب
چه  صوت  دلکش  برخیز  می وزد  از شب

دراین هوای بهاری که موج شب کوتاهست
تمـــوج  شب  پـــــاییز  می وزد  از  شـب

نسیم صبح وسعادت همیشه یار شما بود
ولی  سعادت  ما  نیز  مـــی وزد  از  شب

شکوه  صوت تــــرانه  ز هر کرانه بلند است
عجب نسیم دل  انــگیز  مـــی وزد از  شب.

 

۲۷/۳/۱۳۸۱
ابراهیم آباد ساعت ۵ صبح

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387 ساعت 0:30  توسط حسین مولوی  | 


بسم الله الرحمن الرحیم

 

 محمد جواد در حال نوحه سرایی است . برای اولین باره که داره نوحه میگه . شب تاسوعای حسینی در هیات حضرت قمر بنی هاشم  علیه السلام

 

وقتی که ـ شقایقا ـ سرت را  دیـدم
سبـزینه ی  سبز  بـاوَرَت  را  دیـدم


آمــد گلِ یاس  بر رُخَش شبنــم ِغم
چون جوشش خون ز حنجرت را دیدم


جمعه
۱۶/۷/۱۳۷۸
اراک


 

صلی الله علیک یا ابا عبدالله الحسین الشهید المظلوم العطشان ُ بکربلا

 

راوی می گوید :
                به خدا سوگند هر گز فراموش نخواهم کرد که زینب سلام الله علیها با دلی سوزان و 
      صدایی اندهگین و پر از درد و غم بر جنازه برادرش می گریست و فریاد می زد :

وامحمداه ،                                                وامحمداه
صلی الله علیک ملائکه السماء...                درود فرشتگان همواره بر تو باد
هذا حسین بالعراء مرمل بالدماء                 این حسین توست که در خون غلتیده
مقطع الاعضاء.....                                      و اعضایش از هم جدا شده است
واثکلاه                                                     و اثکلاه
وبناتک سبایا                                             و اینها دختران تو هستند که اسیر شده اند
وامحمداه                                                 وامحمداه
وهذا حسین بالعراء                                  این حسین توست که در کربلا برهنه وعریان افتاده
تسفی علیه ریح الصبا                              بادصبا خاک ها را به بدن او می پاشد
قتیل اولاد البغایا                                       این حسین توست که کشته ی زنا زادگان  است
واحزناه                                                    امان از این همه حزن واندوه
واکرباه علیک یا اباعبدالله                          امان از این همه سختی وبلا بر تو ای ابا عبدالله
الیوم مات جدی رسول الله*                     امروز گویا بار دیگر جدم رسول خدا از دنیارفته است

 

*الهوف سید بن طاوس  صفحه ۱۸۷ 

** توضیح عکس :  محمد جواد در حال خواندن نوحه در هیات قمر بنی هاشم علیه السلام

 



 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387 ساعت 18:36  توسط حسین مولوی  | 


بسم الله الرحمن الرحیم

 

 بای ذنب قتلت ....به کدامین گناه کشته شدید ...

شعرهایی که رد پای خون در آن ها جریان ندارد و یا سبزینه ی سبزی انتظار در آن جلوه گر نباشد شعر نیست . جملاتی موزون اند که در کنار هم نشسته اند .
شعر روایتگرِ سر افرازی های در اوج  مظلومیت هم شعر نیست الهامات آسمانی است دیگر چند جمله منظوم در کنار هم نشسته نیستند...

این روزها که چهره شهر ها هوای محرم دارد و پیر جوان لباس محرم به تن کرده اند هرچند غم آلود است اما در ورای این احساس غم به خاطر مظلومیت، یک سر افرازی و احساس غرور هم به انسان دست می دهد که مولای او کسی است چنین سر بلند .

به قول علی موسوی گرمارودی :

« آفتاب لایق نیست
                         وگرنه می گفتم
                                                جرقه ی نگاه توست ...

چندان تناوری وبلند
                          که به هنگام تماشا
                                                   کلاه از سر کودک عقل می افتد ....

مرگ در پنجه تو
                  زبون تر از مگسی است
                                               که کودکان به شیطنت در مشت می گیرند .

ویزید ،بهانه ای ،
                      دستمال کثیفی
                                           که خلط ستم را در آن تف کردند
                                                                                  و در زیاله تاریخ افکندند » 

 

 سال ۱۳۷۵ در مرکز تربیت معلم شعر زیر را تقدیم مولایی کردم که خون او تضمین حیاتمان شد و دلاوریش عشق را ضمانت کرد . آن پاسداری که با شمشیر  «خون » در وجدان بلنذ تاریخ از راستی وشرف پاسداری می کند .

 


آیینه عشق


این  هستی و این جان  و دل قربان نایش
صد جان دل وصد جان و تن  قربان  نامش

آن  سرور  آزادگان  ســـردار  بــــی  ســر
کاین   عاشقان  پیوسته  بیدار از نوایش

« قرآن  سرخ  » آن   سرو  بستان امامت
کاو  گستراند  در کربلا  خـون  آیه هایش

آن کس که شمشیر «پلید»ی سر بریدش
شیری که آتش می زدند بر خیمه هایش

آن جسم بی غسل وکفن درخون نشسته
میری  که  بردند  بر  اسیری  بچه ها یش

مولا  که  خونش   هدیه  در راه  خدا  کرد
آن کس که هستی گشته اینک خون بهایش

آیینه  عشق  و صفــــا  بود  آن  که  او  را
انگشتــــــری  بردند  و  دزدیدند  عبـــایش


۲/۱۰/۷۵
مرکز تربیت معلم شهید باهنر اراک

 

پی نوشت ها :

۱- غزه آیینه ای از کربلا است. همانند کربلا یک سو حق ایستاده و یک سو باطل که مولاعلی علیه السلام فرمود افراد را بوسیله حق بشناس نه حق را بوسیله افراد .
وامروز  شریح های زمانه ی ما حکم قتل انسا نهایی از نسل کربلا را صادر کرده اند ، نسلی که نمی خواهد با یزید های زمانه دست بیعت بدهد .

۲- متن پیام مقام معظم رهبری را بخوانید و دوباره بخوانید . چه سو ال های اساسی دارد این امام المسلمین ازشریح های زمانه ی ما  ...

۳- شعر علی موسوی گرمارودی با نام خط خون هم یک دوره معرفت است که من از مجموعه دستچین این شاعر بزرگ انتخاب کرده ام ...

۴- از دوستانی که این چند روز جویای حال این بنده حقیر بودند بسیار سپاس گزارم ...

 

 

 خاطرات کودکی هام 

 وبلاگ پسر عزیزم محمد جواد به روز شد ... 




 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387 ساعت 20:10  توسط حسین مولوی  | 


بسم الله الرحمن الرحیم

 

اگر توکل به ذات تو نبود ما بندگان تو  که جز تو کسی را نداریم به که پناه می بردیم « اِلهی مَن لی غَیرُک ..» واگر دست به دامن بندگان عزیزت نمی آویختیم با کدامین امید به آستان رحمانیت تو قدم می گذاشتیم .

نمی خواهم ساحت رسالت و ولایت بندگان خاصِّ را تا اندازه تطهیر من از گناه پایین بیاورم .
خداوندا این بندگانت را نیافریده ای تا من گناه کنم وبعد آویزانشان شوم تا از تو ا بخواهند مرا بیامرزی .
کاش می دانستم که تو آنها را آفریده ای تا من به گناه آلوده نشوم ... من ندانستم که  آمده اند تا روح جدا افتاده من را به تو متصل کنند که من از تو ام « ونفختُ فیه من روحی ...»

بی دلی در همه احوال خدا با او بود
او نمی دیدش از دور خدایا می کرد


من نداستم که :  

   « مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک    
  چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم »

کاش می دانستم که آنان سراج منیرند تا من را از حضیض ذلت به اوج عزت بندگیت برسانند :  « انَّ العزةَ لله جمیعا...»

من وارونه گرفته ام ...

هرچند که تو بسیار بسیار بزرگتر ورحیم تر از وسعت اندیشه کوچک منی.
بگذار من با همان گمانم  توسل بخوانم که من نیز همچون شبان پر نقص می گویم:

« تو کجایی تا شوم من چاکرت
 جایکت روبم کنم شانه سرت »

 

تو می دانی که این بندگان نازنین تو رشته های اتصال ملک به ملکوتند : « ....سبب المُتَّصل بینَ الاَرضِ والسَّما ء »

به این موسی صفتانت بگو که ما هنوز هم شبانیم و وآنان را برای وصل کردن فرستاده ای :

« تو برای وصل کردن آمدی   
نی برای فصل کردن آمدی » .

 
توسل

خوش آن دم که ما را شفاعت کنید
به  دردم   به  داغم  عنــــایت  کنـــید


چه می شد که در دفتر عشقتان
به  نام  و نشانـــم  اشــارت  کنید


چه خوش  بود  در  دامن  سبزتان
بیــاویزم امـــــا  حمــــایت  کنــــید


در آن دم  که  حیرانم  و بی دلیـل
به راه   ولایـــت  هدایــــت   کنیـد


و  در لحظه های  سکــــــوت  دعا
به سوز  سکـــــوتم  اجابت  کنــید


تنــــی  پر زِ زخــم دلـــی  داغـــــدار
شفـــایم  به نــــــام شهــادت کنیــد

 

 

شب چهارشنبه  ساعت ۱۲:۲۰
مورخه ۲۱/۱/۱۳۸۰
اراک

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387 ساعت 6:21  توسط حسین مولوی 


بسم الله الرحمن الرحیم


 


روزهای جمعه معمولا حال وهوای خاصی دارد. برخی ها که اهل دل هستند  با دعای ندبه روح بی قرارشان را آرامش می دهند وبرخی ها با نذر صلوات به یاد آن حضرت  .
روز های جمعه ی من هرچند بدون ندبه وصلوات طی می شود اما گاه گـــــداری با شعری عرض ادبی به ساحت آن مولا می کنم و می دانم که بضاعت مزجاة است .
بهار سال ۷۹ برای زیارت پدر ومادر به روستا رفته بودم .ده کوثر بهار دل انگیزی دارد مخصوصا اردیبهشتش .
این شعر محصول یک صبح جمعه ی بهاری  در ده کوثر است که در هنگامه طلوع آفتاب بر صفحه کاغذ جاری شد و تقدیم ناقابلی است به او که آسمان را برزمین پیوند زده است در روزی که روز شهادت امام جواد علیه السلام است ...

 

ای عبـــورت چو ابر بارانــــــی
چشمـــــه های زلال ایمــــانی

 

ای قبایت سفیدو شالت سبز
  همچوبرفی که در بهـــارانـــی  

 

هر کلامت تسلســلی از نور
که به سطـــــر کتاب بنشانی

 

صبح جمعــه که می شود آیا
همــره ما تو ندبه می خوانی

 

پرده از چهــره بر نمـــی داری ؟
پـــاسخ پرسشم تو می دانی

 

هرشبی در گمان و وهم وخیال
پیشم آیی ولی نمی مــــانی

 

من ســــرودم غزل زهجــــرانت
تو ولی* ناســـروده می خوانی

 

۶/۳/۱۳۷۹
ده کوثر

 

 

 *ممنون از پیشنهاد دوست گرامی جناب آقای کرمی (از اوراد گل سرخ)

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387 ساعت 0:35  توسط حسین مولوی  | 


بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

بهار ۷۸ فراخوانی بود از طرف دانشگاه پیام نور واز شاعران جوان خواسته شده بود دو قطعه از اثارشان را ارسال کنند به  به کنگره شعر امام خمینی (ره).
من هم دو قطعه ای از شعرهایم را ارسال کردم .شهریورماه همان سال دعوت نامه ای آمد برای حضور در این همایش و دانشگاه ما را به این همایش اعزام کرد البته با هزینه دانشگاه .

هنوز بیست روزی از ازدواج من وهمسرم سپری نشده بود . ایشان که متولد وبزرگ شده اراک هست  طبعا زندگی در روستایی که هنوز با آن عجین نشده و به دور از همسر برایش سخت بود .حالا همین یکی از خاطرات تلخ اوست هرچند این همایش تاثیر زیادی در آشنایی من با زبان شعر جدید داشت .
در دوسه روز اقامتمان در تبریز با  شاعر ان جوان زیادی آشنا شدم که همه برای خودشان حالی داشتند و شعر در آنها غلیان شدیدی داشت . از کنار این  نازک دل های پر احساس  نمی شد رد بشوی که شعر بارانت می کردند حسابی . من هم که تا آن روز فکر می کردم شعر می گویم فهمیدم اصلا شعر بلد نیستم .
یکی از دوستانی که در این همایش خیلی باهم صمیمی شدیم زین العابدین آذر ارجمند بودیک بسیجی متعهد که همه شعرهایش هم از همین احساس بر می خاست .
در همین همایش بود که  با مرحوم آغاسی و مرحوم ابوترابی  عکس یادگاری گرفتم و مقبرة الشعرای تبریز که استاد شهریار هم در آن جا آرمیده را زیارت کردیم.

حضور در مکان های توریستی از جمله (ائیل گلُ ) از خاطرات بیاد ماندنی این اردوی سه روزه بود وجالب این که در بعد از ظهر آخرین روز همایش که قرار بود  ما را ببرند به روستا وتونل کندوان من به خاطر همان دلتنگی ها با جوسازی ( البته از نوع مسالمت آمیزش ) باعث شدم اتوبوس به طرف اراک حرکت کند .

غرض از این مقدمه طولانی این که بعد از شنیدن شعر های دوستان این دوبیتی ها را تحت تاثیر این همنشینی سرودم وتقدیم کردم به ساحت صاحب روز آدینه :

 

سبزترین بهانه

 

ای سبز ترین بهانه یعنـی ای عشق
جاری تر از هر جوانه یعنی ای عشق

امشب که غزل به دل نمی افشانی
تک بیت پر از ترانه یعنی ای عشق

 

۳۱/۶/۷۸
تبریز

 

-------------------------------------------------------------

ساحل

 

آن شب که تورا بهانه می کرد این دل
گیسوی غزل رها  نمی کرد  این  دل

چون موج  بلند  با  شکوهی شیرین
در ساحل تو  کرانه می کرد این  دل

 

۱۶/۷/۷۸
اراک

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387 ساعت 17:32  توسط حسین مولوی  | 


بسم الله الرحمن الرحیم

نازنین زهرای بابا

 

نازنین زهرای بابا حالا دقیقا چهار ماه و بیست روزه است .شیرین  شیرین . با آن نگاه های آسمانی اش عجیب دلبری است وبا خنده هایش زندگی ام را بهشتی کرده است . هرلحظه لحظه عمرم را عجین کرده با شکر وسپاس به درگاه خالق بی همتایی که از عدم چنین موجود با وجودی آفریده است .
هر خنده اش در زندگی من رویش یک آیت است در بوستان تفکر و اگر  به این آیت ها به دیده تحقیق نگریسته شود انسان نباید سر از سجده شکر بردارد .
از خدا خواسته ام توفیق دهد که  دو گل باغ زندگانی من را ـ محمد جواد دلبند ونازنین زهرای بابا ـ  مودب کنیم به آداب قرانی وصالحشان گرداند آنها را همان که از نیست با وادی وجود کشانده و چه خوب هدایت کننده ای است .
شعر زیر یادگاری باشد برای این نازدانه دختر که بداند این پدر چه سعادتمند است و به واسطه ی او خدا باران رحمتش را بر کویر زندگی اش جاری کرده است ...

 

نازنیــن  زهـرای  بابایـی  ولــــی
ناز بر ذرات  عــــالـــم   می کنـی

می خرم ناز تو  را  ای   نازنیـــن
مست ولبریزاز زلالم می کنـــــی

 

وقــتی از ره می رسم با خنده ات
خستگی هایم فـــراموشــم شود

اوج می گیرم چو مه در آسمـــان
نازنیــــن وقتی در آغوشــــم شود

 

هر نگــــاهت امتداد آیتــــی است
در کتــــاب زندگیـــــم جاری است

تا ابد لبخندت ای شیریــــــن ترین
در وجودم مستدام و ســاری است

 

پیش داداشت چه می خندی ، بدان
این جــــــوادم نازنینی دیگــــــر است

حلقه ی گوشت کن  ایــن  پند پدر
دسته ای گل نه از آن هم بهتر است

 

ای خدای مهــــــربـــــان ـ نازنــــین
شکر بی حد حق ذاتت را ســــزاست

نازنین شاید  بزرگ است وعزیز
خادمی کوچک برای مصطفاست

 

۲۸/۸/۸۷
اراک

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 ساعت 14:38  توسط حسین مولوی  | 


بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

گناه

 

عاشق ار بر رخ معشوق نگاهی نکند پس چه کند ؟
نیمه شب بر در او شکوه وآهی نکند پس چه کند ؟

 

همـــــه اش  جــــور  و جفـــــا از  طرف  یـــــار  رود
پس اگر عاشق دلداه گناهی نکند پس  چه  کند ؟

 

اردیبهشت
۱۳۷۹

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387 ساعت 17:8  توسط حسین مولوی  | 


بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

این وبلاگ بهانه ای شده برای من که دارم جمع آوری شعرهای سروده شده قدیمی ام را ،چند روزی هم به نمایش بگذارمشان  .
عنوان «یک شعر ویک خاطره » عنوانی شده برای این دل نوشته ها .
این شعر هم که در عظمت شهدا است چقدر ناچیز است ومایه شرمندگی من . بهتر است بگویم فقط  ابراز احساسی است که در هفدهم خرداد هفتاد و نه سروده شده .

 

چون  چشمه  زلال  و صاف گذشتند
چون  تبغ  برهنه از  غلاف  گذشتند

 

شب راچوشهابِ شب شِکَن تیغ زدند
چون لحظه ناب اعتکـــــاف  گذشتند

 

آن لحظه که نفس درمنا می کشتند
آنان همه مـــــوعد طـــواف گذشتند

 

در عمق نگاهشان هوا باران داشت
با سوز دعا زپیچ انحـــــراف گذشتــند  

 

۱۷/۳/۷۹
اراک

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387 ساعت 17:33  توسط حسین مولوی 


بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

بعد از ظهر روز چهارشنبه سیزده آذر هفتاد وپنج درس تربیت بدنی داشتیم ومن از آقای افریشم ـ یادش بخیر ـ  اجازه گرفتم تا به روستا بروم . دلتنگ پدر ومادر بودم . 
حاج ناصر ـ خدا او را بیامرزد ـ راننده ماشین روستا که یک مینی بوس قرمز رنگ داشت هر روز حوالی ساعت ۱۲:۳۰ می رفت بنابر این باید با  مینی بوس روستای ملا باقر (اسم یک روستا است ) می رفتم ودر روستای اقبلاغ پیاده می شدم و تا ده کوثر را پیاده طی می کردم  .
 این فاصله  پنج شش کیلومتری برای منِ جوان مشتاق زیارت پدر ومادر  راهی نبود بویژه آن که پیاده روی در زمین های کشاورزی آن هم در فصل پاییز که بهشت دیگری از خلقت بی نظیر خداوند است  خودش یک تفریحی بود که جان وروان را به آرامش می رساند  .
شاید بارها اتفاق افتاده بود که این مسیر را پیاده رفته بودم .  حتی در زمستان ها ودر میان انبوهی از برف  که ترس حمله گرگ ها هم بر آن همه سختی اضافه می شد .
در همین پیاده روی ، آن هم در خلوت تنهایی یک بعد از ظهر پاییزی تنها همدم من زمزمه ای بود که با خود داشتم .
نیمه شعبان هم  نزدیک بود وشعر ذیل هدیه ناقابل یک جوان بیست ساله است به آقایش که در همان مسیر  سروده شده .

  دل غمگین ما را مرهمــــی نیست
  دو ابر چشم ما را هم نمی نیست

 

چــــرا آیینه ها قهــــرند بـــا مـــــا ؟
که جز آیینه ما را همدمی نیست

 

ز هجرش هرغمی گویی کشیدیم
غم عالم سر آمد ماتمی نیست!

 

زبار عشق قامـــت خم شـــد اما
ببین ابروی جانان را خمی نیست

 

رخش ماه وقدش سروی بلند است
مرا جــــزدیدن ماهش غمی نیست

 

۱۳/۹/۷۵

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 ساعت 22:42  توسط حسین مولوی  | 


بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

»» حالا که این روز ها با مرور دفتر خاطراتم جوگیر شده ام وشعرهای قدیمی « حسی عجیب وحالی عجیب تر » به من می بخشند بگذارید این شعر را هم بنویسم البته با مقدمه ای طولانی تر از متن .

»»  سال ۷۶  سال دوم تحصیل من  در  مرکز تربیت معلم شهید باهنر اراک بود . یکشنبه ها بعد از ظهر درس جهان بینی داشتیم . درس سخت در ساعت سخت روز . استاد دهقان روحانی روشنفکر این کتاب را درس می داد . به ایشان ارادتی ویژه دارم و خاطرات فراوانی از کلاس های او .

»» یکشنبه هفته اول آبان همان سال در حالی که در کلاس نشسته بودیم باد شدید وزیدن گرفت . حقیقتا باد خزان . به قدری شدید بود که درختان داخل محوطه مرکز تربیت معلم هم در مقابل قدوم آن نزدیک بود سر به خاک بسایند . این منظره حس شاعرانه ای به من  دست داد و در همان کلاس درس وقتی استاد در حال توضیح  بود شعر زیر را نوشتم در یکی از صفحات خالی کتاب .

»» در این سال در بسیج مرکز هم فعالیت می کردم به عنوان مسئول . اولین کاری که کرده بودم راه اندازی یک نشریه دانشجوییِ دست نویس بود با نام « عروج معلم » که خیلی مورد استقبال دانشجویان بود . یعنی شب ها این نشریه را با دست می نوشتیم وصفحه ارایی می کردیم و از هنر هنرمندان دانشجو هم استفاده می کردیم و بعد هم منتشر می کردیم ( منظورهمان کپی است)  .یکی از زیباترین بخش های این نشریه ۸ صفحه ای مصاحبه با اساتید وکارکنان تربیت معلم بود .
اتفاقا جناب دکتر فقیهی هم که رئیس مرکز بودند و حقیقتا به عنوان یک جوان موفق ومهربان وبا ایمان الگویی بود برای ما  علاوه بر استقبال  حمایت هم می کردند و ما چقدر پر شور بودیم . شاید فرصتی دیگر بیشتر در این خصوص بنویسم اما غرض این که این شعر را در آن نشریه هم به قول معروف چاپاندیم .

»» عرض کردم که با این همه رشد مضمونی ومحتوایی وفنی اشعار در این دوره قطعا نباید از این منظوم ها به عنوان یک شعر یاد کرد اما وقتی این سروده ها را همراه می کنم با خاطرات پیرامون آن برای من ماندگار می شوند وخواندنی .

 

باد خزان آمد هستی ستــرد

رنگ طـــــراوت ز رُخ  لاله  برد

 

توسن پاییز به صحرا گــریخت

دست خزان زهربه آلاله ریخت

 

باد گلِ یــــاس وشقایق بچید

باد جهان سوزبه هر سودوید

 

نسترن از باغ نهان کرد روی

جان دگر یافته اند رود وجوی

 

رنگِ رخ سبزه بدین سان پرید

باد خزان ساز تن گـــل دریـــد

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387 ساعت 21:42  توسط حسین مولوی 


بسم الله الرحمن الرحیم

 

همان بهتر که بنشینی ودست از شانه برداری                چه در اندیشه پروردی چه اندر زیر سر داری

 

۱۷/۹/۸۱

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387 ساعت 20:36  توسط حسین مولوی 


بسم الله الرحمن الرحیم 

 

معمولا وقتی از یک روز پر کار در مزرعه  بر می گردی و گرد و غبار از سر و روی بر می گیری  ومادرت ذوقت را می کند به خاطر جوانی ات ، نشستن بر بام خانه و دیدن منظره زیبای تابستان  همراه با غروب دل نشین افتاب در مغرب روستا در کنار برادرت  حال  زیبایی به تو می بخشد که  خستگی کار از تنت بیرون می شود .

جوان تر که بودم فرصت برای مطالعه و شعر گفتن بیشتر  بود .  بعد از آن همه فعالیت ، ازغروب تا آخرهای یک شب کوتاه تابستانی  زمان به مطالعه می گذشت . از حکایت های سعدی گرفته تا کشکول هایی که نکات ظریف و ادبی زیبایی داشتند . وبرای ما اهالی روستا در آن کم کتابی نعمتی بودندهمین کتاب ها .

در  در طول روز در اثنای همه کارهای سخت دل خوش بودی به همین غروب ها و شب ها برای کتاب خواندن . عطشی بود آتشین .

در کنار این  لذت ها  ، لذت  خوردن چایی از دست مادر و  هویج های تازه و خوش رنگ وخیارهای قلمی ونوبردست پرورده ی پدر که تازه از  بوستان  چیده شده بود  به روح  و روان عمری تازه می داد .

روح من سرشار است از این خاطرات .

شعر زیر شعری است محصول یکی از همین غروب های تابستان 75. وقتی که تب وتاب کنکور من تمام شده بود وبه امید خدا منتظر نتیجه بودم .

شاید گذاشتن اسم شعر برای آن مناسب نباشد اما یادگاری است که هنوز هم بوی روستا وگندم  دارد :

 

قفل دل را مَشــِـکَن پنجـــره را  باز  مکن

درد دل را تو مــــــگو ،شرح غم آغاز  مکن

 

ساغـــر و باده مگیر، جام ز دستت مَفِکَن

مستی از دست مده با مَنَت این نازمکن

 

شُهـــره در شهر مپیچان خم  ابروی  کَـژَت

کس ندیده است تو خود آگه از این رازمکن

 

شوخ چشمی چقدر خیره سری را بگذار

طاقت از  من مَـــرُبا   صحبت   پرواز   مکن

 

ده کوثر

تابستان ۷۵

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387 ساعت 21:39  توسط حسین مولوی  | 


بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

امشب بـــه آینـــــه ها یم  سپــرده ام *

در نیمه های شب که خدا را صدا کنند

در لحظــــه های سبز قنوت نمـاز شان

یک لحظــــه ی تمام  مــرا هم دعا کنند

 

 

 پی نوشت ها:

* اشاره به حدیث شریف «المُومِن مِراءَةُ اَخیهِ المُومن» مومن آیینه برادر مومن خویش است .

 

* خدایا باور دارم که مرا با وادی ایمان فاصله ها بسیار است . خدایا حلاوت ایمان به غیبت را، ایمان به روز حسابت را  به من که تشنه زلال ایمانم و دلم چون کویر تفتیده است بچشان .

 

*خدایا لذت مناجات و دعای به درگاهت را بر دلهای ما ارزانی دار که خود فرموده ای:« قُل ما یَعبَوءا بکم ربّی لولا دُعاوءُکم»  بگو اگر دعای شما نباشد پروردگارم هیچ اعتنایی به شما نمی کند . فرقان آیه ۷۷

 

*خدایا امشب شب قدر است وتقدیر بندگان تو وبندگان تو دو دسته اند : بندگان سعید وبندگان شقی . در این شب عزیز به بنده نازنین که تنها واسطه فیض توست ما را جزو بندگان سعید قرار بدذه .

 

* دست هایمان خالی است اما دریک دست قرآن ودست دیگرمان  آویخته به دامن اولیای توست  خدایا امشب که رحمت بی کران تو بر هرکران جاری است دست های ما را خالی بر مگردان .

* خدایا ما را به عنوان سرباز در رکاب مولایمان قرار بده  

* خدایا سرنوشت ما را با نیکی ها رقم بزن.

*خدایا نعمت هدایتت را برما ارزانی دار .

* خدایا ما راهمیشه عاشق بدار وعاشق بمیران  .

* خدایا در نامه تقدیر ما حجی مقبول و سعیی مشکور  و زیارت قبرپیامبر رحمت وبندگان معصومت را رقم بزن .

*خدایا شهادت این نعمت بهشتی ات را برما ارزانی کن .

* خدایا ما را بیامرز .

* خدایا اهل و فرزندان ما را صالح قرار بده وآتش غضبت را برآنان حرام کن.

* خدایا  به ما توفیق خدمت بی منت به بندگانت عنایت کن .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387 ساعت 23:43  توسط حسین مولوی  | 


بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

من امشب بر غم تنهایی ات مولا قسم خوردم

به طــوفان دل دریایی ات مــــولا قسم خـــوردم

 

در آن پاییز ســــردی که سر اندر چاه می کردی

به اشک وناله زهـــــــرایی ات مولا قسم خوردم

 

علی جان! از غمت آقا دل من هم ترک برداشت

شب قدری که بر مولایی ات مولا  قسم  خوردم

 

به تسبیــــح نگاهت  استخــــــــــاره کرده ام  آقا

به آیات روان بخشنده اسرایی ات مولا قسم خوردم*

 

قسم خوردم که از حوض نگاهت جامِ  پُر  گیرم

به طاق ابروی  کســرایی ات مولا  قسم  خوردم

 

پی نوشت ها:

۱-ایام غم بار شهادت مولای عارفان ،امیر مومنان ،عدالت مجسم که منشور خدا نماست تسلیت باد .بنده خدایی که نه دوستانش اورا شناختند ونه دشمنانس . محبانش اورا  تا حد خدایی بالا بردند  ودشمنانش از شهادت او در مسجد تعجب کردند . آری او جامع الاضداد بود .

۲- التماس دعا

۳-این شعر در شب قدر سال ۱۳۸۰ سروده شده است.

۴-کاستی های شعر فراوان است فقط احساسی ناقابل پیش کش مولای عارفان که عجیب ، غریب مانده ومظلوم .

۵- * این مصراع هم که خیلی اضافه وزن دارد خرده نگیرید که قلت ذات وکوری استعداد سراینده فراوان است .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387 ساعت 3:53  توسط حسین مولوی  | 


 

شرارهء دل و جانــم خدا کنـــد کــه بیایـــی

که بی تومن به چه مانم ؟خدا کندکه بیایی

 

به  پیش  پای  عزیزت  گلابِ  جان و گِل دل

به  مقدمت  بفشانم ،خدا  کند که   بیایـی

 

به   مکتب  سخنت ای مجسّم همه  عالَم

جوانِ  عقل  نشانم ، خدا   کند  که  بیایـی

 

به  صبحِ روز قیامت ، دلم ذبیح  تو   بـاشد

فدایِ تو تن و جانم ، خدا کند که   بیــایـی

 

تکــی  ز جـلــوهء  نازت  برد غبار  گمان  را

هنوز  من به  گمانم ، خدا کنــد که  بیایــی

 

من این سرودوغزل را که نذرچشم توکردم

غزل  سرودم  وخوانم:  خدا  کند  که  بیایی

 

ز گوشه های دوچشمت گلاب گریه چکیده

فدایی  تو  بمانم  ،  خــدا  کند که بیــایی

 

مرداد ۷۹

ده کوثر

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387 ساعت 0:0  توسط حسین مولوی 


یک هفته ای از تولد پسر عزیز ودلبند و نازنینم  می گذشت که چند بیتی شعر برایش سرودم ، فرصتی نشد که تکمیلش کنم .

 دیشب که با اوپیاده روی می کردیم  کمی مشاعره کردیم والبته به زبان کودکانه اش چند بیت شعر گفت:(( ای شکوفه های دلنشین که همیشه در بهار می آیید ...)) وقتی گفتم که وقعی که کودک بودی برایت شعر گفته ام کلی خوشحال شد ودر باره معنا آن هم بحث کرد  مثلا می گفت :(( چرا در شعرت گفتی مادر من را با وضو بغل کنه مگه من آیه قرآنم ؟ و ...)) ومن هم توضیح دادم که نه تو آیه قرآن نیستی ولی  یکی از نشانه ها وآیات خداوندی وبه این خاطر گفتم که تورا با وضو بغل کنه.

حالا این پسرک عزیزم هشت ساله شده وخوبه که بدونید یکی از افتخاراتش اینه که همنام شاعر بزرگ مولویه .

بد نیست بعد از چند سال این چند بیت را مرور کنم البته همراه شما :

 

می کنی چشم باز ومی خــــندی

گریه ات همچو خنده ات زیباست

هــــرکجا چشم خویش می دوزی

مـــثل این که خدای تو آن جاست

 

من به مــــــــــــادر تو می گـــویم

با وضـــــــو تــــورا بغـــــل گیـــــرد

چــــون تـــو   آیــــه خــــــداوندی

بی وضــویــت مـــبـــــاد بـــرگیرد

 

خنـــده هــای تو می کند مستم

از می خنـــــده ی تو سرشارم

ای مـــحمـــــد جـــواد دلبـــندم

شب مـــــبادا کنــی تو بیـــدارم

 

اسفند 1379

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 ساعت 1:30  توسط حسین مولوی  | 


         

امشب که شب ولادت فخر کائنات واشرف مخلوقات است دلم خیلی هوای مدینه و گنبد سبز ش رو کرده وشب ولادت امام جعفر  صادق (ع) که غربت بقیع  آن  حضرت دل بنده حقیری مثل من را که غربت اونجا رو از نزدیک حس کرده روهوایی  می کنه. یادش بخیر شهریور 86 را که این دل یک هفته ای  کبوتر غربت بقیع محرم حضرت رسول بود  والان که موسم ولادتشونه  حسرت در اونجا بودن رو دارم.

 البته ما خیلی وقت ها فقط  به غربت بقیع وامامان مدفون در بقیع  گریه کردیم که حقا وانصافا هم همین طوره اما از غربت پنهان حرم پیامبرغافل موندیم. ظاهرا حرمی وضریحی و گنبدی اما خدا قسمت کنه آنهایی که نرفتند و خدا مجددا قسمت آنهایی بکنه که رفتند تا ببینند که  یکی از مصادیق غریب واقعی پیامبر(ص) است که شما وقتی خوب به داخل ضریح سبز نگاه می کنی می بینی که گرد وغبار از حرم بر نداشتند . یا موقع اذان که می شه و موذن به جمله (( اشهد ان محمد رسول الله )) می رسد  و جمعیت داخل مسجد کیپ تا کیپ نشسته یک لبی برای صلوات باز نمی شه . و مردمی که معتقد به زیارت حضرت رسول هستند چقدر غریبانه در حرم آن حضرت مشغول زیارتش می شوند .و ...

 بله امشب شب زیبایی است . نمی خوام در این لحظات سرخوشی دلاتون رو غمگین کنم هرچند که غمگین شدن برای آن حضرات از هزاران هزار شادی برتر ودلنشین تر است . مهمانتان کنم به چند بیتی از شعری را که در سال ۸۱ سرودم وتقدیم خاک پایش کردم:                          

بایـــــد که دل را ببـــــــندی

برهرچه نیـــــــلوفری نیست

منــــــــها کنی چشم خود را

ازچهره ای کان پری نیست

 

باید تو هم گل بچینی 

 از باغ یــاس خداوند

بـــــاید مطهر بمانی

 مــــــانند کوه دماوند

 

 مــــنذور نذر تغـــزل

باشی ولی بی تکـلف

منشور نشر تکـــامل

باشی ولی بی تعارف

 

بایدکه امشب توراهم

 توفیـــق مستی دهد دست

  از جـــام عشق جمــالش 

  سرزنده باشی وسرمست

 

  باید که دست تو گیرد

 دامان آل محمد

 تا گوشه چشمی نماید

  بر تو بلال محمد

 

امشب تو هم عاشقی کن

 تا نام تو زنده مــــــــاند

در دفتر ش تــُُُـا نهایت

نـــــــــــام تو پاینده ماند

 

برخیز تا ماهم امشب

با هم توسل بخوانیم

با نام ناب محمد (ص )

شعر تکامل بخوانیم

 

امشب که شعرم قرین شد

با دفــــــــــــتر خاطراتش

روحم تصـــــــاعد گرفته

 با چرخش یک نگــــاهش

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387 ساعت 23:26  توسط حسین مولوی  |