تبليغاتX
شـمیـم کوثـر
دل نوشته ها ودغدغه ها


شـمیـم کوثـر










بسم الله الرحمن الرحیم

 

مانند خورشید باش تا اگر خواستی بر کسی نتابی نتوانی

 

 

مانند خورشید باش تا اگر خواستی بر کسی نتابی نتوانی

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 ساعت 0:19  توسط حسین مولوی  | 


بسم الله الرحمن الرحیم

 

یا مقلب القلوب والابصار  یا مدبر اللیل والنهار  یا محول الحول والحوال    حول حالنا الی احسن الحال

 

 پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم فرمود :

هرکس مومنی را شاد کند به یقین مرا شاد کرده است

وهرکس مرا شاد کند

به راستی خدا را شاد کرده است . اصول کافی ج۲ ص ۱۸۸

این یعنی پیوند دادن قطره با دریاست  و عید ها وقت شاد کردن دلها

دلهایتان شاد باد وروزگارتان فرخنده .

 

پی نوشت ها :

۱- سلام به وسعت دل انگیزی بهار و طراوت جوانه ها وغنچه هایی که همه آیت بی نظیر آن مقلب القلوب ومدبر الیل والنهار هستند .

 

۲- عید نوروز که سر اغازی برای نو شدن دل ها ست مبارکتان باد . یادمان باشد که : هر روزی که در آن معصیت خدا نشود عید است (امام علی علیه السلام ) . پس هر روزتان نوروز باد .

 

۳-الحمدلله رب العالمین .

 

۴- پدر عزیزم چند روزی است که در بیمارستان بستری است . خدا را شکر خوب است . از ۲۵ اسفند در خدمت این بهشت آسمانی ام با همراهی برادران گرامیم .

 

۵-فراوان التماس دعا هم به خاطر پدر هم به خاطر هدایت خودمان . دعا کنید عاقبت بخیر باشیم .همه .

 

۶- خرده نگیرید که خدمت نرسیده ام . با پی نوشت ۴ و ۵ و۷  قانع می شوید یا نه ؟؟؟؟

 

۷- در ایام منتهی به نوروز عجب ماراتنی است برای خانه تکانی و نوکردن و نوشدن . هرچند خسته شده بودم ولی اگر سالی یکبار اجبار نوروز هم نباشد نمی دانم در میان این هم زایده ها چه خواهیم کرد .

 

۸- امسال جای خالی پدرم سر سفره هفت سین بدجوری به چشم می زد در ده کوثرو مادر هرچند سعی کرد که سر سفره هفت سین اشکش را جاری نکند نشد که نشد . من او را می پاییدم  . خدا به این عزیزم شفای عاجل بدهد که رحمت ایزدی است بر ما .

 

۹- امسال نازنین زهرای بابا اولین بهار و عید را جشن گرفت . خدا کند که صدها از این بهار ها ببیند در پرتورحمت خدا و عنایت بانو حضرت زهرا(س) که امیدم به شفاعت اوست .

 

۱۰ - محمد جواد دلبندم حالا دیگر بزرگ شده . دارد به پیشواز نوجوانی می رود این دلبند مودب وشیرین .

 

۱۱- همسر مهربان من . صبور . بهارش خجسته باد که بهار زندگی من است . خدا دلش را شاد کند که او همیشه دل مرا شاد می کند .

 

۱۲- همه دوستان عزیزم و همه کاربران گرامی ام که الان جزئی از زندگی ام شده اید.مبارک باد بهارتان  . خداوند دلتان را شاد کند به نور ایمان و همیشه در کنار خانواده های گرامیتان مسرور باشید وپاینده . شما مهابانانی که علی رغم این که این دوست کوچکتان نتوانسته خدمتتان برسد شما مهربانی می کنید و می نوازید این کوچک را .

 

۱۳-حاج آقا بورقانی عزیز که الان در مدینه داری صفا می کنی :عیدت مبارک و زیارت هات قبول . نکند ما را فراموش کنی رفیق !

 

۱۴- همین و التماس دعا فراوان .

 

  

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم فروردین 1388 ساعت 10:53  توسط حسین مولوی  | 


بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

    

الله

 

وعده کرده است تورا ...

؟؟؟؟؟

خدا

؟؟؟؟؟

به ما

ای شکوه بی بدیل وای آخرین ذخیره  برای هدایت

ای رشته اتصال دهنده میان زمین وآسمان

ای ان که بی وجود تو  هر لحظه زمین اهل خویش را فرو خواهد خورد ...

 برخیز ونگارش کن عدالت را با قلم ذوالفقاریت و تکثیر کن در ایینه چشمان منتظران

پس کی ظهور می کنی در مشرق جغرافیای انسانیت انسان؟؟؟

 یا ما را  در قاب تابلوی انسان بودن به ظهور برسان ....

                                                   

                                                                      

ای نسخه کامل  نگارش یافته پیامبران و اولیا !  

ای وارث نوح ! این امت طوفان زده با کشتی نجات بخش تو به سامان خواهد رسید

تبر ابراهیمیت را بردار  و بشکن  بت های صیقل یافته به دست آزر های عصر متمدن  را ....

 بت هایی  که نه در بتخانه که  در ذهن و روح وضمیر بشر خدایی می کنند....

با مِهر عیسویت بر دل های زخمیِ از تازیانه های  شهوت مرحم بگذار ....

با دست های عیسویت  چشم های کور ما را شفا ده! بر سفر هایمان برکت بریز ! ....

عصای موسوی تو نیل های فحشا وگناه را از هم خواهد شکافت..... 

و چشمه هایی از  توحیدو محبت وعشق را بر تیه جاهلیت جاری خواهد ساخت ...

فدای ید بیضایت ، برای هدایت دوستدارانت در قنوت نمازهای شبت دستی برافشان ...

هنوز سیمای یوسفیت  را ندیده دست خویش به جای ترنج بریده ایم، بارها .

ایوبِ پیامبر در کلاس صبر وصبوری تو دو زانو به شاگردی نشسته است ،تحویلش بگیر...

با منطق وحیانی محمدیت برشعر های عصر پست مدرن  که با امواج ، شهوت را تکثیر وظلم را گرده افشانی  می کنندقلم بطلان بکش ...

ذوالفقارت را بردار که عمرو بن عبدود  از خندق تقوای منتظران گذشته و رجز خوانی می کند

معاویه های زمان را حلم حَسَنی تو بس ویزیدهای دوران را شجاعت حسینی تو کافی است ...

قربان غربت غریبی غیبت تو ...

                                    

 این روز ها جشن میلاد توست ...

مارا ببخش که  روی رقاصه های بی شرم را سفید کرده ایم...

که آنان تو را ندارند وما برای قرب تو دست به آن یازیده ایم

بنگرایین انتظار ما را 

 هر چه غِنای موسیقی مجلس جشن تو بیشتر آن جشن غَنی تر وبه خدا نزدیک تر !!!!  است...

وباز هم اغنیا با بی عدالتی همه ثواب ها !!! را درو کرده اند وما همچنان در حسرت این همه ثواب بردن های آنهاییم !!!

برخیز طلوع کن...

برخیز و برچین غائله ی جاهلیت مدرن را که به جای دف با اُرگ به استقبال ولادت تو آمده است ...

برخیز و دست های شیطان  را ببند که به عزت خداوند قسم خورده  یاورانت را گمراه خواهد کرد

این شیطان چقدر زیباگناه را  آراسته در چشمان منتظرانت ...

بنگر ! گمان کرده ایم چون روز میلاد توست هرچه بیشتر برقصیم و دست افشانی کنیم  بر درجاتمان در بهشت افزوده خواهد شد

برخیز تا این زمین به خاطر گناهان ما  دست از خساست بردارد و برون ریزد همه دارایی هایش را ...

 

                                                      

پی نوشت ها:

۱- روز ولادت آخرین حجت خدا ،سلاله ی پاک پیامبر اعظم (ص)  به همه شیعیان ودوستداران ان حضرت ، بر منتظرانی که چشم انتظار قدوم سبز حضرتند مبارک باد فراوان ....

۲- خداوند عیدانه منتظران را که در روز شادمانی ائمه ی معصومین علیهم السلام شاد هستند را تعجیل فرج و ظهور ان حضرت قرار دهد

۳- ملتمس دعا ی شما منتظرانم

۴-دیروز یکی از همکاران عزیزم که ادب ومتانتش ستودنی بود در سن جوانی دریک بازی فوتسال به خاطر ایست قلبی به رحمت ایزدی پیوست وامروز ساعت نه مراسم خاکسپاریش برگزار شد . مهدی یاوری دبیر زبان انگلیسی در حالی که ۳۶ سال بیشتر نداشت وامسال هم در جشنواره الگو های برتر استانی نفر سوم شده بود درمیان  انبوهی از همکاران مشایعت شد .از مهدی  ساجده ۸ ماهه وسارای ۱۰ ساله به یادگار ماند . بهانه ای شد تا یادی از این معلم  گران قدر  کرده باشم واز خدای مهربانم برای او رحمت و مغفرت طلب کنم.امروز وقتی سیل جمعیت را  در  تشییع این معلم می دیدم بر خود می بالیدم که معلمم وبا چنین انسانهایی حشر ونشر دارم .

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387 ساعت 7:0  توسط حسین مولوی  | 


بسم الله الرحمن الرحیم

 

 ۱-فردا اول ماه شعبان المعظم هست . خوش به حال اهل رجب که با روسفیدی به شعبان پیوستند و خوش به حال اونهایی که شعبان رو با عرفان به رمضان پیوند می زنند ...از فردا اهالی  شعبان صلوات ومناجات شعبانیه را انیس خود می کنند ماهی که عیدهاش مکرر در مکرر است...من ازهمه ی شما التماس دعا دارم .

 

۲-   در خواست هایی که در طول روز از من  میشه اون هم به علت این پستی که امانت هست در دست من وفردا به اهلش سپرده خواهد شد  زاویه نگاه در اونها خیلی متفاوته تا جایی که به تضاد تبدیل میشه ...یکی درخواستش همه اش خود خواهیه وبه چیزی جز خودش فکر نمی کنه برای همین هم  همه سلام و التماس دعا گفتنش  ودست به سینه  گذاشتن ها و تاییدات وتکذیباتش  هم رنگ و روی ریا داره ولی  در خواست هایی هم هست که شاید خیلی نادره ولی اونقدر عمیقه ودیگر خواهی وایثار در اونها موج می زنه   که آدم لذت می بره که انسانه وبا این جور انسانها همنشینه ....

 

...از ناحیه دو انتقالی گرفته به ناحیه یک همه هدفش هم همینه که  در مدرسه استثنایی کار کنه ... بهش گفتم خواهر من ما در استثنایی تراکم نیرو داریم بنابر این در آموزش ایتدایی باید سازمان دهی بشوید ..اونقدر اصرار  کرد که من شک کردم ....می گه من علت انتقالم اینه که یک پسر دارم با معلولیت و عقب افتادگی ذهنی ،می خوام برم مدرسه نور تا هم به بچه ام وهم به بچه هایی مثل فرزندم خدمت کنم...اشک توی چشماش جمع شد و بغضش ترکید وادامه داد که : آقای مولوی  شما نمی دونید داشتن یک بچه  با این معلولیت چقدر سخته ولی من می خوام که  علاوه بر تحمل همه سختی هاش در خانه در مدرسه هم خادم چنین بچه هایی باشم ...ومن در خواستش را ارجاع دادم به شورای برنامه ریزی و لی می دونم که به علت قوانین ومقررات اداری این درخواستش رد میشه

در این فکرم که این روحیه واین ایثار واین مادری کردن با کدام قانون وبا کدام ترازو سنجیده میشه ویا چگونه می شود  به او در فرم ارزشیابی نمره داد؟!؟!؟!

  

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387 ساعت 22:45  توسط حسین مولوی  | 


بسم الله الرحمن الرحیم

  

 

پی نوشت ها:

۱- از حضور همه سروران ارجمندم که با پیام های عمومی وخصوصی ابراز محبت ولطف نمودند و بنده حقیر را شرمنده کردند تشکر وقدردانی می کنم .

 

۲- وقتی که با مشورت یکی از دوستان تصمیم به تعطیلی وبلاگ گرفتم حقا وانصافا قصدم بازگشت به این زودی نبود مهری هم که درج شده بود هرچند بر ان (( تا اطلاع ثانوی )) درج شده بود اما تصمیم من تعطیلی برای مدتی طولانی بود که متاسفانه بنابر دلایلی که در ذیل ذکر می شود میسر نشد .

 

۳- برخی از دوستان معتقدند که این علی رغم مشغله فراوان نباید پرچم پایگاهی  را  که مزین به نامی از نام های حضرت فاطمه زهرا (س) است را پایین اورد و هرگاه فرصت شد اقدام به بروزرسانی شود ... ...البته بنده نگرانم که فرصت های طلایی مطالعه وتحقیق از من گرفته شود و نتوانم از شرمندگی دوستان هم برای نگارش مطالب مفید در بیایم.

 

۴- برخی از دوستان هم  ـ همانطور که در بخش نظرات وبلاگ مشاهده فرمودید ـ به نوع نگارش این جانب نظر لطف داشتند که من ضمن تشکر ازهمه آنان ، این  لطف انها را صرفا تشویق یک دانش آموز ضعیف برای تقویت درسهایش قلمداد می کنم.

 

۵-از همه دوستانم بویژه دوست عزیزم جناب اقای بورقانی ( مدیر وبلاگ ارزشمند گل نرگس )  که حق  زیادی  در زمینه آموزش  وبلاگ نویسی به گردن  من دارند و  در این دو هفته  اخیر علاوه بر پیام هایی که نگاشته اند حضورا هم بنده را تشویق کردند تشکر می کنم.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387 ساعت 22:15  توسط حسین مولوی  | 


 

 بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

پی نوشت ها:

۱- خدا راشکر که در این دنیای مجازی دوستانی پیدا کردم که  هرکدامشان چراغی اند نور افشان

۲-به این دوستان سر خواهم زد هرچند نظری ننگارم

۳-وقتی اهداف بزرگتر داشته باشی باید از برخی خواستنی هایت چشم بپوشی

۴-دوستان عزیزم من را دعا کنید

۵-اگر نظری یا داشت کردید خواهم خواند

۶-به خاطر همه خوبی هایتان ممنونم

۷- خدا نگهدارتان تا شایدوقتی دیگر

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 ساعت 21:24  توسط حسین مولوی  | 


 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

نازنین زهرا

خدایا به سلامت دارش ....

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387 ساعت 0:15  توسط حسین مولوی  | 


                                                        

                                                             بسم الله الرحمن الرحیم

 

                                                                

   

واما دختر* .............

نازدانه....

دردانه.......

جریان رحمت خدا در زندگی است همچون رود  .....

خوش به حال آنان  مشمول چنین رحمتی هستند و قدر می شناسند.....

اگر قرار باشد زندگی تجسم یابد بی شک جلوه جمال وزیبایی آن در چهره دختر ظاهر خواهد شد...

آرامش پدر ...

انیس مادر ....

فرشته خداوند در زمین ......

چشم بصیرت می خواهد ...........

اگر غیر از این بود خدا وند بهترین بندگانش پیامبر اعظم (ص) را هم برخوردار  می کرد از آن .....

بگذر که ما هنوز در عصر جاهلیتیم ...

فرموده اند: پسر نعمت است و دختر رحمت

خداوند کسی را از نعمت ها  دریغ نمی کند آنگاه که در جلوه رحمان بودن ظاهر شود

اما :

رحمت جلوه خاص خداست بر بندگان خاص....

این رحمت هم خودش جلب کننده نعمت دیگری است....

که داماد خوب از پسر که نعمت است برتر است

در چهره علی (ع) بنگر ،داماد نازنین پیامبر (ص).....

 

مبارک باد بر آنان که خدا بر خانه های پر مهرشان برای همیشه رحمت نازل کرده است

خوش به حالشان .............

 

                                              

 

امروز  یکشنبه  ۹/۴/۸۷ ساعت ۱۲:۳۰ خداوند گلی از گلهای بهشت را  این بنده نا لایقش هدیه کرد ...

 

نازنین زهرا

 

خدای من !

شکرو سپاس به خاطر همه نعمت ها ورحمت هایت ....

چه کنم که زبانم قاصر است ....

وقلمم ناتوان ...........

فراوان نعمت داده ای ولی من هم سراپا نیازم وفقیر .

باز هم دست دعا به سوی جبروت کبریایی ات دراز می کنم:

خدای من !

عشق به خودت و محبت به اولیایت را از آغازین دقایق زندگی او در این دنیا برروح وجانش جاری ساز ...

خدای من !

حلاوت بندگی خالصانه ات را بر اوبچشان ...

شیطان را به حریم روحی که در او دمیده ای راه مده ....   (ونفخت فیه من روحی ...)

لحظه ای ما و نازنین زهرا ی بابا را به خود وامگذار ......

خدای من !

به همسرم توان وتوش تربیت فرزند صالح عنایت کن

خدای من !

مادرانی اینچنین که شیر از شیره ی جانشان به هدیه های بهشتی ات می نوشانند بهشت عطا کن ...

خدای من !

حق این چنین همسران ومادرانی را بر ما حلال کن ...

 

 

 

 

از شما دوستان عزیزم برادران وخواهران گرامی در دنیای مجازی وحقیقی  به خاطر لطفتان  ممنونم وسپاسگزار :

۱- خواهرم  مهربانم ملک محمد

۲- خواهرم نرگسی مهربون

۳- خواهر کوچک مهربونم رویا

۴- برادر ارجمند وعزیزم آقای بورقانی

۵-خواهر ارجمندم آرزو

۶-عزیز دلم محمد امین مهربون 

۷-برادر عزیزم  مهدی حیدری (روز نوشت های یک معلم )

۸-خواهر مهربونم  فارا عطایی (ماه ومهر)

۹-خواهر ارجمندم صدری

۱۰-دختر عزیز نارنج وترنج

۱۱- خادمین با سعادت خدیجه کبری (س)

۱۲- خواهر ارجمندم نیره نور الهدی

۱۳-خواهر ارجمندم لیلی

۱۴-خواهر عزیز رویای سبز

۱۵-برادرم عزیزم امید

۱۶-برادر عزیزم آقای سعیدی

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387 ساعت 13:46  توسط حسین مولوی  | 


خدا

                   فاطمه

                                            مادر

                                                                   همسر  

                                                                                                                دختر

 

 

                                                       

 

هیمنه ی شب راشکستی  با آفریدن نور ....

طاق ظلمت شکاف برداشت با صاعقه ای که بر دل کویرِ تشنه باران  نشاندی .

بنازم نازشستت را

چه بهانه ای دارند این مردم که در کوچه پس کوچه ی رذالت جاهلیت بماند .

و تن دخترکان را زنده زنده به باتلاق کوتاه بینی خویش بسپارد  ....

بنازم ،  حق داری بنشینی در عرش کبریایی ات و تماشا کننده ی  قد وبالای بهترین آفریده ات باشی و بر فرشتگانت بانگ تفاخر زنی که :

فتبارک الله احسن الخالقین  

این فخر فروشی  برازنده ی توست ...

شب پرستان را بنگر ، هنوز دل بسته ی آنند که این ستاره بی فروغ ماند و ابتر باشد

ذهن کورشان وفکر کوتاهشان چقدر ابتر است .........

 نشناخته اند ستاره دنباله دار در مسیر تاریخ  را با همایل بلند  کوثریت سوره کوثر  ...

خفاش را یارای دیدن صبح صادق فاطمی نیست

بنازم ناز شستت را

تو که خدایی

نه

تو  که خدای فاطمه ای     

                                                                    

                                                                                                             

 این خانه را بنگر  که غرق نور و فرشته است ...

لحظه به لحظه در آن نور می بارد و فرشته نازل می شود

آن چهار زن بلند بالا که هستند ؟

آنان که به  بهشتیان  می مانند  در خانه خدیجه چه می کنند؟؟؟

مریم  دختر عمران ،آسیه همسر فرعون ، ساره  همسر ابراهیم وکلثوم خواهر موسی  ...

مگر خدیجه آبستن کیست که قابله هایش را گل های سر سبد زنان عالم مقدر کرده است؟

این آب کوثر ، ابریق بهشتی و جامه های آمده از بهشت  که سرشار از بوی مشک وعنبرند همه  مقدمه نزول اجلال توست که در دستان این زنان به انتظار صف کشیده اند ....

عقد ثریایی « لولاک لما خلقتک الافلاک ولولا علی لما خلقتک ولولا فاطمة لما خلقتکما » مبارک بادت  ای بانوی بهشتی !

 تورا آفرید تا بهانه ای باشی برای آفرینش خلقت وگرنه خدا که خود گنج مخفی بود شناخته نمی شد.

نمایشگاه ِ کمالات خداوندی !

 اگر تو را نمی آفرید جلال وجمال الهی خویش را در چهره و وجود چه کسی تصویر می کرد وظهور می داد؟؟؟

 طول زندگیت کوتاه بود اما :

این عرض زندگی توست که به پهنای مقدرات خداست .

 خدا با آفریدن تو محملی برای ظهور خویش یافت...

خوش به حال تو که دختر پدری و مادر پدر و جگر گوشه ی او .

پدر هر وقت تورا می دید از تو بوی بهشت را استشمام می کرد ...

شاید ظرفیت ما کم بود وگرنه می گفت:

فاطمه همان بهشت خداست....

 

                                                                   

                                                                   

 

مادر ...

واژه ای در هاله ای از نور ومهر  پیچیده ....

به شکست می کشانیم

نه مرا ...

هر که در مقابل تونشست وبه چشمهای تو خیره شد در خود شکست ...

ومن طفل کوچکِِ کوچک ِکوچکِ توام  مادر !

با دست های نازنینت اشک هایم را پاک مکن

بگذار روان باشد

این تنها هدیه ی  من است که از عمق جان نثار تو می کنم

مادر  .....

بهشت من !

خاک پای تو بهشت من است وسرمه چشمان من که فرمود :

الجنه تحت الاقدام الامهات

مرا باز هم  برزانوی خویش بنشان و با دست های جان بخشت موهایمرا  شانه کن

مثل همان کودکی هایم

دلتنگ  نوازش توام ....

دلم می خواهد بیمار نگاه تو باشم وتو به بالینم شب تا صبح  برای پرستاری بیدار باشی

مادر مرا ببخش

ببخش که من هر چه خواسته ام برای خودم  بوده است  ...

تو را هم برای خود می خواهم...

این از  خودخواهی های من است

روز مادر هم برای آرامش دل خویش است که به دیدنت می آیم

من چقدر خود خواهم مادر

وتو چقدرکریم و نازنینی بی هیچ چشمداشتی

 

                                     

                                                              

                                                                            

  

همسر م !

 

ریحانه منی ....

 خدا لباس وپوشش من قرار داد تورا  (هن لباس لکم وانتم لباسهن)

 ومایه آرامش من (لتسکنوا الیها )

تو هم بهشت منی ......

نگار من!

آیینه جمال خداوندی در جسم وجان تو پیداست

بهارِ عمر من  در سایه سار وجود تو به بار نشست...

تو نه نیمه ونه شریک زندگی من که همه ی زندگی ووجود  منی ...

بی وجود تو  از من هیچ زاییده می شود

ولی با تو همه چیز برایم نو به نو متولد می شودو جان می گیرد  ..

بهار با تو پیوندی ابدی دارد

تویی که به زندگی من شور می بخشی

نشاطِ جوانی ام  !

دلدار من !

پناهگاه منی آنگاه که در مقابل زندگی کردن کم می آورم

 

پس تو همیشه برای من بمان

 

 

                                                              

   

واما دختر* .............

نازدانه....

دردانه.......

جریان رحمت خدا در زندگی است .....

خوش به حال آنان که این  رحمت را دارند و قدر می شناسند.....

اگر قرار باشد زندگی تجسم یابد بی شک جلوه جمالش در چهره دختر ظاهر خواهد شد

آرامش پدر

انیس مادر

فرشته خداوند در زمین

چشم بصیرت می خواهد

اگر غیر از این بود خدا ترجیح می داد بهترین بندگانش پیامبر اعظم (ص) را هم برخوردار کند از آن

بگذر که ما هنوز در عصر جاهلیتیم ...

گفته اند پسر نعمت است و دختر رحمت

خداوند از نعمت ها کسی را دریغ نمی کند آنگاه که در جلوه رحمان بودن ظاهر شود

اما

رحمت جلوه خاص خداست بر بندگان خاص....

این رحمت هم خودش جلب کننده نعمت دیگری است....

که داماد خوب از پسر که نعمت است برتر است

در چهره علی (ع) بنگر ،داماد نازنین پیامبر (ص).....

 

مبارک باد بر آنان که خدا بر خانه های پر مهرشان برای همیشه رحمت نازل کرده

خوش به حالشان .............

 

 

پی نوشت :

بخش   واما دختر به پیشنهاد مدیر محترم دلنوشته های یک خانم مدیر به این مجموعه اضافه شد که از این مادر محترمه تشکر می کنم که به خاطر ما آورد.

 

 

   

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387 ساعت 17:11  توسط حسین مولوی  | 


بسم الله الرحمن الرحیم

 

فردی از حکیمی  خواست تا بهشت و جهنم را به او نشان بدهد...

حکیم  اورا وارد اتاقی کرد که عده ای در اطراف دیگ بزرگ غذا نشسته بودند همه گرسنه و نامید ودر عذاب بودند....

هر کدام قاشقی داشت که به دیگ می رسید ولی دسته قاشق ها بلندتر از بازوی آنها بود  به طوری که نمی تولنستند قاشق را به دهانشان برسانند...

عذاب آنها شگفت انگیز بود ....

بعد او را به اتاق دیگری برد... درست مانند اتاق اول ...

دیگ غذا ...

گروهی از مردم ...

همان قاشق های دسته بلند .....

اما...

اما همه در آنجا سیر بودند وشاد و خندان...

مرد گفت :نمی فهمم!!!

حکیم  تبسمی کرد وگفت:

خیلی ساده است ...

در اینجا یاد گرفته اند که چگونه با قاشق های دسته بلند به یکدیگر غذا بدهند ...

هرکسی با قاشقش غذا در دهان دیگری می گذارد

چون....

چون ایمان دارند که کسی هست که در دهانش غذا  بگذارد ... 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387 ساعت 8:11  توسط حسین مولوی  | 


 

                                                                                                 

                         

مولای من !

آدینه ی دیگری  آمدو چشمان پر گناه من منتظر  .........

 آدینه ای که در  آستانه شهادت مادر توست .

ناگزیرم با همه نا قابلی هایم تسلیتت بگویم  به خاطر این غم جانکاه .

آه...آه..

سیلی خوردن شکوه  عصمت و شکسته شدن حریم حرمت نبوت  ؟؟؟

 سخت است ، سخت است وجانکاه .

آنان که بر سر سفره  وحی که از زلال زبان جدِّ تو  جاری شد نشستند و از جاهلیت به  مدنیت رسیدند چه زود  خود را به تغافل زدند.....

 

 گویی هیچ گاه در غدیر نبودند  ونشنیدند ندای ملکوتی :« من کنت  مولاه فعلی مولاه..»  را

 این بندگان هوی وهوس خواستند آقایی کنندبر زوجی که از سینه نبوت شیره امامت وعصمت  نوشیده بود  ؟؟؟

خواستند با پا  گذاشتن بر روی عصمت  فاطمی  و  شجاعت علوی  قد حقیرشان به منبر رفیع  نبوت وامامت  برسد؟؟؟

  که نرسید .

بعید است نشنیده باشند که : فاطمه بضعه منی ....فاطمه پاره تن من است

چشم نداشتند ببیند در شهری که دخترانشان  زنده به گور می شدند  دختری چون فاطمه مدال « ام ابیها » به گردن می آویزد .

چه بد فهمیدند....و بر چه اسب سرکشی سوار شدند که زود آنها را بر زمین خواهد زد  ....

مولاجان !!!

خدا بشکند پایی را که به سوی حرم پیامبر راه افتاد تا حرمت بشکند 

خدا بشکند دستی را که به روی مادرت بلند شد تا روی مادرت نیلی کند   .

بریده باد  آن زبانی که  گفت  درب خانه یادگار نبوت را آتش بزنند  و مادرت  بین  در ودیوار  قربانی ولایت شد .

                                                          

مولای من !

                            چه میکنی در غربت غیبت با این همه مصیبت ؟؟؟

                                                     اللهم عجل لولیک الفرج ...

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387 ساعت 7:41  توسط حسین مولوی  | 


 

                                                           

           

 امروز دوم خرداد ....روز تولد من (بنابر روایت سجلی) .......سی و دو  سال از خرداد پنجاه وپنج گذشت....فرزند چهارم خانواده و آن روزها از تنظیم خانواده خبری نبود .

پدر کشاورز ومادر خانه دار که نه کمک کار پدر ...پسر بزرگشان تنها هفت سال داشت  ... دلشان صاف وساده به زلالی آب و وسعت آسمان  وصبور چون کوه ... چقدر دلتنگ صافی و وسعت دلشانم... 

متولد یک روز بهاری .... پدر بزرگم می گفت : حسین تو وقتی به دنیا آمدی تنها  دو سیر بودی...این یعنی توصیف زیبایی درباره  لاغری بی نهایت من ....

وپـــــــــدر :

«هفت ماهه که بودی ضعف شدید بر تو غالب شد ....من ومادرت از زنده ماندن تو قطع امید کرده بودیم . مادرت که باردار برادرت  هم  بود  تاب جان سپاری ات را نداشت... 

به دوش گرفتمت و رفتم به بام خانه ...هر آن منتظر که غم از دست دادنت به دلم بنشیند ...مانند غریقی که به هرچیزی دست می آویزد....ذهنم جرقه ای زد ...رفتم سراغ جعبه رب گوجه ...قاشقی برداشتم وبا سر انگشت مقداری  خوراندم ...گویی معجزه ای شد ...تو شروع کردی به خوردن آن وکم کم اشتهایت باز شد و خدا خواست که تو زنده بمانی ...»

من ماندم ....علی هم که  خیلی عجله داشت یک سال بعد از من  به خانه ما قدم گذاشت ...وما دوران کودکیمان را مانند دوقلوها سپری کردیم ...وابسته به هم .....

اگر چه با قناعت زندگی می کردیم اما ثروتمند نعمت محبت بودیم ...این کیمیا که مس های تنگدستی را به طلا ی عشق وامید تبدیل می کرد ...علاقمند به درس ومدرسه ...

به اندازه وسع یک کتابخانه مدرسه روستایی کتاب خوان  واز همان کودکی  گاهی خلاصه کتاب را می نوشتم ودر راهرومدرسه نصب می کردم ...

من ماندم...وخدا الطافش را به زندگی من جاری وساری کرد و لحظه لحظه عمرم سرشار شد از عشق ....عشق ...

بعد از دوسال ترک تحصیل  که می رفت زندگی ام را به گونه دیگر رقم بزند در کارگاه فنی تعمیر موتور سیکلت در شهر ،خدا هدایتم کرد که در یک روز برفی با سختی و اضطراب به شازند بروم .... هدایت شدم به معلمی....

هزاران هزار سپاس...

وامروز من دارا هستم ...دارای توکل وامید ...عشق وتلاش ... پدری دارم عزیز ومادرم که رحمت خداست بر من ...همسرم که مانند رود، مانند چشمه در زندگی ام جاری است ...این مهربان صبور که هر چه خواسته برای من خواسته  ومن دلگرم تشویق های او ....مادر محمد جواد عزیزم  که به خاطر این که واسطه فیض خدا برمن است از او سپاسگزارم ...همیشه ....ومحمد جواد علی رغم کودکی اش مودب است ومهربان ....برادرانم یکی از از یکی عزیز تر وتنها خواهرم که بسیار دوستش می دارم ...

در جوانی ام نصیب کرده زیارت کربلا را که دل هر عاشقی برای زیارتش می تپد،  زیارت سامرا وکاظمین ونجف ....خاک مدینه النبی (ص) وبقیع را سرمه چشمم کرده ام ...مشرف به عمره شدم  وطواف شیرین  خانه خدا یعنی انتهای دنیا وابتدای ملکوت 

چه صبح دلپذیری بود  ، آن صبحی که چشمهایم رابستم  تا رسیدم نزدیکِ نزدیک ِ خانه خدا ...در لحظه نگاه اول به کعبه دعا مستجاب است ... ومن  بهترین دعا را کردم: (( اللهم عجل لولیک الفرج))...

چقدر جایتان خالی بود .....

 و این ها همه  لطف بی نهایت  اوست  بر بنده ناسپاسش ... واین بنده چه کند جز این که هر روز بیش تر از پیش به عنایت ورحمت وکرامتش امیدوار تر باشد .... 

                            خداوندا ! هزاران بار رحمت بی منتهایت را سپاس

 

*سیر : واحد وزن ، هر ۱۳ سیر یک کیلو است  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387 ساعت 0:0  توسط حسین مولوی  | 


 

 

ای کاش ....

ای کاش که این خانه را آتش نمی کشیدند ....

 

 

یادش بخیر .... شهریور ۸۶ .... آمدم

آمدم پشت دیوار خانه ات خانوم !....پشت همین درب  که ای کاش به آتش نمی کشیدند.

 دلم امشب سخت هوای مدینه ات کرده .هوای نماز پشت درب خانه  و خواندن زیارت نامه ات

به به ! بهشت است به خدا ....ضریح بی زایر خانه ات وشاید قبر تو  چه رنگ سبز دلنشینی داشت ....

تا وقتی به حرمت ( قبر گمشده ات ) مشرف نشده بودم این گونه دلم هوایی مدینه ات  نمی شد ....

 علی رغم لذت زیارت بقیع و حرم حضرت رسول (ص) هفت روز اقامت در مدینه برایم زندانی بزرگی بود از غربت مدینه......

سراسر غربت .........

مادر حسن وحسین ! ..... با آنهمه  منزلت وقدر که پیش پدر داشتی چه شد بعد از رحلت پدر که جواب سلامت را نمی گرفتند همانهایی که به استقبال پدرت آمده بودند ؟؟؟

ای غریب مدینه !  تو آیینه ی نامردی نامردان مدینه شدی وچهره نفاقشان را چه زیبا به تصویر کشیدی .

تصویر همان هایی که اجازه ملاقات به آنها نمی دادی مگر با وساطتت علی (ََع) ....آنها آمدند ولی تو به جای دیدن روی کریه آنها ترجیح دادی به دیوار نگاه کنی ...

مهندس عمر طه نویسنده کتاب  « بقیع الغرقد »  - که از مدینه پدرت خریدم - نوشته :

مَرضَت فاطمة .....  فاطمه مریض شد .

چه دروغ بزرگی گفته ....

نگفت فاطمه ی ۱۸ ساله درست یک روز بعد از وفات پدر  چرا مریض شد و مریضی اش چه بود که به او بیش از ۹۵روز امان نداد؟؟؟ ....

خدا می داند...

 خدا می داند  که در ودیوار با تو چه کرد .آن سیلی که بر صورت مبارکت خورد درد داشت ؟ ای قربانی ولایت .

ببخش که خسته بودم نتوانستم آن طور که باید حق مطلب زیارتت را ادا کنم مادر !

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 ساعت 22:16  توسط حسین مولوی  | 


سلام . الحمد لله الذی جعلنا من المتمسکین بولایه امیر المومنین و الائمه المعصومین علیهما السلام  افتتاح وبلاگ مدیران جوان که مصادف شد با عید فرخنده ومبارک غدیر را به فال نیک می گیرم و از این فرصت استفاده می کنم تا این عید سعید را که آغاز ولایت امیر مومنان علی (ع) است را به محضر مبارک صاحب الامر امام زمان (عج) و رهبر معظم انقلاب امام خامنه ای و همه شیعیان تبریک و شادباش عرض  کنم . خداوندا ما را از سربازان امام زمان واز شهدای رکاب حضرتش قرار بده.
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386 ساعت 22:25  توسط حسین مولوی  |