تبليغاتX
شـمیـم کوثـر
دل نوشته ها ودغدغه ها


شـمیـم کوثـر










بسم الله الرحمن الرحیم

دشداشه‌هاي اتو كشيده!
چفيه‌هاي عربي!
جنازه‌ها‌ي موميايي شده!
غسل برائت از بن لادن
قربة الي الايالات
چه مي‌كند در استخرهايتان!
عينك ريبن
پادشاه اردن
كعبه و پنتاگون
امير عربستان
شب جولاي المبارك 1 + 5
در كليساي گفت‌وگوي تمدن‌ها
دو ركعت نماز يكشنبه
قربة الي الايالات
بالهجه فصيح عبري
الله اكبر
از مناره‌هاي مسجد‌الاقصي صداي شيپور مي‌آيد
از سقيفه بني ساعده
كنفرانس صلح متصاعد مي‌شود
ليوان‌هاي خونين صلح تعارف مي‌كنند
عين صاعقه در حنجره جبل‌النور مي‌پيچد
صلح صلح صلح
ديگر كسي بر شانه‌هاي رسول‌الله خاكستر نمي‌ريزد
راديوها زوزه مي‌كشند
قطع‌نامه شوراي امنيت را موريانه خورده
اوضاع قمر در عقب شد
گرگ‌ها يازده تا بودند
يوسف يكي بود
شنوندگان عزيز! توجه فرمائيد توجه فرمائيد
اينجا بيت‌المقدس است
اينجا مدينه‌النبي است
خرمشهر آزاد شد
غزه خونين شهر شد
بوي باروت مي‌آيد
بوي تابوت مي‌آيد
فيا اخوان اليوسف!
يا اتحاديه العرب!
ان الفلسطين اخوكم
الحمدلله الذي جعلكم من المتمسكين بولايه ابوشيطان
كه حتي اگر خليج فارس را به استخرهايتان اخوكم
الحمدلله الذي جعلكم من المتمسكين بولايه ابوشيطان
كه حتي اگر خليج فارس را به استخرهايتان بريزند
ننگتان پاك نمي‌شود
گل‌هاي دامن «زينو» دختر 3 ساله فلسطيني
در آتش مي‌سوزد اما پيپ‌هاي شما خاموش نمي‌شود
مواضعتان خميازه مي‌ كشد
نمي‌دانيم «اوبا مائيد»
يا با مائيد؟
ذي‌الحجه الحرامين رياض و قاهره
در عصر ابرهه و عرفات
7 بار به مسجد‌الاقصي سنگ بزنيد
7 بار عينك‌هاي‌ربين‌‌تان را عوض كنيد
كله‌هايتان را پرفسري بتراشيد
از خدا برائت بجوييد
«حج بي‌برائت حج نيست»
خدا شما را رو سفيد كند
كه به كاخ سياه رو آورديد
به كعبه و بورس جزيره
طواف نساء : «رايس و ليوني و آنگلا مركل»
حجكم مقبول
سعيكم مشكوك
فيا شيوخ:
يا خادم الحرامين
شما را سوگند مي‌دهم
به مظلوميت شارن
و سربازان بي‌پناه المرت
در سعي واشينگتن
و صفاي نيويورك
اگر دلتان شكست
يك دقيقه سكوت كنيد
تا الاقصي آژير بكشد
شنوندگان عزيز!
بچه‌هاي غزه تروريسم نيستند
جنوب لبنان را خط نزنيد
احمدي‌نژاد از دانشگاه كلمبيا برگشته
آمريكاي جنوبي را به دنيا آورده
بايد گردن‌بند همسر بوش كه از مرواريدهاي خليج فارس ساخته شده به خزانه مسلمين برگردد
رايس گوشواره‌هاي زينور را پس دهد
بيسيم ابوذر هنوز كار مي‌كند
سيد! سيد! به گوشم
سيد! جنوب لبنان تشنه است
المنار را آتش زدند
به بچه‌ها بگو به داد خالد مشعل برسند
كه پاپ محترم
سربازانش را در كربلا نگه داشته
براي پاسداري از خيمه‌هاي حسني مبارك
محرم فرا رسيده
عاشورا در يك قدمي است
علقه در محاصره افتاد
سيد حسن نصرالله رفته است آب بياورد براي سه ساله‌هاي قانا
اسماعيل هنيه را قرباني كردند
خرمشهر آزاد شد
غزه خونين‌شهر شد
زينو را به اسارت بردند
سرها زير آوار است
بوي باروت مي‌آيد
بوي صلح مي‌آيد!!!

 

قادر طراوت پور

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388 ساعت 8:42  توسط حسین مولوی  | 


بسم الله الرحمن الرحیم

 

جسم تو کامل است، ناقص نيست    مي‌دهد عطر يک بغل گل ياس   دستت اما حکايتي دارد... رَحِمَ اللهُ عَمِّي العباس!

ديشب اين طبع، بي‌قرارِ شما
خواست عرض ارادتي بکند
دست کم از دل شکسته‌تان
واژه‌هايم عيادتي بکند


 

چشم بد دور، عمرتان بسيار
کس نبيند ملالتان آقا!
ما نمرديم خون دل بخوري
تخت باشد خيالتان آقا!


 

چيست روباه در مصاف شير؟!
چه نيازي به امر يا گفته؟!
تو فقط اَبرويي به هم آور
مي‌شود خواب دشمن آشفته


 

هست خاموشي‌ات پر از فرياد
در تو آرامشي است طوفاني

اَلَّذِي اَنزَلَ السَّکينَة  تو را
کرده سرشار از فراواني


 

واژه‌ها از لبت تراويدند
پرصلابت، پرعاطفه، پرشور
آفريدند در دل مردم
عزت، آمادگي، حماسه، حضور


 

اين حماسه همه ز يمن تو بود
گرچه از آنِ مردمش خواندي
رهبرا! تا ابد ولي محبوب
در دل عاشقان خود ماندي


 

سهم دلدادگان تو سَلوي
قسمتِ دشمنان تو سجّيل
رهبري نيست در جهان جز تو
که ز امّت چنين کند تجليل


 

نسل سوم چو نسل اول هست
با شعف ، با شعور ، با باور
جاري است انقلاب چون کوثر
هان!
فَصَلِّ لِرَبِّکَ وَانحَر


 

گرچه در باغ سينه‌ات داري
لطف‌ها، مهرها، محبّت‌ها
گفتي اما نمي‌روي چو حسين
تا ابد زير بار بدعت‌ها!


 

ناگهان در نماز جمعه ي شهر
عطر محراب جمکران گل کرد
بغض تو تا شکست بر لب‌ها
ذکر
* يا صاحب الزمان (عج) * گل کرد


 

جان ايران! چه شد که جانت را
جان ناقابلي گمان کردي؟!
آبروي همه مسلمانان
اشک ما را چرا درآوردي؟!


 

جسم تو کامل است، ناقص نيست
مي‌دهد عطر يک بغل گل ياس
دستت اما حکايتي دارد...

رَحِمَ اللهُ عَمِّي العباس!


 

جواد محمّدزماني

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388 ساعت 22:29  توسط حسین مولوی  | 


 بسم الله الرحمن الرحیم

سالنامه جهان
ماهنامه زمين و آسمان
روزنامه هاي صبح و عصر را
مرور مي كنم

باز هم خبر
باز هم خلاصه‌اي
از هزار سال اتفاق‌هاي دور و بر
باز خط به خط
نشانه و علامت است
سطر سطر زندگي
گزارش قيامت است

*


gheysar01.jpg

باز هم مصاحبه
بين آدم و عدم
بين آنچه مي‌رود به باد
دم به دم

باز سرمقاله‌اي به خط مرگ
باز عكس‌هاي آن و اين
باز پنج شنبه‌ها و جمعه‌ها
نه، تمام روزهاي هفته
روزِ واپسين
اول او و آخر او
بعد تا ابد هميشه نقطه چين...

*

باز آگهي
باز در ستون تسليت
اسم ها چقدر آشناست
اسم من
اسم تو
اسم ها همه شبيه اسم ماست
اسم هايمان چه تند و تيز
مي دوند
تا به انتهاي صفحه‌هاي رستخيز

*

در كنار اسم هايمان نوشته اند:
جمله جمله، واژه واژه، حرف حرف
هرچه كرده ايد
توي سررسيد ِ روزگار
يادداشت شد
دانه دانه لحظه كاشتيد
باغ ِ لحظه هاي هر كسي
آخرش شبيه آنچه كاشت، شد

***

سالنامه جهان
ماهنامه زمين و آسمان
روزنامه‌هاي صبح و عصر را
مرور مي كنم
مژده داده اند در شماره هاي بعد
در همين يكي دو روزِ زودِ دور دست،
توي ويژه نامه‌اي كه محشر است،
سردبير روزنامه حيات،
او كه متن آب و آفتاب را نوشت،
شاعر سروده‌هاي دوزخ و بهشت،
قصه گوي برگ و بار و ابر و باد،
او كه نور را به خاك ياد داد،
واژه هاي مرده را
زنده مي كند دوباره در قصيده معاد

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387 ساعت 7:56  توسط حسین مولوی  | 


بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

 

 

حسرت نبـــرم به خواب آن مـــرداب

کارام درون دشت شب خفته است

 

دریایـــــم و نیست باکــــــم از طوفان

دریا همه عمر خوابش آشفته است

 

دکتر شفیعی کدکنی

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 ساعت 19:0  توسط حسین مولوی  | 


بسم الله الرحمن الرحیم

 

چه ببــــــــرها که در این کوه ناپدید شدند

چه سروها که در آغوش من شهید شدند

 

نیامدند سفـــــر کــــــردگان این کــــــوچه

چه چشم های سیاهی به درسفید شدند

 

در انتظار   مـــــــــــرام  رفیق های  قـدیم

هــــــــزار مرتبه تقویم ها  جــــدید  شدند

 

هنوز پنجره مان تا خـــروس خوان باز است

خبـــــــــــر دهید به   آنها  که نا امید شدند

 

بر  آمــدند  شبـی  با   هزار  دست  دعــا

هــزار  قفل  فرو بسته  را  کلــید  شـدند

 

دو  واژه  از  دو  لبـــی را کنار هـم چیــدند

دو بیت نــــاب سرودند و  بوسعید شــدند

 

سیاهی از همه جا  روسیاهی از همه سو

خوشا به حال شهیدان که  رو سفید شدند

 

سعید بیابانکی

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387 ساعت 8:11  توسط حسین مولوی  | 


بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

علی جان !

تو مرغ عالم قدسی ،انیس مجلس انسی

دریغ باشد اگـــر تو در این خــــرابه بمـــانی

تو بـــازِِِِِ ذروه نـــازی نـــدیــم مــــحفل رازی

قــرارگاه چه سازی  ؟ در این نشیمن فانی

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387 ساعت 22:3  توسط حسین مولوی 


بسم الله الرحمن الرحیم

 

یک نیم  رخت « ولَستُ مِنکُم بِبَعید  »

نیم دگــــــرش «  اِنَّ  عذابی  لَشدید  »

بر گرد رخت نوشته «یُحیی و  یُـمیت  »

«مَن ماتَ مِنَ العشق فقَد مات شهید »

 

پی نوشت ها:

۱.....در این ماه خدا میزبانه و این بنده ها میهمان چنین خدایی... این نظر عنایت مبارکتان باشد....

 

۲..... شهریور پارسال دقیقا این روزها (تاریخ شمسی ) مشرف شده بودم به مدینه .  یعنی دهم شهریور مشرف شدم به مدینه ولی ۵ روز اول ماه رمضان در مکه بودم . جای شما خالی لحظات افطار در مسجد الحرام...آه چقدر پر شوره افطار در مکه  ...ای خدا ....

 

۳..... وقتی یاد خاطرات پارسال می افتم دارم دق می کنم... حسابش را بکن حوالی ساعت  ۶ صبح که خورشید خدا از مشرق قبرستان بقیع طلوع می کنه تو بعد از نماز در میان منبر وقبر پیامبر که روضه ای از روضه های بهشته می روی برای  زیارت چهار امام غریب با زیارت جامعه کبیره  ویا در رمضان خدا در مهبط وحی وفرشتگان در پشت در خانه خدا طواف می کنی و نیازت رو به کسی که نازت رو می خره التجا می کنی  و می آی در بلندای صفا می شینی ورو به حرم عشق قرآن تلاوت می کنی  .....فقط می تونم باز این دعا رو زمزمه کنم که ... اللهم الرزقنا حج بیتک الحرام  فی عامی هذا وفی کل عام  وزیاره قبر نبیک علیه وآله السلام

 

۴...... دارم دو  کتاب تاریخ مدینه و  بقیع الغرقد  رو که هر دو به زبان عربی هست  و از مدینه خریدم را  مرور  می کنم و حسرت اون روزها را می خورم . (رفتم کتاب رو بخرم پیرمردی که حتما وهابی هم بود اصلا تحویل نگرفت ، یک پوز خندی هم  زد و من برگشتم . ولی خیلی دلم پر می زد به این کتاب ها وفقط هم به این خاطر که می دونستم در روزگار حسرت دوری از مکه ومدینه می تونه تصاویرش مرهم برای زخم دلم باشه و خریدمشان ) 

 

۵..... هنگام خواندن  دعای  افتتاح که سرشار از مضامین عاشقانه بنده با خداست ما را هم دعا کنید ....

 

۶...... در چند فراز اول این دعا در توصیف خداوند به مضامینی اشاره شده که شاعر خوش ذوق دو بیت بالا هنرمندانه به شعر در آورده

 

۷......نمی دانم حکایت حاتم طایی و قربانی کردن بهترین اسبش رو برای پذیرایی کردن از مهمون هایی که از رم آمده بودند را در بوستان سعدی خوانده اید یانه ؟  می گویم اگر حاتم برای مهمانها این گونه عمل کنه خدای ما در این ماه که سراسر عشق خدا به بنده هاش در آن  متجلیه چه کار می کنه ؟ (این داستان حاتم طایی هم شیرینه اگر وقت کردید بخونیدش )

 

۸.... دوستان خرده نگیرند به پست ما  که حاشیه اش بیشتر از متن شد.....همین جوری اینجوری شد دیگه ....

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 ساعت 9:58  توسط حسین مولوی  | 


                                                             بسم الله الرحمن الرحیم

 

 غزل داستانی از استاد محمد جواد محبت  ـ باور کنید ـ هربار خوانده ام گریه کردم . به خاطر جریان یک احساس ناب درباره طفلی "سیاه وکوچک و مظلوم و پاره پوش ومریض" .

باید آفلاین کنی ولحظاتی در خلوت خویش با صدای بلند بخوانی وبا استاد همراه شوی در کوچه پس کوچه های روستا در سی سال پیش .

«سال ۱۳۴۶،پنج سال از آموزگاری من در دبستان های روستایی قصر شیرینسپری شده بود . روستای برفی ، در پنج کیلومتری شهر بود وجاده خاکی آن تا روستا دوسه کیلومتری طول داشت .

مردم خانه های خود را اغلب دو اشکوبه (دوطبقه ) می ساختند ...بچه های آبادی به طور مختلط ،در کلاس های اول ودوم و سوم دبستان تحصیل می کردند . غزل داستانی که سال ها بعد  ـ در مرور خاطرات ـ سروده شد ،نمایی کوچک و به یاد ماندنی زندگی چند ماهه من در آن روستا است ...»

دل است وباز خیال تورا به سر دارد

که شب دوباره ز پس کوچه ها گذر دارد

دل است ودیده  ـ چو یک لحظه می نهد بر هم ـ

تورا وحال تورا باز در نظر دارد

که ای تو ؟ آه ...که ای ؟ پرنده لرزان

که جانت از قفس تن ،سر سفر دارد

اگر چه خاطره ها سخت گریه انگیزند

ولی خیال «کبی» گریه بیشتر دارد

 «کبی»که کفش بزرگش میان جو افتاد

«کبی» که جای پرستار زن پدردارد

«کبی» به مدرسه روستای برفی بود

«کبی» نیاز به یک شرح مختصر دارد

سیاه وکوچک و مظلوم و پاره پوش ومریض

نفس برای کبی حکمِ درد سر دارد

چگونه آه،دو دست کبود وکوچک او

کتاب ودفتر ِمشق ومداد ، بردارد

هوای آخر آذر چه می کند که کبی

برای گرم شدن سعی بی ثمر دارد

لباس گرم به تن کن ـ ببین هوا سرد است

برای سینه ات این سوز ها ضرر دارد

لباس گرم /کمی خیره ،سر به زیر از شرم

تبسمش چه کند ؟ زهر در شکر دارد

                           ****

شب است وخانه ی او انتهای کوچه ی ده

چه کوچه ای که از آن رد شدن خطر دارد

صدای "پارس " نیامد عبور آسان است

که خیر بودن هر نیتی اثر دارد

زخلق تنگیِ "کوکب " به اهل او گفتم

که پشت ِ دست به چشمان نیمه تر دارد

به او کمی برسید ،این سفارشم اما

به گوش فقر  سفارش مگر اثر دارد ؟

           ****

گذشته است از ان حال وروزها ، سی سال

کبی کجاست ؟ خدا از کبی خبر دارد ....

 

  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 ساعت 22:39  توسط حسین مولوی  | 


 

 

توسط یک دوست خوب دعوت شدم به یک بازی . بازی از این قراره که :

شما باید چشمتون رو ببندید و سه کلمه ای رو که از همه کلمات بیشتر به شما انرژی می دهند رو بنویسید  (حالا نمی دونم چه جوری می شه من چشمهام رو ببندم و بنویسم )بعد هم سه نفر رو دعوت کنید تا اونها هم همین کار رو انجام بدهند .

 کاش من دعوت می شدم به نوشتن سه پاراگراف :

 

۱- امام علی (ع) :

                       اتزعم انک جرم صغیر        و فیک انطوی العالم الاکبر

توگمان می کنی که همین جسم کوچک هستی  در حالی که جهان اکبر در وجود خود توست

 

                                        *************

 

۲-               گر« بزرگی »به کام شیر در است               رو خطر کن ز کام شیر بجوی

                  یا بزرگی وعـــز ونعــــــمت وجــــاه              یا چو مردان به مرگ رویــــا رو

 

یعنی اگر بزرگی مثل یک طعمه ای در دهان شیر باشه  تو سعی کن این بزرگی رو از دهان شیر بیرون بکشی و برای خودت باشه . حالا تو در این مبارزه  ممکنه که بزرگی رو از شیر بگیری وبه نعمت ومقام برسی  .  در صورتی هم که نتوانی ودر این راه شکست بخوری مردم با افتخار از تو یاد می کنند که تو مردانه به مبارزه رفتی .

 

                                      ******************

 

 

۳-          همچو فرهــــاد بود کــــــــوه کنـــی پیشه ما              کوه ما سینه ما نــــــاخن ما تیشه ما

             بهر یک جرعه ی می  منت ســاقی نکشیم               اشک ما باده ما ، دیده ما شیشه ما

             عشق شیریست قوی پنجه ومی گوید فاش              هر که از جان گذرد بگذرد از بیشه ما

 

حالا اون سه کلمه ای که به من انرژی می دهند :

 

۱- توکل   ( خدا را در امور وکیل گرفتن ، آه ...تکیه دادن به بی انتها ...به ابدیت وازلیت ...)

۲- تلاش  ( خستگی ناپذیری و تلاش وفعالیت )

۳- تسلیم ( رضا به آنچه خدا مقرر کرد وعدم ناراحتی از عدم وصول به نتیجه مطلوب :  امام می فرماید : ما مامور به تکلیفیم نه نتیجه )

 

 مدیران عزیز سه وبلاگ زیر دعوت شدند به این مسابقه:

 

۱- دلنوشته های یک خانم مدیر

۲- یاد داشت های من برای خدا

۳- آشیانه عشق

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 20:9  توسط حسین مولوی  | 


 

 

تقدیم به شهدا ،به اون هایی که بهترین معامله رو کردند،...با خدا ....جان هاشون رو در مقابل بهشت خداوند فروختند....وچه سود  شیرینی ...

به همه معلم های شهید ...اونهایی که درس  خداشناسی  رو  به صورت عملی در  کار گاه وازمایشگاهی به وسعت جبهه ها به دانش آموزاشون آموختند ....

قراره پنجشنبه ــ در روز معلم ـــ غبار مزارشون رو با آب دیده هامون بشوییم ....ومن چقدر شرمنده ام ...

 

عاقبت  جان تو در چشمه  مهتاب افتاد

پیچشت داد خدا ،در نفست   آب افتاد

 

نور در کاسه ظلمت زده چشمت ریخت

خواب از چشم تو ای شیفته خواب افتاد

 

چشمه شد،زمزمه شد،نور شد ونیلوفر

آن دل مرده که یک چند به  مرداب افتاد

 

کارَت ازپیله پوسیده بــه  پرواز   کشـــید

عکــس   پروانه  برون از قفس قاب افتاد

 

عادتت بود  کــه تکرار  کنی  «بودن » را

از سرت زشتی این  عادت   ناباب  افتاد

 

ماه را بی مــدد  طشت  تماشا   کردی

چشمت ازابروی پیوسته به محراب  افتاد

 

چه کشش بود در آن جلوه  مجذوب مگر

که به یک جذبه چنین جان توجذاب افتاد؟

*****

شهد  سرشار  شهادت  به تو ارزانی باد

آه از این مردن شیرین ، دهنم آب افتاد!!

 

امشب  از هرم نفس  های اهورایی تو

گــــرم  در دفتــر  من  این غزل  ناب افتاد

 

شاعر : نمی دانم.

  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 ساعت 18:32  توسط حسین مولوی  | 


ü  آدم ها مثل کتاب هستند

ü  بعضی از آدم ها جلد زرکوب دارند بعضی جلد ضخیم وبعضی جلد نازک . بعضی ها اصلا جلد ندارند .

ü  بعضی از آدم ها با کاغذ کاهی ونا مرغوب چاپ می شوندو بعضی با کاغذ خارجی

ü  بعضی آدم ها ترجمه شده اند و بعضی تفسیر می شوند

ü  بعضی از آدمها تجدید چاپ می شوند وبعضی از آدم ها فتوکپی آدم های دیگرند .

ü  بعضی از آدم ها دارای صفحات سیاه وسفیدند وبعضی از آدمها صفحات رنگی وجذاب دارند.

ü  بعضی از آدم ها تیتر دارند ، فهرست دارند و روی پیشانی بعضی از آدم ها نوشته اند :حق هرگونه استفاده ممنوع ومحفوظ است .

ü  بعضی از آدم ها قیمت روی جلد دارند و بعضی از آدم ها ، با چند درصد تخفیف به فروش می رسند .

ü  بعضی از آدم ها ،بعد از فروش پس گرفته نمی شوند .

ü  بعضی از آدم ها را باید جلد کرد و بعضی آدم ها را می شود توی جیب گذاشت و بعض ها را توی کیف .

ü  بعضی از آدم ها نمایشنامه اند ودر چند پرده نوشته واجرا می شوند .

ü  بعضی از ادم ها فقط جدول وسرگرمی اند و بعضی ها معلومات عمومی.

ü  بعضی از آدم ها خط خوردگی وخط زدگی دارند و بعضی از ادم ها غلط چا÷ی فراوانی دارند .

ü  از روی بعضی آدم ها باید مشق نوشت و ازروی بعضی باید جریمه نوشت.

ü  بعضی از آدم ها را باید چند بار بخوانیم تا معنی آن ها را بفهمیم

ü  و

ü  بعضی از ادم ها را باید نخوانده دور انداخت .

به نظر شما آدم ها مثل کتاب نیستند ؟
+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387 ساعت 16:20  توسط حسین مولوی  |