بسم الله الرحمن الرحیم

غزل داستانی از استاد محمد جواد محبت ـ باور کنید ـ هربار خوانده ام گریه کردم . به خاطر جریان یک احساس ناب درباره طفلی "سیاه وکوچک و مظلوم و پاره پوش ومریض" .
باید آفلاین کنی ولحظاتی در خلوت خویش با صدای بلند بخوانی وبا استاد همراه شوی در کوچه پس کوچه های روستا در سی سال پیش .
«سال ۱۳۴۶،پنج سال از آموزگاری من در دبستان های روستایی قصر شیرینسپری شده بود . روستای برفی ، در پنج کیلومتری شهر بود وجاده خاکی آن تا روستا دوسه کیلومتری طول داشت .
مردم خانه های خود را اغلب دو اشکوبه (دوطبقه ) می ساختند ...بچه های آبادی به طور مختلط ،در کلاس های اول ودوم و سوم دبستان تحصیل می کردند . غزل داستانی که سال ها بعد ـ در مرور خاطرات ـ سروده شد ،نمایی کوچک و به یاد ماندنی زندگی چند ماهه من در آن روستا است ...»
دل است وباز خیال تورا به سر دارد
که شب دوباره ز پس کوچه ها گذر دارد
دل است ودیده ـ چو یک لحظه می نهد بر هم ـ
تورا وحال تورا باز در نظر دارد
که ای تو ؟ آه ...که ای ؟ پرنده لرزان
که جانت از قفس تن ،سر سفر دارد
اگر چه خاطره ها سخت گریه انگیزند
ولی خیال «کبی» گریه بیشتر دارد
«کبی»که کفش بزرگش میان جو افتاد
«کبی» که جای پرستار زن پدردارد
«کبی» به مدرسه روستای برفی بود
«کبی» نیاز به یک شرح مختصر دارد
سیاه وکوچک و مظلوم و پاره پوش ومریض
نفس برای کبی حکمِ درد سر دارد
چگونه آه،دو دست کبود وکوچک او
کتاب ودفتر ِمشق ومداد ، بردارد
هوای آخر آذر چه می کند که کبی
برای گرم شدن سعی بی ثمر دارد
لباس گرم به تن کن ـ ببین هوا سرد است
برای سینه ات این سوز ها ضرر دارد
لباس گرم /کمی خیره ،سر به زیر از شرم
تبسمش چه کند ؟ زهر در شکر دارد
****
شب است وخانه ی او انتهای کوچه ی ده
چه کوچه ای که از آن رد شدن خطر دارد
صدای "پارس " نیامد عبور آسان است
که خیر بودن هر نیتی اثر دارد
زخلق تنگیِ "کوکب " به اهل او گفتم
که پشت ِ دست به چشمان نیمه تر دارد
به او کمی برسید ،این سفارشم اما
به گوش فقر سفارش مگر اثر دارد ؟
****
گذشته است از ان حال وروزها ، سی سال
کبی کجاست ؟ خدا از کبی خبر دارد ....
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 ساعت 22:39 توسط حسین مولوی
|