شب چله
بسم الله الرحمن الرحیم

اولین سالی که معلم شدم رفتم روستای ابراهیم آباد . ۳۵ کیلومتری اراک .دبیر دینی وعربی مدرسه سید محمد مجاهد .
هنوز ازدواج نکرده بودم و از ده کوثر تا این روستا هم چیزی حدود ۱۰۰کیلومتر فاصله بود وبالطبع رفت و آمد هم مشکل . ناچار بودیم در این روستا بیتوته کنیم . واژه ای که برای خیلی از معلم ها آشنا است .
در اولین روزهایی که رفته بودم ابراهیم آباد دلم می خواست خودم تنها باشم . برنامه ریزی کرده بودم برای مطالعه اما محمد رضا عیوضی دبیر علوم تجربی مدرسه که الان از دوستان صمیمی من است و خانه وزندگیش در قم بود خواست با هم اتاقی را کرایه کنیم .
اولش با اکراه پذیرفتم او هم با احتیاط بود که مبادا گیر یک ناخلفی بیفتد ..
بعدها خیلی خدا را شاکر بودم که انیس تنهایی ام در یک روستای غریب را یک فرد مومن وبا اخلاق قرار داد .
حالا ما باهم دوست که نه برادریم . هرچند که ایشان به خاطر مشغله های فراوانش چند سالی به اراک نیامده و از او گله دارم اما من هر وقت به زیارت حضرت معصومه (س) مشرف می شوم به دیدار این دوست هم می روم .همه زندگی ما در این اتاق کوچک ۱۲ متری بود . با یک کرسی کوچک .
علی رغم غربتمان در این روستا که مردمانش شدیدا احساس شهری بودن دارند ولی شب های خوش وپر خاطره ای گذزاندیم .
آقای عیوضی هم در آشپزی انصافا با سلیقه بود وشاید اگر نبود من یکسال باید تخم مرغ آب پز ونیم رو می خوردم یا یک برنج دمی با سیب زمینی سرخ کرده .....تصویر بالا شب چله همان سال یعنی زمستان ۱۳۷۷ است .
تعدادی از دانش آموزان آمدند وبا شور نوجوانیشان غربت شب چلّه ما را شیرین کردند .
هنوز هم وقتی به این عکس نگاه می کنم شور شوخی های این دانش آموزان که دیگر در چهار چوب خشک مدرسه نبود در گوشم طنین انداز می شود....حافظه ام یاری کند اسم هایشان را هم می نویسم ....
میثم کاشانی ، رحمان..... ، مجید صالحی ، سجاد ولی.... محمد حسینی ، نظری
پی نوشت :
۱شب چله بر شما مبارک... پیش خانوادهاتون خوش بگذره ...چقدر این رسم رسم شیرینی است ...امشب خداهم از بندگانش راضی است .... امشب خیلی صله رحم اتفاق می افته و دل ها به هم نزدیک می شه ومگر خداوند از بندگانش غیر از این رو می خواد ؟
بسم الله الرحمن الرحیم