من خانه نمیدانم ....

بسم الله الرحمن الرحیم

 

http://www.musicema.com/sites/default/files/IMG_0001_0.jpg

 

عزم آن دارم که امشب مست مست
پای کوبان کوزهٔ دردی به دست

ســـر به بـــازار قلندر در نهـــم
پس به یک ساعت ببازم هرچه هست

تا کی از تزویر باشم خودنمای
تا کی از پندار باشم خودپرست

پردهٔ پندار می‌باید درید
توبهٔ تزویر می‌باید شکست

وقت آن آمد که دستی بر زنم
چند خواهم بودن آخر پای‌بست

ساقیا در ده شرابی دلگشای
هین که دل برخاست غم در سر نشست

تو بگردان دور تا ما مردوار
دور گردون زیر پای آریم پست

مشتری را خرقه از سر برکشیم
زهره را تا حشر گردانیم مست

پس چو عطار از جهت بیرون شویم
بی جهت در رقص آییم از الست

 
عطار نیشابوری

 

  *** این غزل زیبا را با صدای زیبای « هژیر مهر افروز » ، حتما بشنوید. از آلبوم « من خانه نمیدانم »

 

 

دو قدم عشق...

بسم الله الرحمن الرحیم



من ندیدم که کریمی به کرم فکر کند

به چه مقدار به زائر بدهم فکر کند

ازشما خواستن عشق است ، ضررخواهدکرد

هرکه دروقت گدایی به رقم فکرکند

بهتراین است که زائراگرآمد به حرم

دوقدم عشق بورزد سه قدم فکرکند

به کف صحن به گنبد به غم گوهرشاد

زیراین قبه به هستی به عدم فکرکند

به دو گلدسته دوتا ساق به دوش گنبد

به رواقی که شده پیش تو خم،فکرکند

به چرا سال گذشته دوسه باروامسال؛

فقط این بار، به این قسمت کم فکرکند

به خودش نه به کسانی که به یادش آمد

چونکه در آینه کاری حرم فکرکند

دیروقتی ست که تا درحرمت دم بدهد

جای دم حضرت عیسی به دودم فکرکند

موقع دست به سینه شدن وعرض سلام

کربلایی شده هرکس به علم فکرکند

چونکه ازباب جواد تو کسی داخل شد

خنده دارست که دیگر‌ به قسم فکرکند

بهترین نوع زیارت شده اینکه امشب

هم کسی گریه کند پیش تو ، هم فکرکند


مهدی رحیمی

 

پی نوشت : التماس دعا از طرف من و همه ی حاجتمندان و بویژه از طرف یک بانوی هندی دلش پر می کشه برای حرم . دستشان خالیست . همسرش می گفت خیلی وقت ها گریه می کنه که آیا دستش به ضریح حضرت خواهد رسید یا نه ؟!!! 

 

 

 

بر منزلت و قدرش یزدان كند اقرار

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

برخیز شتربانا، بر بند كجاوه                كز چرخ عیان گشت همى رایت كاوه
از شاخ شجر برخاست آواى چكاوه           وز طول سفر حسرت من گشت علاوه
بگذر به شتاب اندر از رود سماوه            در دیده من بنگر دریاچه ساوه

وز سینه‏ام آتشكده پارس نمودار

 


از رود سماوه ز ره نَجد و یَمامه         بشتاب و گذر كن به سوى ارض تِهامه
بردار پس آنگه گهرافشان سرِ خامه          این واقعه را زود نما نقش به نامه
در ملك عجم بفرست با پِرّ حَمامه       تا جمله ز سر، گیرند دستار و عمامه

جوشند چو بلبل به چمن ، كبك به كهسار....


 

فخر دو جهان خواجه ی فرخ ، رخ اسعد               مولاى زمان ، مهتر صاحب‏دلِ امجد
آن سید مسعود و خداوند مؤید                    پیغمبرِ محمود ، ابوالقاسم احمد
وصفش نتوان گفت به هفتاد مجلّد                   این بس كه خدا گوید: ما كان محمد

بر منزلت و قدرش یزدان كند اقرار

 

اندر كف او باشد از غیب مفاتیح                       واندر رخ او تابد انوار مصابیح
خاك كف پایش به فلك دارد ترجیح                      نوش لب لعلش به روان سازد تفریح
قدرش ملك‏العرش به ما ساخته تصریح                      وین معجزه‏اش بس كه همى خواند تسبیح

سنگى كه ببوسد كف آن دست گهر بار

 

اى لعل لبت كرده سبك سنگ گهر را          وى ساخته شیرین كلمات تو شكر را
شیرویه به امر تو دَرَد ناف پدر را                انگشت تو فرسوده كند قرص قمر را
تقدیر به میدان تو افكند سپر را              آهوى ختن نافه كند خون جگر را

تا لایق بزم تو شود نغز و بهنجار

 

اى مقصد ایجاد سر از خاك به در كن            وز مزرع دین این خس و خاشاك به در كن
زین پاك زمین مردم ناپاك به در كن            از كشور جم لشكر ضحاك به در كن
از مغز خرد نشئه تریاك به در كن                  این جوق شغالان را از تاك به در كن

وز گله اغنام بران گرگ ستمكار

 

اى قاضى مطلق كه تو سالار قضایى            وى قائم بر حق كه درین خانه خدایى
تو حافظ ارضىّ و نگهدار سمایى               بر لوح مه و مهر فروغىّ و ضیایى
در كشور تجرید مِهین راهنمایى            بر لشكر توحید امیرالامرایى

حق را تو ظهیرستى و دین را تو نگهدار

 

 

ادیب الممالک فراهانی

 

 

 


قدر با کمال محمد (ص)

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

ماه فــرو ماند از جمال محمد
سرو نباشد بـــه اعتدال محمد

قدر فلک را کمال و منزلتى نیست
در نظر قـــــــدر با کمال محمد

وعده دیدار هر کسى به قیامت
لیله اسرى شب وصال محمد

آدم و نوح و خلیل و موسى و عیسى
آمده مجموع در ظلال محمد

عرصه گیتى مجال همت او نیست
روز قیامت نگر مجال محمد

و آن همه پیرایه بسته جنت فردوس‏
بو که قبولش کند بلال محمد

همچو زمین خواهد آسمان که بیفتد
تا بدهد بوسه بر نعال محمد

شمس و قمر در زمین حشر نتابد
نور نتابد مگر جمال محمد

شاید اگر آفتاب و ماه نتابد
پیش دو ابروى چون هلال محمد

چشم مرا تا به خواب دید جمالش
خواب نمى‏گیرد از خیال محمد

سعدى اگر عاشقى کنى و جوانى
عشق محمد بس است و آل محمد

 

تقدیم به چشم هایت که خورشید است و خفاش ها خورشید را بر نمی تایند.

 

 

حافظ

بسم الله الرحمن الرحیم

 

دیوان حافظ نفیس با قاب -

 

این روزها که سالروز بزرگداشت حافظ لسان الغیب است دلم به شعرهایش تنگ شده . حافظ برای ما عزیز دردانه هست  و شاید به این خاطر است که شنیدن اخبار بزرگداشت حافظ بیشتر وطن را فرا یا ما می آورد . علاوه بر حافظ  و وطن ، به کتابخانه ی کوچکم هم دلتنگم . کتابخانه ای که محل آرامش من بود . حتی اگر کتاب نمی خواندم ،ذوق کتاب ها  آرامش می داد . به قفسه ی تفسیر نهج البلاغه و شرح لمعه و قفسه ای که سه - چهار کتاب دیوان حافظ داشت .  کاش کتاب شرح غزل های حافظ دکتر حسن انوری را با خودم آورده بودم . کتابی که در دوره کارشناسی زبان وادبیات فارسی خواندم . حیف که قلندرشب امتحان بودیم و تا صبح بیدار . با خودم می گفتم که این دوره که گذشت باید بنشینم و از نو این شرح را بخوانم . از بس برای شعرهای حافظ تفسیرهای خوبی کرده بود . یعنی بعد از خواندن این شرح بود که انسان می فهمید چرا به حافظ لسان الغیب می گفتند . آن همه نازک اندیشی که در غزلیات حافظ بود و آن همه معنا که در ابیاتش نهفته .
در این جا از بابت کتاب بسیار فقیرم و مسکین . هرچند خانه ی فرهنگ جمهوری اسلامی ایران در دهلی نو کتابخانه ای دارد با کتاب هایی پرشمار . همان جایی که دفتر دکتر قزوه هم هست و در چهل وهفتمین جلسه ی انجمن بیدل دهلوی آن را دیده بودم . البته تا الان فرصت نداشته ام که از این کتابخانه بهره ای ببرم.
و یادش بخیر سال ۱۳۷۵ که تازه وارد مرکز تربیت معلم شده بودم . کتاب حافظ کوچک جیبی ام ، همیشه همراهم بود . زبان حال جوانانه ، عاشقانه و عارفانه ام در شعر حافظ تجلی پیدا می کرد . شعرهای شور انگیزش را می خواندم و در خلوت خود گریه می کردم . همین شعرهای حافظ من را بر می انگیخت تا شعربگویم و دلنوشته بنویسم . از شیرین تر شعرایی که همیشه زمزمه می کردم این شعر زیبا بود :


حسن تو همیشه در فزون باد رویت همه ساله لاله گون باد
اندر ســـــــر ما خیال عشقت هر روز که باد در فـــــــزون باد
هر ســـــــرو که در چمن درآید در خدمت قامتت نگـــــون باد
چشمی که نه فتنه تو باشــد چون گوهر اشک غرق خون باد
چشـــــم تـــــو ز بهر دلربایی در کــــــردن سحر ذوفنون باد
هر جا که دلیست در غـم تو بی صبر و قرار و بی سکون باد
قــــد همــه دلبران عــــــــالم پیش الف قــــدت چو نون باد
هر دل که ز عشق توست خالی از حلقه ی وصــــل تو برون باد

لعل تو که هست جان حافظ

دور از لب مردمــــــان دون باد

  

آه ، مادر ! ...

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

زود بیدار شدم تا سر ساعت برسم

بایداین بار به غوغای قیامت برسم

من به "قد قامت" یاران نرسیدم، ای کاش

لا اقل رکعت آخر به جماعت برسم

آه ،مادر! مگر از من چه گناهی سر زد

که دعا کردی و گفتی به سلامت برسم؟

طمع بوسه مدار از لبم ای چشمه که من

نذر دارم لب تشنه به زیارت برسم

سیب سرخی سر نیزه ست... دعا کن من نیز

این‌چنین کال نمانم به شهادت برسم

 

محمد مهدی سیار

 

بانو ...

بسم الله الرحمن الرحیم




بانو ، شما چقدر لطیفید، ساده‌اید
آیینه‌اید، مثل خدا بی افاده‌اید

گرمید و زیر سایه‌ا‌تان می‌شود نشست
کوهید، جنگلید، درختان جاده‌اید

کوریم اگر نه صفحه‌ی دفتر سفید نیست
ایشان نوشته‌اند، شما شرح داده‌اید

دست طلب به دامنتان می‌شود نزد؟
ما اوفتاده‌ایم، شما ایستاده‌اید

ما تحفه‌ای به غیر ارادت نداشتیم
سست است، رد کنید که صاحب اراده‌اید

لبهایتان چرا به سخن وا نمی‌شود؟
ای خوش به حال مهر که بر لب نهاده‌اید

از ابروانمان گره بسته وا کنید
بانو شما که صاحب رویی گشاده‌اید

آدم که مثل معجزه نازل نمی‌شود
نورید، آیه‌اید، ز مادر نزاده‌اید

پیچیده اید و سخت ولی سخت نیستید
بانو شما چقدر لطیفید، ساده‌اید

 

ابوالفضل زورویی نصرآباد

 

 

وصفش نتوان گفت به هفتاد مجلّد                   

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

 

برخیز شتربانا، بر بند كجاوه           كز چرخ عیان گشت همى رایت كاوه
از شاخ شجر برخاست آواى چكاوه       وز طول سفر حسرت من گشت علاوه
بگذر به شتاب اندر از رود سماوه        در دیده من بنگر دریاچه ساوه

وز سینه‏ام آتشكده پارس نمودار

 


از رود سماوه ز ره نَجد و یَمامه         بشتاب و گذر كن به سوى ارض تِهامه
بردار پس آنگه گهرافشان سرِ خامه          این واقعه را زود نما نقش به نامه
در ملك عجم بفرست با پِرّ حَمامه       تا جمله ز سر، گیرند دستار و عمامه

جوشند چو بلبل به چمن ، كبك به كهسار

 

ماییم كه از پادشهان باج گرفتیم       زان پس كه از ایشان كمر و تاج گرفتیم
دیهیم و سریر از گهر و عاج گرفتیم       اموال و ذخایرشان تاراج گرفتیم
وز پیكرشان دیبه و دیباج گرفتیم        ماییم كه از دریا امواج گرفتیم

و اندیشه نكردیم ز طوفان و ز تیّار   

 

در چین و ختن ولوله از هیبت ما بود     در مصر و عدن غلغله از شوكت ما بود
در اندلس و روم عیان قدرت ما بود     غرناطه و اشبیلیه در طاعت ما بود
صقلیه نهان در كنف رایت ما بود       فرمان همایون قضا آیت ما بود

جارى به زمین و فلك و ثابت و سیار

 


خاك عرب از مشرق اقصى گذراندیم       وز ناحیه غرب به افریقیه راندیم
دریاى شمالى را بر شرق نشاندیم            وز بحر جنوبى به فلك گرد فشاندیم
هند از كف هندو، ختن از ترك ستاندیم         ماییم كه از خاك بر افلاك رساندیم

نام هنر و رسم كرم را به سزاوار



مرغان بساتین را منقار بریدند           اوراق ریاحین را طومار دریدند
گاوان شكم‏خواره به گلزار چریدند            گرگان ز پى یوسف بسیار دویدند
تا عاقبت او را سوى بازار كشیدند          یاران بفروختندش و اغیار خریدند

آوخ ز فروشنده، دریغا ز خریدار



بنویس یكى نامه به شاپور ذوالاكتاف       كز این عربان دست مَبُر نایژه مشكاف
هشدار كه سلطان عرب داور انصاف       گسترده به پهناى زمین دامن الطاف
بگرفته همى دهر ز قاف اندر تا قاف        اینك بدرد خشمش پشت و جگر و ناف

آن را كه دَرَد نامه از عُجب و ز پندار

 

با ابرهه گو خیر به تعجیل نیاید           كارى كه تو مى‏خواهى از فیل نیاید
رو تا به سرت جیش ابابیل نیاید        بر فرق تو و قوم تو سجّیل نیاید
تا دشمن تو مهبط جبریل نیاید             تأكید تو در مورد تضلیل نیاید

تا صاحب‏خانه نرساند به تو آزار

 

زنهار بترس از غضب صاحب‏خانه           بسپار به زودى شتر سبط كنانه
برگرد از این راه و مجو عذر و بهانه           بنویس به نجاشى اوضاع زمانه
آگاه كنش از بد اطوار زمانه                وز طیر ابابیل یكى بر به نشانه
كانجا شودش صدق كلام تو پدیدار



بوقحف چرا چوب زند بر سر اُشتر         كاشتر به سجود آمده با ناز و تبختر
افواج ملك را نگر اى خواجه بَهادُر            كز بال همى لعل فشاند و ز لب دُر
وز عِدَّتشان سطح زمین یكسره شد پر           چیزى كه عیان است چه حاجت به تفكر

آن را كه خبر نیست فگار است ز افكار

 

زى كشور قسطنطین یك راه بپویید          وز طاق ایا صوفیه، آثار بجویید
با پطرك و مطران و به قِسّیس بگویید           كز نامه اِنگَلْیون، اوراق بشویید
مانند گیا بر سر هر خاك مرویید                  وز باغ نبوت گل توحید ببویید

چونان كه ببویید مسیحا به سر دار

 


این است كه ساسان به دساتیر خبر داد            جاماسب به روز سوم تیر خبر داد
بر بابك برنا پدر پیر خبر داد                            بودا به صنم‏خانه كشمیر خبر داد
مخدوم سِرائیل به ساعیر خبر داد                       وان كودك ناشسته لب از شیر خبر داد
ربّیُون گفتند و نیوشیدند اَخبار      

          

 از شِقّ و سَطیح این سخنان پرس زمانى            تا بر تو بیان سازند اسرار نهانى
گر خواب انوشَرْوان تعبیر ندانى                     از كنگره كاخش تفسیر توانى
بر عبدِ مسیح این سخنان گر برسانى               آرد به مداین درت از شام نشانى
بر آیت میلاد نبى سید مختار

 

موسى ز ظهور تو خبر داد به یُوشَع            ادریس بیان كرده به اَخنوخ و همیلَع
شامول به یثرب شده از جانب تُبَّع           تا بر تو دهد نامه آن شاه سَمَیْدَع
اى از رخ دادار برانداخته برقع                بر فرق تو بنهاده خدا تاج مُرصَّع

در دست تو بسپرده قضا صارِم تبّار

 

اى پاك‏تر از دانش و پاكیزه‏تر از هوش              دیدیم تو را كردیم این هر دو فراموش
دانش ز غلامیت كشد حلقه فراگوش            هوش از اثر راى تو بنشیند خاموش
           از آن لب پر لعل و زان باده پر نوش             بجمعى شده مخمور و گروهى شده مدهوش

خلقى شده دیوانه و شهرى شده هشیار

 

برخیز و صبوحى زن بر زمره مستان                 كاینان ز تو مستند در این نغز شبستان
بشتاب و تلافى كن تاراج زمستان                سو سوخته سرو چمن و لاله بستان
داد دل بُستان ز دى و بهمن بِستان               بین كودك گهواره جدا گشته ز پستان

مادَرْشْ به بستر شده بیمار و نگونسار

 

فخر دو جهان خواجه فرخ رخ اسعد               مولاى زمان مهتر صاحب‏دل امجد
آن سید مسعود و خداوند مؤید                    پیغمبر محمود ابوالقاسم احمد
وصفش نتوان گفت به هفتاد مجلّد                   این بس كه خدا گوید: ما كان محمد

بر منزلت و قدرش یزدان كند اقرار

 

اندر كف او باشد از غیب مفاتیح              واندر رخ او تابد انوار مصابیح
خاك كف پایش به فلك دارد ترجیح                      نوش لب لعلش به روان سازد تفریح
قدرش ملك‏العرش به ما ساخته تصریح                      وین معجزه‏اش بس كه همى خواند تسبیح

سنگى كه ببوسد كف آن دست گهر بار

 

اى لعل لبت كرده سبك سنگ گهر را          وى ساخته شیرین كلمات تو شكر را
شیرویه به امر تو دَرَد ناف پدر را                انگشت تو فرسوده كند قرص قمر را
تقدیر به میدان تو افكند سپر را              آهوى ختن نافه كند خون جگر را

تا لایق بزم تو شود نغز و بهنجار

 

اى مقصد ایجاد سر از خاك به در كن            وز مزرع دین این خس و خاشاك به در كن
زین پاك زمین مردم ناپاك به در كن            از كشور جم لشكر ضحاك به در كن
از مغز خرد نشئه تریاك به در كن                  این جوق شغالان را از تاك به در كن

وز گله اغنام بران گرگ ستمكار

 

اى قاضى مطلق كه تو سالار قضایى            وى قائم بر حق كه درین خانه خدایى
تو حافظ ارضىّ و نگهدار سمایى               بر لوح مه و مهر فروغىّ و ضیایى
در كشور تجرید مِهین راهنمایى            بر لشكر توحید امیرالامرایى

حق را تو ظهیرستى و دین را تو نگهدار

 

 سلام

 

*میلاد مسعود پیام آور نور ورحمت ، پیامبر مهربانی ها ، او که رحمه للعالمین است و حضرت  امام صادق علیهم الاف التحیه والثناء مبارک باد

 

 **روز بیست ودوم بهمن ، سر آغاز عصر امام خمینی (ره ) مبارک باد . چه قدر شکوهمند است که انسان از عصر حجر به عصر امام خمینی (ره ) رسیده است . چه سعادتمندیم ما که در این عصر زندگی می کنیم . سعادتمندتر کسانی که از سال 1342 تا کنون در آفریدن  این عصر در صحنه بوده اند . خوشا به حال شهدا . خوشا به حال آنان که جان و مال و عرض خویش را با خدا معامله کردند . شک نداریم که این انقلاب با علمداری امام المسلمین امام خامنه ای زمینه ساز دولت مهدوی خواهد بود . خداوندا ما را در صراط ولایت ثابت قدم نگهدار . آمین

 

 *** این شعر طولانی که در قالب مسمط  مسدس است اثر طبع ادیب الممالک فراهانیست . انصافا شعر شیرین و زیباییست .  خداوند این روز را بر همه ی مسلمانان مبارک گرداند .

 

 

غـــم نداريم ...

بسم الله الرحمن الرحیم

 

خوب و بد هر چه نوشتندبه پاي خودمان
انتخابي است كه كرديم براي خودمان 

اين و آن هيچ مهم نيست چه فكري بكنند
غـــم نداريم بزرگ است خداي خودمـان 

بگذاريم كه با فلسفه شان خوش باشند
خودمــــــــان آينه هستيم براي خودمان 

مــا  دو  روديم كه حالا ســر دريــا داريم
دو مسافـر يله در آب و هـــواي خودمـان

احتياجي بـه در و دشت نــداريـــم اگــر
رو به هم باز شود پنجره هاي خودمـان

من و تو بـا همه ي شهر تفـــاوت داريم
ديگــــــران را نگذاريم به جاي خودمـــان 

ديگـــران هـر چه كه گفتند بگويند ، بيـا
خـــودمان  شعر  بخوانيم براي خودمــان

 

مهدی فرجی

 

 

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا (ع)

بسم الله الرحمن الرحیم

 

  

در زلف كمند تو كرامات بلندي ست
در باب وفاي تو روايات بلندي ست

چون سلسله زلفي كه فشاندي به نشابور
در مصحف سيماي تو آيات بلندي ست

نوري ست كه تا هفت فلك تيغ كشيده ست
در بارگه طوس چه مشكات بلندي ست!

كوتاهتر از قامت شاهنشهي توست
هرچند در اين صحن، رواقات بلندي ست

اين جلوه سرا، طاق طلا، گنبد زرين
عكسي ست كه آيينه‌اي از ذات بلندي ست

از عمر ابد خوبتر اين لحظه ي با تو
در معركه شوق تو آنات بلندي ست

دست و نظرم هر دو به لطف تو بلند است
هم در دل كم حوصله حاجات بلندي ست

شاهانه قبولم كن و اذنم بده اي شاه
چون من نه، تو را شأن و مقامات بلندي ست

من حلقه زن باب تولاي تو هستم
در حلقه لطف تو عنايات بلندي ست

 

 

محمد امین پور

 

 

 

ایامی چند

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

حسب حالي ننوشتيم و شد ايامي چند                    محرمي كو كه فرستم به تو پيغامي چند
ما بدان مقصد عالي نتوانيم رسيد                            هم مگر پيش نهد لطف شما گامي چند
چون مي از خم به سبو رفت و گل افكند نقاب             فرصت عيش نگه دار و بزن جامي چند
قند آميخته با گل نه علاج دل ماست                         بوسه‏اي چند برآميز به دشنام‏ی چند
زاهد از كوچه رندان به سلامت بگذر                          تا خرابت نكند صحبت بد نامي چند
عيب مي جمله چو گفتي هنرش نيز بگوي                نفي حكمت مكن از بهر دل عامي چند
اي گدايان خرابات خدا يار شماست                          چشم انعام مداريد ز انعامي چند
پير ميخانه چه خوش گفت به دردي كش خويش         كه مگو حال دل سوخته با خامي چند
حافظ از شوق رخ مهر فروغ تو بسوخت                     كامگارا نظري كن سوي ناكامي چند

 

يه روزي از راه مي رسه

بسم الله الرحمن الرحیم

 

مرغ هوايي به قفس
دل نمي بازه آدما
كدوم پرنده رو زمين
 خونه مي سازه آدما


مسافراي در بدر
بايد يه دندگي كنن
پرنده ها نمي تونن
توكوچه زندگي كنن


اونايي كه هوايي ان
كوچه براشون كوچكه
نگاه كنين توچشم هم
دنيا پر از عروسكه


كجايي مرد باروني
لباترك ترك شدن
هيشكي به فكر هيشكي نيست
آدما آدمك شدن


كجايي مرد باروني
بياكه تشنگي بسه
وقتي تونيستي دستامون
به دست هم نمي رسه


خيلي كسا تو زندگي
زخماي ريشه اي دارن
گريه نمي كن ولي
بغض هميشه اي دارن


يه روزي از راه مي رسه
كسي كه چشم براهشيم
كسي كه يه عمره همه
خسته تكيه گاهشيم


دلم می خواد بهار که شد
شاخه به شاخه گل کنم
به سمت زندگی می خوام
این دوتا دستو پل کنم

 

 

پی نوشت ها:

۱- این شعر بسیار زیبا از وبلاگ نگاه من که متعلق به آقای رستمی است http://h14.blogfa.com/ گرفته شده . حالاشعر خود ایشان است یا دیگری نمی دانم ولی انصافا جالب است . این شعر رو اگر مجید اخشابی بخونه واقعا قشنگ میشه . شایدم خونده  باشه ....

 

۲- هتک حرمت به ساحت مقدس قرآن کریم را تسلیت عرض می کنم .  در این کار خیلی عبرت هست . اصلی ترین عبرت هم اینه که با وجود این همه نظریه پرداز و دانشگاه ها و کرسیه های نظریه پرداز ی عجیبه که آیات تحدی قرآن هنوز بی پاسخ مانده و این نیسن جز همان اعجاز قرآن کریم  . همان ایاتی که فرموده : اگر جن وانس جمع بشوند حتی یک آیه هم مثل آن را نخواهند آورد . این نادان ها حالا به جای این کارهای احمقانه اگر راست می گویند بروند و بنشینند و یک آیه بیاوررند مثل قرآن تا از رونق قران بکاهند چرا حالا دست به کارهایی می زنند که کار ابلهان و اوباش و احمق هاست نه کار انسان های متمدن! به راستی که : شب پره گر وصل آفتاب نخواهد         رونق بازار آفتاب نكاهد!

 

۳-این یکی از اون آیات تحدی قرآن کریمه :  «و ما كان هذاالقرآن ان يفتري من دون الله ولكن تصديق‏الذي بين يديه و تفصيل الكتاب لاريب فيه من رب‏العالمين ام يقولون افتراه قل فاتوا بسورة من مثله، وادعوا من استطعتم من دون الله، ان كنتم صادقين» (يونس / 37 و 38) در اين آيات نيز خداوند عزوجل سه بار عرب را به تحدي فراخوانده است كه عبارات «و ما كان هذالقرآن ان يفتري من دون الله»، «قل فاتوا بسورة من مثله» و «وادعوا من استطعتم من دون الله» بر آن دلالت دارد.

 

 ۳- عرض کنم که این دیوانگان خاک بر خورشید می پاشند ، عرض خود می برند و زحمت مسلمانان می دارند و آخر این که : چراغی را که ایزد برفروزد هر آنکس پف کند ریشش بسوزد

  

ای دل

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

 

ای دل اگر به دیده‌ی تحقیق بنگری
درویشی اختیار کنی بر توانگری

ای پادشاه شهر چو وقتت فرا رسد
تو نیز با گدای محلت برابری

گر پنج نوبتت به در قصر می‌زنند
نوبت به دیگری بگذاری و بگذری

آهسته رو که بر سر بسیار مردمست
این جرم خاک را که تو امروز بر سری

آبستنی که این همه فرزند زاد و کشت
دیگر که چشم دارد ازو مهر مادری؟

هشدار تا نیفکندت پیروی نفس
در ورطه‌ای که سود ندارد شناوری

سر در سر هوا و هوس کرده‌ای و ناز
در کار آخرت کنی اندیشه سرسری

دنیا به دین خریدنت از بی‌بصارتیست
ای بدمعاملت به همه هیچ می‌خری

گر قدر خود بدانی قدرت فزون شود
نیکونهاد باش که پاکیزه پیکری

چندت نیاز و آز دواند به بر و بحر
دریاب وقت خویش که دریای گوهری

گر کیمیای دولت جاویدت آرزوست
بشناس قدر خویش که گوگرد احمری

ای مرغ پای‌بسته به دام هوای نفس
کی بر هوای عالم روحانیان پری؟

از صد یکی به جای نیاورده شرط علم
وز حب جاه در طلب علم دیگری

مردان به سعی و رنج به جایی رسیده‌اند
تو بی‌هنر کجا رسی از نفس‌پروری

ترک هواست، کشتی دریای معرفت
عارف به ذات شو نه به دلق قلندری

در کم ز خویشتن به حقارت نگه مکن
گر بهتری به مال، به گوهر برابری

فرمانبر خدای و نگهبان خلق باش
این هر دو قرن اگر بگرفتی سکندری

زنهار پند من پدرانه است گوش گیر
بیگانگی مورز که در دین برادری

در بارگاه خاطر سعدی خرام اگر
خواهی ز پادشاه سخن داد شاعری

 

 

توسل

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

 

 

خوش آن دم که ما را شفاعت کنید
به  دردم   به  داغم  عنــــایت  کنـــید


چه می شد که در دفتر عشقتان
به  نام  و نشانـــم  اشــارت  کنید


چه خوش  بود  در  دامن  سبزتان
بیــاویزم امـــــا  حمــــایت  کنــــید


در آن دم  که  حیرانم  و بی دلیـل
به راه   ولایـــت  هدایــــت   کنیـد


و  در لحظه های  سکــــــوت  دعا
به سوز  سکـــــوتم  اجابت  کنــید


تنــــی  پر زِ زخــم دلـــی  داغـــــدار
شفـــایم  به نــــــام شهــادت کنیــد

 

 حسین مولوی ده کوثری
شب چهارشنبه  ساعت ۱۲:۲۰
مورخه ۲۱/۱/۱۳۸۰
اراک

 

----------------------------------------------------------------------------------------------------- 

این شعر رو هم از وبلاگ  خاکریز شهادت گرفتم

امروز برای شهداء وقت نداریم
ای داغ دل لاله تو را وقت نداریم

با حضرت شیطان سرمان گرم گناه است
ما بهر ملاقات خدا وقت نداریم

چون فرد مهمی شده نفس دغل ما
اندازه ی یک قبله دعا وقت نداریم

در کوفه تن غیرت ما خانه نشین است
بهر سفر کرببلا وقت نداریم

تقویم گرفتاری ما پر شده از زر
ای داغ دل لاله تو را وقت نداریم

هر چند که خوب است شهیدانه بمیریم
خوب است ولی حیف که ما وقت نداریم


دوم خرداد

بسم الله الرحمن الرحیم

 

خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی ، بالهای استعاری

لحظه های کاغذی را ، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی ، زندگی های اداری

آفتاب زرد و غمگین ، پله های رو به پایین
سقفهای سرد و سنگین ، آسمانهای اجاری

با نگاهی سرشکسته ، چشمهایی پینه بسته
خسته از درهای بسته ، خسته از چشم انتظاری

صندلی های خمیده ، میزهای صف کشیده
خنده های لب پریده ، گریه های اختیاری

عصر جدول های خالی ، پارکهای این حوالی
پرسه های بی خیالی ، نیمکت های خماری

رونوشت روزها را ، روی هم سنجاق کردم :
شنبه های بی پناهی ، جمعه های بی قراری

عاقبت پرونده ام را ، با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی ، باد خواهد برد باری

روی میز خالی من ، صفحه ی باز حوادث
در ستون تسلیت ها ، نامی از ما یادگاری

 

پی نوشت:

۱- متولد دوم خرداد ۱۳۵۵ . در روستایی به نام ده کوثر . آن طفل کوچک روستایی ، امروز سی وچهار ساله شد . خدا رحمتش کند انشاء الله .

۲- و این شعر قیصر امین پور چه زبان حال شیرینی است از برای من. خداوند او را قرین رحمت کناد.

۳- برای شادی روح ما فاتحه با صلوات

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

خانـم  معلم !  سلام  ، ما شاگرد  شماییـــــم

میشه فردا که جمعه است بازم کلاس بیاییم؟

 

کــلاستون شبیه دنیای آرزو هاست

توی کلاس انگاری تو قلب رویاهاییم

 

می شه اونجا بمونیم تا وقتی زنده هستیم

آخـــه بیرون از کلاس خیلی از هــم جداییم

 

دیروز گفتید که شما گنجشکا رو دوست دارید

خانم به خدا ما هم رفیق گنجشکاییم

 

می دونیم که یه روزی کلاسها تعطیل می شن

اونوقت اگه نباشید ما راست راسی  تنهاییم

 

خانم معلم! نرید، دل ما خیلی تنگه

اون سر دنیام برید ما باهاتون می آییم

 

حالا می بخشید اگه نامه مون خیلی بد بود

آخه بین شاگردا، ما تنبل اوناییم

 

وای! نکنه یه وقتی چشماتون درد بگیره

آخر نامه شده، زحمتو کم نماییم

 

فقط می شه بپرسیم فردا کلاس هست یا نه؟

خانم معلم آخه، ما عاشق شماییم!

 

پی نوشت ها :

۱-سلام به همه ی معلم های عاشق . معلم هایی که واقعا عاشقند . از این که معلم هستند سر فرازند نه سر به زیر . آن هایی که شغلشان را با ترازوی حقوق نمی سنجند . این معلم ها کم نیستند پس مبارکشان باد این روز خجسته .

۲- شعر بالا  که بی اندازه از آن خوشم می آید از مدیر وبلاگ صید قزل الا در مدرسه است . چقدر صمیمی است این شعر قشنگ . احساس کاملی از حرف یک شاگرد در مقابل معلم .

۳- امسال من مدیر اداره ای شده ام که معلم کلاس اول من مسئول کارگزینی آن اداره  است . امروز صبح قبل از همه با یک شاخه گل و یک جعبه شکلات رفتم به اتاقش . کاش این طور نمی شد که در آخرین سال معلمی اش این شاگرد کلاس اول  او بشود مدیر اداره . سال گذشته پستی نوشتم از محبت هایش . از آن انارهایی که در سال اول معلمی اش در پنج شنبه ای که می خواست بیاید به شازند دانه دانه می کرد و برای هر شاگرد یک قاشق می داد . از آن برنجی که هنوز هم طعم شکری که به ان اضافه کرده بود در دهانم مزه مزه می کنم . حالا در این شهرستان بیشتر معلم های دوره ی  ابتدایی و راهنمایی ودبیرستان من هستند .معلم کلاس چهارم من اقای رحیمی ، معلم کلاس پنجم خانم امیری، مدیر دوره ی دبستان خانم زند وکیلی ،معلم ادبیات دوم راهنمایی آقای کاووسی ، معلم ادبیات راهنمایی اقای عابدی ، مدیر دوم راهنمایی اقای نصیری ، مدیر سوم راهنمایی اقای رضایی، آقای حاجیان مدیر دانشسرای تربیت معلم ، اقای اسماعیلی دبیر دانشسرا و مسئول شب دوران دانشسرا همه وهمه معلم هایی هستند که امسال خداوند به من توفیق  داده به عنوان شاگرد همچنان در خدمتشان باشم .خدا همهی این عزیزان را حفظ کند ومن را قدر دان آن ها .... 

۴- زنگ سپاس معلم را در دبیرستان شهید مطهری آستانه نواختیم . با حضور فرماندار  و مسئولان شهرستان . برای هر معلم یک گل تقدیم کردیم . کاری که هیچ وقت عکس ان اتفاق نمی افتد . یعنی هیچ روزی نیست که یک معلم گل به فرماندار یا استاندار یا رئیس جمهور هدیه کند . آری هنوز هم شان معلم آان قدر بالاست که عالی ترین مقام ها در این روز در مقابل این مقام کرنش می کنند .

۵- در همین دبیرستان معلم ادبیات من در دوره ی دانشسرا حضور داشت . آقای رضایی . علی رغم این که قرار نبود سخنرانی کنم اما همان مقام معلم باعث شد در قالب تشکر از فرماندار و مسئولان شهر مقصود اصلی ام را بگویم و ان این که ما هنوز شاگرد معلم هایی مانند اقای رضایی هستیم .

۶- دوستی زنگ زد واز این که شاگردش یک دسته گل رز هدیه آورده از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید . بنگرید مناعت طبع معلم را . این عشق به ودیعت نهاده در جان معلم مبارک باد که من عاشق ای طبع بلندم

 

 


 

 

 

آه از این مردن شیرین...

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

 

عاقبت جان تو در چشمه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی مهتاب افتاد
پیچشت داد خدا، در نفست آب افتاد

 

نور در کاسه‌ی ظلمت‎زده‌ی چشمت ریخت
خواب از چشم تو ای شیفته‌ی خواب، افتاد

 

کارت از پیله‌ی پوسیده به پرواز کشید
عکس پروانه برون از قفس قاب افتاد

 

چشمه شد، زمزمه شد، نور شد و نیلوفر
آن دل مرده که یک چند به مرداب افتاد

 

عادتت بود که تکرار کنی «بودن» را
از سرت زشتی این عادت ناباب افتاد

 

ماه را بی‌مدد تشت تماشا کردی
چشمت از ابروی پیوسته به محراب افتاد

 

چه کشش بود در آن جلوه‌ی مجذوب مگر
که به یک جذبه چنین جان تو جذاب افتاد

 

چهره‌ی واقعی‌ات را به تو برگرداندند
از سر نام تو سنگینی القاب افتاد

 

شهد سرشار شهادت به تو ارزانی باد
آه از این مردن شیرین، دهنم آب افتاد

 

امشب از هرم نفس‌های اهورایی تو
گرم در دفتر من، این غزل ناب افتاد

 

مرتضی امیری اسفندقه

 

پی نوشت ها:

۱- امروز صبح پیکر مطهر سه شهید والا مقام  شهیدان : حمید آسنجرانی ، سید محسن قریشی و شهید جودکی  که در در گیری با گروه  تروریستی پژاک به فیض عظمای شهادت نایل آمدند در اراک تشییع شد . پس به قول شهید آوینی راه شهادت بسته نشده مهم این است که خداوند متاع وجود کسی راخریدنی بیابد .

 

۲- شهید آسنجرانی ودو شهید دیگر از گردان تکاور سپاه روح الله بودند . چند ماه پیش، از شهید اسنجرانی خواسته بودند مسئول گروهان نگهداری بشود . ایشان در ذیل این پیشنهاد ضمن رد این موضوع نوشته بودند : ( علاقه ای ندارم . از گردان تکاوری راضی هستم وانشا ءالله لباس تکاوری کفن شهادت من خواهد بود ...) . همین هم شد و ایشان در همین لباس به ملاقات حق تعالی شتافتند . در اخرین پیامی که از بی سیم مخابره کرده بود گفته بود : به پسرم بگویید من مثل یک مرد در مقابل ضد انقلاب ایستادم .

 

۳-مردم غیرت مند اراک هم امروز نمایش زیبایی از ارادت به شهدا و انقلاب به جا گذاشتند . انصافا زیبا بود تشییع این عزیزان آسمانی . واقعا این بیت از این شعر امروز زبان حال خیلی ها بود : ( آه از این مردن شیرین دهنم آب افتاد )...

 

۴- اللهم الررقنی توفیق الشهادة فی سبیلک....

 

 

  

بسم الله الرحمن الرحیم

 

فردا سالروز آغاز ولایت آن آقایی است که هزار ودویست واندی سال است که در انتظار نشسته تا روزی به انتظار سبز منتظران پایان سرخی ببخشد .

چه خوش روزگاری است برای آنانی که در هنگامه ظهور آن حجت بی بدیل و ستاره ی بی نظیر بر گرداگرد او  مانند حواریون حلقه زده اند و بر لب های او چشم دوخته تا کویر جان را از آب حیات کلمات او سیراب کنند .

چه خوش روزگاری است آن روزگار .

چه حلاوتی دارد پرده از رخ آن خورشید کنار زدن ودمی به آن سیمای مدنی برقع ومکی نقاب نگریستن .

انصافا شور انگیز است ...انصافا

 

آقاترین! سکوت مرا غرق نور کن

ما راقرین منت ولطف حضور کن

 

وقتی کناه کنج دلم سبز می شود

آقا شما شفاعت این ناصبور کن

 

می ترسم از شبی که به دجال رو کنیم

اقا تو را قسم به شهیدان ظهور کن *

 

 

پی نوشت:

۱- روز آغاز امامت امام حاضر حضرت حجت (عج) مبارک باد

۲- این شعر از سررسید به ظهور گرفته شده وشاعر ان در سالنامه ذکر نشده است

 

 

آبروي همه مسلمانان ...

بسم الله الرحمن الرحیم

 

جسم تو کامل است، ناقص نيست    مي‌دهد عطر يک بغل گل ياس   دستت اما حکايتي دارد... رَحِمَ اللهُ عَمِّي العباس!

ديشب اين طبع، بي‌قرارِ شما
خواست عرض ارادتي بکند
دست کم از دل شکسته‌تان
واژه‌هايم عيادتي بکند


 

چشم بد دور، عمرتان بسيار
کس نبيند ملالتان آقا!
ما نمرديم خون دل بخوري
تخت باشد خيالتان آقا!


 

چيست روباه در مصاف شير؟!
چه نيازي به امر يا گفته؟!
تو فقط اَبرويي به هم آور
مي‌شود خواب دشمن آشفته


 

هست خاموشي‌ات پر از فرياد
در تو آرامشي است طوفاني

اَلَّذِي اَنزَلَ السَّکينَة  تو را
کرده سرشار از فراواني


 

واژه‌ها از لبت تراويدند
پرصلابت، پرعاطفه، پرشور
آفريدند در دل مردم
عزت، آمادگي، حماسه، حضور


 

اين حماسه همه ز يمن تو بود
گرچه از آنِ مردمش خواندي
رهبرا! تا ابد ولي محبوب
در دل عاشقان خود ماندي


 

سهم دلدادگان تو سَلوي
قسمتِ دشمنان تو سجّيل
رهبري نيست در جهان جز تو
که ز امّت چنين کند تجليل


 

نسل سوم چو نسل اول هست
با شعف ، با شعور ، با باور
جاري است انقلاب چون کوثر
هان!
فَصَلِّ لِرَبِّکَ وَانحَر


 

گرچه در باغ سينه‌ات داري
لطف‌ها، مهرها، محبّت‌ها
گفتي اما نمي‌روي چو حسين
تا ابد زير بار بدعت‌ها!


 

ناگهان در نماز جمعه ي شهر
عطر محراب جمکران گل کرد
بغض تو تا شکست بر لب‌ها
ذکر
* يا صاحب الزمان (عج) * گل کرد


 

جان ايران! چه شد که جانت را
جان ناقابلي گمان کردي؟!
آبروي همه مسلمانان
اشک ما را چرا درآوردي؟!


 

جسم تو کامل است، ناقص نيست
مي‌دهد عطر يک بغل گل ياس
دستت اما حکايتي دارد...

رَحِمَ اللهُ عَمِّي العباس!


 

جواد محمّدزماني

 

قصیده معاد

 بسم الله الرحمن الرحیم

سالنامه جهان
ماهنامه زمين و آسمان
روزنامه هاي صبح و عصر را
مرور مي كنم

باز هم خبر
باز هم خلاصه‌اي
از هزار سال اتفاق‌هاي دور و بر
باز خط به خط
نشانه و علامت است
سطر سطر زندگي
گزارش قيامت است

*


gheysar01.jpg

باز هم مصاحبه
بين آدم و عدم
بين آنچه مي‌رود به باد
دم به دم

باز سرمقاله‌اي به خط مرگ
باز عكس‌هاي آن و اين
باز پنج شنبه‌ها و جمعه‌ها
نه، تمام روزهاي هفته
روزِ واپسين
اول او و آخر او
بعد تا ابد هميشه نقطه چين...

*

باز آگهي
باز در ستون تسليت
اسم ها چقدر آشناست
اسم من
اسم تو
اسم ها همه شبيه اسم ماست
اسم هايمان چه تند و تيز
مي دوند
تا به انتهاي صفحه‌هاي رستخيز

*

در كنار اسم هايمان نوشته اند:
جمله جمله، واژه واژه، حرف حرف
هرچه كرده ايد
توي سررسيد ِ روزگار
يادداشت شد
دانه دانه لحظه كاشتيد
باغ ِ لحظه هاي هر كسي
آخرش شبيه آنچه كاشت، شد

***

سالنامه جهان
ماهنامه زمين و آسمان
روزنامه‌هاي صبح و عصر را
مرور مي كنم
مژده داده اند در شماره هاي بعد
در همين يكي دو روزِ زودِ دور دست،
توي ويژه نامه‌اي كه محشر است،
سردبير روزنامه حيات،
او كه متن آب و آفتاب را نوشت،
شاعر سروده‌هاي دوزخ و بهشت،
قصه گوي برگ و بار و ابر و باد،
او كه نور را به خاك ياد داد،
واژه هاي مرده را
زنده مي كند دوباره در قصيده معاد