هــوای شهر ما
بسم الله الرحمن الرحیم
فــردا هــوای شهر ما آکنده از آوای یا زهراست
نور تبسم هایی از جنس بلور اندر افق پیداست
۷/۳/۱۳۹۱
بسم الله الرحمن الرحیم
فــردا هــوای شهر ما آکنده از آوای یا زهراست
نور تبسم هایی از جنس بلور اندر افق پیداست
۷/۳/۱۳۹۱
بسم الله الرحمن الرحیم

می شـود عاشقانه تــر باشیـــــم
یک کمـی کم بهــــانه تر باشیــــــم
می شـود مثـــــل رود جــــــاری بود
چون فـضا بی کــــــرانه تر باشیــــم
استعــــاره به جــــای خود زیبـاست
ســاده امـــــا تـــرانه تر باشیــــــــم
گل شدن گرچه فصل شیرینی است
بایـــــــد اول جـــــوانه تر باشیــــــم
شعـــر نو یک تغـــــزل شیـــواست
مــــا اگـــــــر شاعــــــرانه تر باشیم
زندگی هم بهشت بی نقصی است
می شــــود عـــاشقـــــانه تر باشیم
۲۳ / ۸ / ۱۳۸۷
اراک
سلام
این روزها خیلی درگیر هستم که مطلبی را ، به ارمغان هم که شده ، در این صفحه بنگارم اما از زیادتی سوژه و فراوانی موضوع نمی دانم کدام را بنویسم . نباید کلیشه ای هم باشد . گزارش آب و هوا و مقایسه ی قیمت ها و ... که معمولا وبلاگ نویس ها ی مسافر دچار آن می شوند را نمی خواهم در این جا در معرض دید شما بزرگواران قرار دهم . شاید این وسواسی ها باعث شده بارها و بارها قسمت « پست مطلب جدید » را باز کنم وچند جمله هم بنویسم اما دوباره لغوش کنم . با این حال نمی خواهم سطح انتظار شما را هم زیاد کنم .
دارم به پدیده های هند با توجه نگاه می کنم . واقعا کشور بی نظیری است . ویژگی های متضاد زیادی دارد . تجربه زندگی کردن در چنین کشوری ذیقیمت است و البته دغدغه های خاص خودش را هم دارد . هندوستان - با آن همه تعریف های نا خوشایندی که از آن شده بود - من را سخت مجذوب خویش و خاطر خواه خود کرده است . حتی اگر در این فصل سال نگران گزش پشه ی معروف دینگو باشم باز هم زیبایی های جریان زندگی در هند را نمی توام نادیده بگیرم . نمی توانم آرامش زندگی در یک پایتخت بزرگ را بازگو نکنم . نمی توانم بگویم همه ی خاطرات هند پر است از نگرانی بلکه شهریست که در کنار نازیبایی هایش صحنه های زیبایی از زندگی هم دیده می شود .
دو ماهی از زندگی من در این کشور می گذرد . یک توقف کوتاه در بمبئی در همان روز نخست ورود به هند داشته و باقی این روزها را در دهلی بوده ام . در کنار کارهای مدرسه ، استقرار خانواده در این شهر غریب هم سخت بوده است . تشکیل یک زندگی دوباره و رساندن سطح روحیه خانواده برای پذیرش این زندگی وقت گیر بوده و توانایی زیادی را می خواسته است اما در این ایام هم به خاطر تشکیل زندگی جدید با مردم هند خیلی حشر و نشر داشته ام و با آن ها اُخت پیدا کرده ام ...
وقتی تلوزیون روشن است انگار در ایرانیم هر چند اختلاف ساعت زیادی داریم . البته همین اختلاف ساعات گاهی آدم را گیج می کند . وقتی شما در یک شب نشینی و میهمانی تازه دور هم جمع می شوید و می خواهید سریال دزد و پلیس را نگاه کنید ما باید آماده شویم که بخوابیم و آن وقت که شما در خواب ناز تشریف دارید ما به سر کار رفته ایم . هر روز هم این اختلاف را به هم یاد آور می شویم و همین مایه ی یادآوری شما در قلب و جان ماست .
دیشب با گوگل ارث آمدیم تا اراک . تا خانه ی پدر و خانه خودمان رفتیم و سری به کوچه بارو زدیم . همان کوچه ای که در شعر بدان اشاره کردم و رفتیم به ده کوثر و همه ی خاطرات کودکیم در مدرسه را مرور کردم .
بگذار تا یادم نرفته از همه ی برادران وخواهرانی که در پیغام های عمومی و خصوصی جویای احوالات ما بوده اند تشکر کنم و بگویم ملالی نیست جز دوری شما . خدا را شکر وضعیت زندگی ما در دهلی نو مطلوب است و انشالله امیدوارم همه ی شما را در این شهر سر سبز و پر دار ودرخت زیارت کنم .
بسم الله الرحمن الرحیم
شب می شود دوباره دلم تنگ روی توست
قد می کشم که نیم نگا هی کنم تو را
در کوچه های دهلی نو هـــم تو در منی
در یادمی همیشه ، صــدا می کنم تو را
این جا به یاد کوچه بارو دلم خوش است
اما چه می شود که سلامی کنم تو را
دهلی نو
۹۱/۷/۱۰
بسم الله الرحمن الرحیم
روزی که علم به دست تو می دادند
مردی و شرف ز شانه هایت گل کرد
هرچند در این شهر تو را نشناسند
در کوچه ولی نشانه هایت گل کرد
شهباز و قُرُقدر و دنـــــــــا و سبلان
پیش قد تو حضیض وکوچک هستند
شازند و سیاوش و دلیری و غرور
در غربتشان شبیه هم ، تک هستند
ده شب که درآن قله اذان می گفتی
هر لحظه خدا تو را فراتر می برد
سرداری و بی سری سر افرازت کرد
دشمن به شجاعت تو حسرت می خورد
شور ظفر تو در کتاب آوردند
لب تشنگی ات ، که کربلایی شده ای
به به چه سعادتی تو را بخشیدند
ازخود که گذشته ای ، خدایی شده ای
از مـــــاه نگاه جاودانیش پیدا بود
روح شرفش در آسمان ها ساریست
شک نیست سیاوش امیری اکنون
در خـــــون دلاوران ایران جاریست
ما مانده در این غربت و زندان تنیم
ای کاش عنایـــتی به مـــاهــــا بکند
روزی که سـر سفره ی زهرا وعلیست(ع)
از دور اشــــــارتی بـــه مـــــاهــــا بکند
۲۶/۹/۱۳۹۰
حسین مولوی ده کوثری
اراک
بعدا نوشت :
امروز پنجم دی ماه ۱۳۹۰ کتاب « خبردار » نوشته ی سعید وفایی درباره شهدای آموزش دفاعی و شهید سیاوش امیری با حضور مدیرکل حفظ آثار و ارزش های دفاع مقدس استان مرکزی و جمعی از مسئولان استانی وشهرستان در منزل شهید و توسط مادر وی رونمایی شد . من هم توفیق حضور در این مراسم را پیدا کردم وشعر بالا را که تقدیمش کرده ام به آن شهید بزرگوار ، خواندم . انشا الله روزی که سـر سفره ی زهرا وعلیست (ع) از دور اشــــــارتی بـــه مـــــاهــــا بکند....
بسم الله الرحمن الرحیم
چون بر افـق نیزه ســـــرت را دیــــدم
سبـزینه ی * سبز بـــاوَرَت را دیـدم
آمــد گـــــلِ یاس بر رُخَش شبنــم ِغـم
چون جوشش خون ز حنجرت را دیدم
جمعه
۱۶/۷/۷۸
اراک
* سبزینه : استعاره از رویش است . سبزینه را در اول بهار به نشانه ی رویش و روییدن و زادن و تکثر بخشیدن در سفره ی عید می گذاریم . پس سبزینه ی سبز باور استعاره ایست بر ایمانی که پس از شهادت امام روییدن آغز کرد و همانی بود که هدف از شهادت امام بود یعنی حیات بخشیدن به دین و ایمان مردم . آیا چنین نبود ؟
بسم الله الرحمن الرحیم
ای که از ماذنه ی نیزه تو قــرآن خواندی
بـــر کــــویر دلشان آیه ی باران خواندی
«چه مبارک سحری بود وچه فرخنده شبی
آن شب قدر»که تو سوره ی رحمان خواندی
خواهرت منظره ی عشق تماشا می کرد
لَحَـــظاتی که اذان با تن عریـــان خواندی
سر گلدسته ی دست تو اذان ،اصغر گفت
به نمازی که درآن معرکه ، میدان خواندی
نعش خورشید که دردشت به خون غلطیده
خـود بیاور ز چه پس خیل جوانان خواندی ؟!
تا ابد نام تو در مصحف دل ها جــــاریست
ای کـــه از ماذنه ی نیزه تو قــرآن خواندی
حسین مولوی ده کوثری
۱۱/۹/۹۰
اراک
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایة علی بن ابیطالب والائمة المعصومین علیهم السلام .
این شعر را در سال ۱۳۷۳ در دانشسرای تربیت معلم شهید رجایی شازند سروده ام . آن موقع که یک جوان هجده ساله بودم . یک شعر به سبک کهن .
بیشتر به یک سرود می ماند . درایام غدیر سال ۱۳۷۴ این شعر به صورت یک سرود توسط دانش آموزان دانشسرای خنداب خوانده شد . تک خوان یا تک نواز این سرود محمد رضا مختاری بود . ایشان اکنون دبیر زبان انگلیسی در مدارس شازند است . شما هم می توانید هم الان با صدای بلند بخوانیدش .
عید غدیر
باز آمد آن عید غدیر ، عید غدیر بی نظیر مولای ما بر مصطفی شد هم وصیُّ وهم وزیر
عیدی که آیات خدا ، نازل شده چون کیمیا در دشت بی آب و علف در شوره زاری جون غدیر
احمد بر آن منبر سوار باشد علی اندر کنار بر زائــران بیت حق پیغــــام حق دارد بشیــــر
دست علی در دست او پروانگان بر گرد او « گر من تو را بودم ولی اینک تو را باشد امیر »۱
مردم همه شادی کنان ، مرد وزن و پیر وجوان بستند پیمــــــان با علی شاه مساکین و فقیر
آن روز بر سالار دین شیر خدا شد جانشین حقا که او شایسته بود چون او دبیر است ودلیر
مانند او گیتی نزاد ، عالَم ز عدلش کرده داد از ترس حق لرزان چو بیددرجنگ بادشمن چو شیر
در بستر احمد بخفت از جان خود چیزی نگفت از جان احمد پرسد او ،خود مرگ را با جان پذیـــــر ۲
پرسی ز علم ودانشش گوشی بر فرمایشش « من شهر علم هستم علی باشد در علم کثیر »۳
خیبر کنَد از بیخ وبن از هیبتش اندیشه کن او عالـــــم تاریک را نوری فشاند چون منیـــر
بر محفل آل علی مهمان تو باش ای مولوی با الفت آل رسول جنَّت برای خود بگــــــــیر
پی نوشت ها
۱- « من کنت مولاه فهذا علی مولاه »
۲- اشاره به لیلة المبیت
۳- « انا مدینة العلم وعلی بابها »
۴-عید غدیر عید اکمال دین است مبارکتان باشد ، انگاشته ایم فقط از آن شیعه است اما مگر نه این است که خدا این روز را روز اکمال دین ومایوس شدن کفار قرار داده بنابر این این روز بی نظیر از آن همه مسلمانان است
۵- عشق است که خدا اکمال دین و مایوس شدن کافران را در ولایت علی علیه السلام قرار داده است .
۶- التماس دعا
بسم الله الرحمن الرحیم
دوباره مشرق دل گشته بی قرار شما
شکوفه می دمد از مغرب تبار شما
دوباره کوچه ی چشمانتان چراغان شد
نسیم می وزد از موسم بهار شما
مبادت ای گل نرگس که بی خبر مانی
تمام عشق شماراست.بی شُمار شما
من از تبسم چشمان عاشقان خواندم
دوباره باید از اول کنم شمار شما
به کوچه باغ نگاه دو چشم مخمورت
ترانه می سراید و اواز این هَزار شما
غزل نگارِ تو هستم ، فدای چشم شما باد
چگونه من بکِشم نقشی از نگار شما
طلوع خنده ی مستت مرا بسند آمد
خوشا اگر بنشینم دمی کنار شما
۳/۸/۱۳۹۰
اراک
بسم الله الرحمن الرحیم

تا چند در خیال خودت پرسه می زنی
ای خوب بی بدیل و شُکوه ِ رسیدنی
چندیست تا که بی رمقم از تبِ غمت
ای ماه آسمانی واحساس دیدنی
می دانم از قلمرو عشقت گریز نیست
ای سبــــزچیــــدنی و نشاط خریدنـی
شرحی نوشته ام به غزل های چشمتان
ای شعــــر خــواندنی وشعـــور شنیدنی
باشد شبی تو از دلم ای جان گذر کنی
ای ســـــرو سربلند وسپیــدار چیدنـی
حسین مولوی
۱۳۸۱
بسم الله الرحمن الرحیم

شب به ما فرصت دعا بدهید
در قنوتش به ما خدا بدهید
جای دوری نمی رود به خدا
گوشه ای را به این گدا بدهید
ما طواف حرم طلب کردیم
لا اقل مروه یا صفا بدهید
یکسره مملو از غم ودردیم
جای دارو به ما شِفا بدهید
لایق کربلا نمی باشیم *
جرعه ای مشهد الرضا بدهید
در کمیل وزیارت شهدا
خسته شد پایمان وجا بدهید
ما نشانی زیار خود جوییم
کس ندارد شما به ما بدهید
زندگی مان به ذکر باطل رفت
یک نفس ذکر مرتضا (ع) بدهید
لب به صوت و ترانه تر کردیم
تپه هایی پر از حرا بدهید
از ازل در پی ابد بودیم
با شهادت به ما شَفا بدهید
حسین مولوی
۲۰/۹/۱۳۷۹
- سلام .
- هرچند که این روزها علاوه بر سرما خوردگی ، به درد چشم غریبی گرفتارم و نگاه کردن به صفحه ی نمایشگر رایانه چنان است که گویی کسی با پیچ گوشتی چشمانم را می تراشد اما نشد که از عادت مألوفِ نشستن پای نت دست بردارم و شعری برایتان ننگارم .
- التماس دعای خیر
بعدا نوشت :
* از جناب قربانی سپاسگزارم به خاطر اصلاح این مصراع : لایق کربلا اگر نمی باشیم بوده که به : لایق کربلا نمی باشم تغییر یافته است .
**شهیدی که پس از 26 سال در آغوش مادر آرام گرفت
بسم الله الرحمن الرحیم
ای ابر رحمت دوباره
بر جان ما گل فشان شو
با یک بغل ماه و خورشید
بر بام ما کهکشان شو
امشب دوباره دلم را
تا اسمان رهبری کن
مستی به من بخش وبرخیز
اعجاز پیغمبری کن
امشب خدایم دوباره
از مشرق خلقت جان
با یک بغل گل رسیده
نیلوفر و روح و ریحان ............
بسم الله الرحمن الرحیم
در مسابقات فرهنگی وهنری مرکز تربیت معلم اراک در رشته ی داستان نویسی مقام اول را کسب کرده بودم .
این مسابقات ابتدا در میان دانشجویان یک مرکز برگزار می شد و در تابستان افراد برگزیده اعزام می شدند به مسابقات کشوری .البته داستانی را که من نوشته بودم داستان مدرنی نبود اما خب مقام آورده بود .
ششم تیرماه سال ۷۶ به همراه ۱۵ نفر از دانشجویان دیگر که در رشته های مختلف رتبه ی برتر بودند عازم مشهد شدیم . از جمله ی این افراد حفیظ الله قدمی زاده بود . دانشجوی رشته ی ریاضی که در قرائت قرآن صوت زیبا وخوبی داشت و البته حائز رتبه بود . تقی حاجیلو که در رشته ی حفظ شرکت کرده بود و چقدر نازنین بود این پسر . اسدالله فرهمند خرم ابادی که در شعر دستی داشت و اول هم بود . اژدر زارعی اهل همدان که در رشته ی کتاب خوانی شزکت کرده بود . با من میانه ی خوبی نداشت و تا آخر هم خوب نشد دو سه سال پیش شنیدم که به رحمت خدا رفته است . خیلی ناراحت شدم امیدوارم خداوند رحمتش کند .... خدا رحمت کند اقای رستمی مسئول شب مرکز تربیت معلم که همراه ما بود وچه خاطرات زیبایی را با حضور او داشتیم .
من علاقه زیادی به گرفتن عکس در اردوها داشتم . در بعضی از اردوها دو دوربین عکاسی با خودم می بردم . از ازاک که راه افتادیم تا مشهد عکس گرفتم . دسته جمعی و انفرادی . از ایوان کی تا دامغان و نیشابور و مشهدو شما و چالوس ... وسواس داشتم که عکس خوب بگیرم و معمولا چنین کاری زحمت زیادی دارد . پنج رور در مشهد بودیم وعلاوه بر پابوسی امام رضا (ع) در مسابقات هم شرکت کردیم . در مرکز تربیت معلم شهید هاشمی نژاد . ایام خوشی بود برایمان . در مسابقه که چیزی دستگیرمان نشد جز این که فهمیدم اصلا الفبای قصه نویسی هم بلد نیستم . در کلاس هایی که در جنب مسابقه گذاشته بودند واز اساتید کشوری استفاده می کردند خیلی چیزها دستگیرمان شد از جمله همین که : هیچ نمی دانیم .
خلاصه بعد از پنج روز برگشتیم . آمدن از کناره - کناره ی دریای خزر - یکی از زیباترین خاطرات همین سفر است . سرسبزی جنگل های گلستان تا چالوس از لذت بخش ترین بخش این سفر بود . عکس گرفتن هم که نباید قضا می شد و مدام باید درج می کردیم در ذهن دوربین .
غروب روز ۱۳ تیر رسیدیم به کناره های نوشهر وچالوس وباید تنی به آب می زدیم . آخرین شماره های عکس روی دوربین ظاهر بود و من از تقی حاجیلو وقدمی زاده خواستم بمانند تا آخرین عکس را هم بگیرم. فیلم دوربین که به انتها رسید جمع کردم واز داخل دوربین در آوردم وگذاشتم به جیب پیراهن. حالا چه عجله ای بود برای این کار نمی دانم فقط می دانم اجلش رسیده بود .
آمدم کنار دریا. عجب غروب دل انگیزی و عجب آب وسوسه انگیزی . همه جو گیر شدیم ورفتیم داخل آب و شوخی کردن با آب گل کرد ومن همین که خم شدم که آبی به سر و صورت بچه ها بپاشم فیلم دوربین از جیبم سرخورد وافتاد در آب دریییییییییای خزر ! ومن ساده لوح با بچه ها داشتیم در این وسعت آب دنبال یک حلقه فیلم دوربین عکاسی می گشتیم !!!! حرصم گرفته بود حسابی . این شنا در این وسعت بی کران برایم شد زهر . هر چه هم می خواسم خودم را تسلا بدهم نمی شد . اینچنین همه ی خاطرات این سفر در دریا غرق شد ...
بعد از یک شب استراحت در چالوس راه افتادیم به سمت اراک . در جاده ی زیبای چالوس توقف کردیم برای صبحانه . زیبا و دلپذیر و سر سبز . در این تیرماه در ساعت ۱۰ صبح سردمان شده بود ... اسدالله فرهمند در این زیبایی وصف ناپذیر چالوس شعری سروده بود که با این بیت آغاز می شد:
روبرویم همچو نقش در خیال دره های تنگ و سر سبز شمال
من هم دیدم این شعر هم وزن زیبایی دارد وهم می شود به جای آن عکس ها که در آب افتاد در قاب دفتر خاطراتم نگه دارم ، دست به کار شدم وبا قریحه ی ناقص شعر زیر راسرودم :
دره های تنگ و سر سبز شمال نقش می زد نقش شعری در خیال
جنگل سبزش پر از رنگ و گل است بوی عطرش کرده ما را همچو مست
موج دریایش گهر پاشد به رو ما همه لختیم و اندر آن فرو
شوخی اندر آب حالی دیگر است من به پا در اب و دیگر با سر است
موج دریا می زند اهنگ عشق جنگل وکوهش فرو در رنگ عشق
جاده اش چون مار می پیچد به هم شبنمش از دل بشوید زنگ غم
چشمه ها و دره ها های پر زآب نرم نرمک می گرفتندی شتاب
راه چالوس این ره پر التهاب تا توانستی مرا می داد تاب
۱۳/۴/۱۳۷۶
بسم الله الرحمن الرحیم

چه خوش باشی نباشی ٬ نوبهاری
که باغ و سبزه اندر سینه داری
نسیمت؟ نه . مگر برقت بگیرد
ولی تو با نگاهی بی قراری
شکوه اشک چشم مست نازت
شبیه شبنمی در لاله زاری
من امشب با غزل بودم ولیکن
غزال چشم تو از من فراری
تو مثل شوقی از جنس تکلم
سکوت مبهمی در سینه داری
غزل می گویم از دلتنگ بودن
تو مشغولی و انشا می نگاری ؟
شعور شعر من حد دوبیتی است
تو هم حس غزلخوانی نداری
۹/۱/۱۳۸۹
مولوی ده کوثری
پی نوشت :
سلام ،سال نو مبارک .
بسم الله الرحمن الرحیم
تابستان سال ۱۳۷۷ . اوج تسلط اصلاحات بود بر جریان فکر و زندگی مردم . سالی که بحث های روشنفکری در هر خانه و برزنی به تبع نوشته ها در روزنامه ها جریان داشت . سالی که می رفت تا با این بحث ها همه ی اصول انقلاب استیضاح شوند : از جنگ گرفته تا اسلامیت نظام و بسیج وسپاه ...سایه سنگین محاکمه کرباسچی و حمله ی آمریکا به افغانستان هم کشور را تبدیل کرده بود به یک بمب که اگر هدایت رهبر معظم نبود هر لحظه ممکن بود کشور در باتلاقی بغلتد . مسئول بسیج دانشجویی مرکز تربیت معلم شهید باهنر اراک بودم . با رایزنی های زیاد توانستم یک سهمیه ی « طرح ولایت » بگیرم . از دانشگاه ها اعزام می کردند ومراکز تربیت معلم به عنوان دانشگاه شناخته نمی شد . این طرح توسط موسسه ی آموزشی وپژوهشی امام خمینی (ره) و بسیج دانشجویی اجرا می شد . به جوانان علاقمند در مدت پنجاه روز اصول ومبانی اندیشه ی اسلامی آموزش داده می شد مانند : هستی شناسی ، انسان شناسی ، فلسفه ی سیاست ، فلسفه ی اخلاق ، فلسفه ی حقوق تا از تاثیر القائات شبهه در دانشگاهها مصون بمانند . علاوه بر این که این دروس که توسط اساتید برجسته و طراز اول ودوم تدریس می شد برنامه های فوق العاده از قبیل سخنرانی مسئولان کشوری و لشگری و مراجع بزرگ تقلید هم برگزار صورت می گرفت. یک دوره ی کامل و به تمام معنا آموزش و پرورش . حضور افراد بزرگی چون آیت الله جواد آملی ، استاد مصباح یزدی و... نشان از اهمیت این دوره داشت . خاطرات زیادی از این دوره ی طولانی هست . کلاس ها در محوطه ی اردوگاه امام رضا علیه السلام در رودهن و در زیر درختان بزرگ گردو برگزار می شد . شیطنت بچه ها در چیدن گردوها جالب بود . جلسات بحث و نقد سیاست های دولت اصلاحات هم که در هر گوشه وکناری برپا می شد . درس اخلاق ایت الله موحدی کرمانی آنقدر زیبا بود که بگویم جایتان خالی . حلاوت نماز صبحی که ایشان در آن محوطه ی اردوگاه و با آن صوت دلنشینی که سوره ی فجر را می خواند هنوز بر جانم جاریست . بهشتی بود که حدود پنجاه روز خداوند در این دنیا برایم داد که در ان از صبح تا شب با انسانهایی مانوس بودیم که خیلی هایشان به معنای واقعی اهل مراقبه نماز شب و دائم ذکر بودند . غار نشینی دوست ارجمندم یکی از زنگ تفریح ها بود . این غار کوچک که تقریبا طبیعی بودو علی آسترکی مثل انسان های نخستین در آن زندگی می کرد در شب ها پاتوقی بود برای شب نشینی ها و بحث ها و نقد ها . اطمینان دارم که در جمع این همه جوان پاک قرار گرفتن حتما برایم غیر ممکن است .در این اردو با جوانی آشنا شدم اهل بندرعباس . به تعبیر خودم گلبوته ای از تبار میناب . ابو طالب فخری . شاید علت دوستیمان همان قرابت بود . من تربیت معلمی بودم و او هم . در میا هزار دانشجو فقط من و او دوره ی کاردانی تربیت معلم بودیم . یعنی تحصیل کرده ی مرکز تربیت معلم . برای همین در این چهل پنجاه روز ، دوستی ما به برادری تبدیل شد . کمی سیه چرده ، قد بلند و دلاور و آرام ومتین و ساده و بی آلایش . در همان ایام شعری را برایش سرودم . دفتر خاطراتم را ورق می زدم که با این شعر همه ی خاطرات آن روزگاران زنده شد . بد ندیدم دوباره تقدیمش کنم به آن گرامی شاید در این دنیای مجازی تورقی بزند این صفحه را .
امشب که به خاطرم گذشتی کشتی غرور من شکستی
ای دوست تویی جوانه ی عشق پر شور تر از ترانه ی عشقگلبوته ای از تبار میناب فخری نفسی مرا تو دریاب
ای نخل وجود تو سر افراز چون نخل وجود خود بردازشب ها که ز بسترت رهیدی با بال دعا به او رسیدی
از گریه و آه توشه بستی عهد دگران جز او شکستیبر فاطمه (س) کردمت حواله در وقت نماز و آه وناله
در ذکر شبت مرا دعا کن در آه و غمت مرا دعا کنمحتاج دعای دوستانم غرق گنهم اگر جوانم
در درّه ی تنگ زندگانی در پیری و شورش جوانیبا خوی کتاب حق در آمیز امید که ز حق شوی تو لبریز
جویای توصّل خدا باش پیوسته به یاد کربلا باشرفتی به سرای زندگانی از یاد ٫٫حسین ٬٬ در نمانی
محتاج دعایتان ٫٫حسین٬٬ است گویای ثنایتان ٫٫ حسین ٬٬ است
۲۱/۵/۱۳۷۷
رودهن - اردوگاه امام رضا علیه السلام
بسم الله الرحمن الرحیم
نازنیــن زهـرای بابایـی ولــــی
ناز بر ذرات عــــالـــم می کنـی
می خرم ناز تو را ای نازنیـــن
مست ولبریزاز زلالم می کنـــــی
وقــتی از ره می رسم با خنده ات
خستگی هایم فـــراموشــم شود
اوج می گیرم چو مه در آسمـــان
نازنیــــن وقتی در آغوشــــم شود
هر نگــــاهت امتداد آیتــــی است
در کتــــاب زندگیـــــم جاری است
تا ابد لبخندت ای شیریــــــن ترین
در وجودم مستدام و ســاری است
پیش داداشت چه می خندی ، بدان
این جــــــوادم نازنینی دیگــــــر است
حلقه ی گوشت کن ایــن پند پدر
دسته ای گل نه از آن هم بهتر است
ای خدای مهــــــربـــــان ـ نازنــــین
شکر بی حد حق ذاتت را ســــزاست
نازنین شاید بزرگ است وعزیز
خادمی کوچک برای مصطفاست
۲۸/۸/۸۷
اراک
بسم الله الرحمن الرحیم
ناز قدت ای دوست خریدن دارد
سرخی لبان تو مکیدن دارد
در کوچه ی پر پیچ و خم آغوشت
«چاووشی چشم تو شنیدن دارد»*
حسین مولوی ده کوثری
۱۹/۸/۸۹
* وامی است از خانم نسرین تهرانی در وبلاگ شرق وازه
بسم الله الرحمن الرحیم
پانزده سال می گذرد . از سال ۱۳۷۴ . از دوران جوانی ام . سالی که در شهر خنداب ـکه آن روز ها تازه شهر شده بود ـ روز های پر التهاب تحصیل در کلاس چهارم دانشسرا را می گذراندیم . در دانشسرایی که دانش آموزانش ته مانده ی سه دانشسرا بودند ـ کمیجان ،زرندیه و شازند - که به خاطر انحلال سه دانشسرا در یک جا جمعشان کرده بودند . علاو بر غربت شهر و مشقت دوری از پدر ومادر، غربت در میان آدم هایی با خلق وخوهایی متفاوت واقعا سخت بود و علاوه بر این سختی ها ، شلوغی و بی نظمی دانشسرا هم بر همه ی مشکلات قبلی اضافه شده بود . در یک ساختمان کوچک یک طبقه در کنار ۹۰ نفر دانش آموزی که سال آینده قرار بود معلم بشوند ۹۰ نفر دانش آموز کلاس اول دبیرستان هم گنجانده بودند . در ساختمانی که ۱۴ خوابگاه بیشتر نداشت تقریبا ۱۸۰ نفر زندگی می کرد .در هر خوابگاه حدود ۱۴ الی ۱۶ نفر کنار هم می لولیدند. خوابگاه واقعا فقط جای خواب بود . گنجایشِ کم سالن غذاخوری باعث شده بود که تعدادی از میزهای غذاخوری را در بخشی از راهروهای خوابگاه ها بچینند . سالی سخت و دشوار بود .
در این سال علاوه بر خواندن درس های کلاس چهارم دانشسرا که کتاب های ویژه برای معلمی داشت ــ روش تدریس دروس ابتدابی ــ فعالیت های فرهنگی فراوانی هم داشتم . مسئولیت انجمن اسلامی مدرسه ، نوشتن گاهنامه ی دیواری آموزگار را با همکاری برخی از دوستان ، عضویت در گروه سرود ، نمایش و...از جمله ی فعالیت ها بود . علی رغم جوانی ام با امام جمعه ی وقت خنداب در نوشتن کتابی درباره زکات هم همکاری می کردم . چهل طرح را که بعضا در حد یک حدیث بود را ضمن فضا سازی داستانی ، جهت تسهیل برای مخاطب پردازش می شد. این کتاب در سال ۱۳۷۹ با نام (داستان های زکات) با همان نوشتار توسط جناب آقای عادلپور چاپ شد. این همکاری برای من تجربه ی گرانقدری را در عنفوان جوانی رقم زد . در کنار همه ی این کارها خواندن کتاب های رشته ی علوم انسانی برای شرکت در کنکور از دغدغه های اصلی من بود . یعنی ما علاوه بر مطالعه ی کتاب های درسی رشته ی خودمان باید همه ی کتاب های یک رشته ی دیگر را بدون دبیر می خواندیم و البته این کار به خاطر اِعمال خاموشی در خوابگاه ، در سالن غذاخوری که بسیار کثیف و غیر بهداشتی بود از ساعت ۱۰ شب به بعد باید انجام می شد . سرودن شعر در این شب ها و در کنار این سختی ها ــ هرچند به صورت تفننی ــ از مسکّن هایی بود که آرامش می داد .من به همان عادت مالوف از آن ها با نام شعر یاد می کنم شما این شعرها را نباید خیلی جدی بگیرید به نام شعر .
یکی از این سرودها که در حال وهوای شهید وشهادت و به تقلید از نی نامه مولوی سروده شده است را در پی می خوانید . شعر خامی از زبان یک جوان خام نوزده ساله :
بشنو از نی چون حکایت می کند از غم خونین شکایت می کند
آن غمی کز لاله های غرقه خون بر دلم بنشسته در دشت جنون
این سبوی ما همی از غم پر است وآن سبوی عاشقان از دم پر است
عاشقان چون عشق را از هم زدند این دل ما را به آه و غم زدند
شاهد حق باده ی باقی گرفت ساغری را از کف ساقی گرفت
آری آن جان با خدا دمساز شد کعبه ای دیگر سوی جان باز شد
دم نه این کار من دیوانه است مستی ما لایق بتخانه است
می ننوشیده چرا مستی کنیم درعدم هستیم چون هستی کنیم
من اگر شایسته ی می بودمی در کنار عاشقان پی بودمی
عاشقان مست از جام شراب عاشقان مست از می های ناب
عاشقان دیر آبادِ بهشت آن نکوجانان زیبا سرنوشت
عاشقان جان ودل کرده فدا عاشقانِ با نیایش آشنا
عاشقان لحظه ی شور ونوا زائران کعبه ی دل ، کربلا
آری آنان معنی خود یافتند توسن خود تا فلک ها تاختند
سوی حق یک نردبان افراشتند وین منِ بیچاره اینجا کاشتند
این چنین باشد که گویم نی بگو معنی درد مرا از نی بجو
علی اخوان مرادی ـ یکی از همکلاسی ها ــ اهل ذوق و ادب بود و خیلی با هم مراودات شعری داشتیم . یادم نرفته که من کتاب شعر مهدی اخوان ثالث را به او هدیه کردم و اوهم مجموعه ی شعری از مهدی سهیلی را به من هدیه کرد . گفتن شعر را تازه تجربه می کرد و برای همین برخی از شعر هایش را می داد تا من اصلاح کنم ! - عجبا که اگر کوری عصا کش کور دگر شود ـ شعرهایش خیلی ثقیل بود . شعرهای ناصر خسرویی . یعنی با در وزن ها طویل با کلمات سنگین . مثلا یک بیت از شعرهایش این بود :
آمدم تا که کنم جان و دلم خاک درت بهر قربانی دل حاضر خذلان گشتم
یا در شعری گفته بود :
چشم شهلا بر سماع این دل بیمار ما عاقبت اشکی فشانده در صدف مینا شده
به هر حال ایشان در یکی از این شب ها ی زمستان ودر مجالی که برای مشاعره دست داده بود و شعرهای همدیگر را انگولک می کردیم ،مثنوی ام را این طور جواب داد:
مشنو از نی ، نی حصیری بی نواست آن غمی کز آن تو گویی نابجاست
آن غمی کز لاله های غرقه خون بر دلت بنشسته در دشت جنون
کن سبویت را پر از دیوانگی عاشقی ،پروانگی در دست حق مردانگی
چون سبوی عاشقان از می پر است از میِ وصل حبیبان در خور است
عاشقان چون عشق را بر هم زدند بر دل خاموش تو آتش زدند
آن دلی کز غم رها گردد همی کی به یاران می رسد هرگز دمی
موج عشقی کز دلی بیرون شود صورت سرخ شفق گردون شود
شاهد حق نکته ای از حق گرفت شاعری را از دم تو برگرفت
دوباره من هم چند بیتی در جوابش گفتم:
گفتی از نی نشنوم پس چون کنم غم که در دلخانه دارم چون کنم
ناله ی نی پر زآه وسوزهاست با نوای مرغ جانم آشناست
این دلم با ناله ی نی پر کشد ناله ی نی را چو می بر سر کشد
این دلم گوید که از نی بشنوم از می نی نوشم وبی خود شوم
یاد آن روز های خوب بخیر . شب ها وروزهایی که مدام تلاش بود و کار . جوانی بود و همنشینی های شاعرانه .
بسم الله الرحمن الرحیم
خوش آن دم که ما را شفاعت کنید
به دردم به داغم عنــــایت کنـــید
چه می شد که در دفتر عشقتان
به نام و نشانـــم اشــارت کنید
چه خوش بود در دامن سبزتان
بیــاویزم امـــــا حمــــایت کنــــید
در آن دم که حیرانم و بی دلیـل
به راه ولایـــت هدایــــت کنیـد
و در لحظه های سکــــــوت دعا
به سوز سکـــــوتم اجابت کنــید
تنــــی پر زِ زخــم دلـــی داغـــــدار
شفـــایم به نــــــام شهــادت کنیــد
حسین مولوی ده کوثری
شب چهارشنبه ساعت ۱۲:۲۰
مورخه ۲۱/۱/۱۳۸۰
اراک
-----------------------------------------------------------------------------------------------------
این شعر رو هم از وبلاگ خاکریز شهادت گرفتم
امروز برای شهداء وقت نداریم
ای داغ دل لاله تو را وقت نداریم
با حضرت شیطان سرمان گرم گناه است
ما بهر ملاقات خدا وقت نداریم
چون فرد مهمی شده نفس دغل ما
اندازه ی یک قبله دعا وقت نداریم
در کوفه تن غیرت ما خانه نشین است
بهر سفر کرببلا وقت نداریم
تقویم گرفتاری ما پر شده از زر
ای داغ دل لاله تو را وقت نداریم
هر چند که خوب است شهیدانه بمیریم
خوب است ولی حیف که ما وقت نداریم
بسم الله الرحمن الرحیم
یاد آن روز های خوب بخیر
یاد آن فصل خوب تابستان
در کنار پدر ، برادر و مادر
سفره ای ساده بر سر بُستان *
دست پرپینه ی پدر با ذوق
لقمه ای از پنیر بر می داشت
مادر آن لحظه با نگاه قشنگ
گل لبخند بر لبش می کاشت
بوی چنبر خیار می پیچید
در فضایی که عشق جریان داشت
بر لب جوی آب و سایه ی گل
مشتری ها که سفره ی نان داشت
یاد آن روزهای خوب بخیر
بچه بودیم و ساده و شیرین
شیطنت های مان که گل می کرد
دستمان می رسید تا پروین
یاد آن روزهای خوب بخیر
وقت رفتن برای جو چیدن
خسته بودی ولی صفا می داد
چیدن جو به ضمن خندیدن
چای و نان وپنیر وخاگینه **
آه خدا عجب صفا می داد
ساعتی برای صرف صبحانه
زنگ تفریح پدر به ما می داد
یاد آن روزهای خوب بخیر
فصل رفتن به چیدن گندم
صبح زود است پدر کمی طاقت !؟
« نه . نمانی عقب تر از مردم »
یاد آن روز های خوب بخیر
خاطراتی که در زمان گم شد
خاطراتی که زندگی مان بود
قصه ای از برای مردم شد .
این قصه می تونه ادامه داشته باشه . اونقدر خاطرات زیبا از روستا هست که اگر کسی بخواد به نظمش در بیاره نظم زندگی شهری خودش رو از دست می ده. مثل من که الان ساعت یک هست وپای وبلاگم.
*بستان در زبان محلی ما به زمینی می گفتند که در آن صیفی کاری می شد و صیفی کاری شاید به معنای صیف در زبان عربی برگردد ی یعنی آن چه که مخصوص تابستان هست . در بهار زمینی را که از قبل اماده کرده بودند دوباره شخم می زدند و در ان می کاشتند چیزهایی از قبیل : سیب زمینی ، خیار ، گوجه ، هویج ، شادانه ، پیاز ، آفتابگردان ،گل کوشک و... محصولات این بستان تقریبا از اواخر تیر به بار می نشست وکم کم به سفره های ساده خانه های روستایی ها رنگ وجلا می داد. در کنار همه ی سختی های کار کشاورزی ، سرزدن به این بستان خستگی از تن بیرون می کرد ولذت فراوانی داشت . بویژه وقتی گل های آفتابگردان بزرگ شده بودند وسایه ای داشتند . هویج ها ی تازه وقلمی و خیارهای سینی وچنبر ، چیدن پیاز وشستن آن وگذاشتن کنار سفره از لذت هایی است که ما چشیده ایم و جای شما خالی بوده است.
** خاگینه . تخم مرغی که با آرد پخته شده . در روستای ما رسم بود وقتی بوته های خیار بستان برای بار اول به بار می نشست مادر خانواده به همراه همسر وفرزندان به بستان می رفتند ودر کنار بوته های خیار روی آتشی که از چوب افروخته شده بود خاگینه درست می کردند . این خاگینه در اصطلاح زبان محلی ما معروف است به ( قیقاناق) . این خاگینه با این نوع پخت بسیار خوشمزه می شد وما هرسال آرزو داشتیم تا بوته های خیار بستان به ثمر بنشیند و این تفریح خانوادگی تکرار شود .
بسم الله الرحمن الرحیم
چشم ها مست تماشاست اگر بگذاری
متنت از حاشیه پیداست اگر بگذاری
آیه ی عشق تو تفسیر بلندی دارد
«عشق هم صاحب فتواست » اگر بگذاری
سر گلدسته ی گل بوی اذان می آید
موج ٬ قد قامت دریاست اگر بگذاری
بوسه برداشته ام از لبت ای یار ولی
چند وچون ؟ حل معماست اگر بگذاری
کی شود شهد گل ناب تو شیرین باشد ؟
عسلم نکته همین جاست اگر بگذاری
حاصل ناز تو و غمزه ات ای نازک دل
خرمنی از گل زبیاست اگر بگذاری
شکوه می کردم ودیدم که تو می چرخانی
چشم هایی که چو رویاست اگر بگذاری
تا غزل هست مکن تکیه به تک بیتی ها
دل تو دفتر انشاست اگر بگذاری
حسین مولوی ده کوثری
اراک
۱۵/۱/۱۳۸۹
پی نوشت :
۱- سلام
۲- درایام نوروز شعری رو از تلوزیون شنیدم که خیلی زیبا بود . یک مصرع از اون من رو خیلی درگیر خودش کرد : عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند .چند روزی این مصرع شده بود ورد زبان من . که من این شعر رو تحت تاثیر این مصرع سرودم وتقدم شما باشه .