بسم الله الرحمن الرحیم

 

در مسابقات فرهنگی وهنری مرکز تربیت معلم اراک در رشته ی داستان نویسی مقام اول را کسب کرده بودم .

این مسابقات ابتدا در میان دانشجویان یک مرکز برگزار می شد و در تابستان افراد برگزیده اعزام می شدند به مسابقات کشوری .البته داستانی را که من نوشته بودم  داستان مدرنی نبود اما خب مقام آورده بود .

ششم تیرماه سال ۷۶ به همراه ۱۵ نفر از دانشجویان دیگر که در رشته های مختلف رتبه ی برتر بودند عازم مشهد شدیم . از جمله ی این افراد حفیظ الله قدمی زاده بود . دانشجوی رشته ی ریاضی که در قرائت قرآن صوت زیبا وخوبی داشت و البته حائز رتبه بود . تقی حاجیلو که در رشته ی حفظ شرکت کرده بود و چقدر نازنین بود این پسر . اسدالله فرهمند خرم ابادی که در  شعر دستی داشت و اول هم بود . اژدر زارعی  اهل همدان که در رشته ی کتاب خوانی شزکت کرده بود . با من میانه ی خوبی نداشت و تا آخر هم خوب نشد دو سه سال پیش شنیدم که به رحمت خدا رفته است . خیلی ناراحت شدم  امیدوارم خداوند رحمتش کند .... خدا رحمت کند اقای رستمی  مسئول شب مرکز تربیت معلم که همراه ما بود وچه خاطرات زیبایی را با حضور او داشتیم .

من علاقه زیادی به گرفتن عکس در اردوها داشتم . در بعضی از اردوها دو دوربین عکاسی با خودم می بردم . از ازاک که راه افتادیم تا مشهد عکس گرفتم . دسته جمعی و انفرادی . از ایوان کی  تا دامغان و نیشابور و مشهدو شما و چالوس ... وسواس  داشتم که عکس خوب بگیرم و معمولا چنین کاری زحمت زیادی دارد . پنج رور در مشهد بودیم وعلاوه بر پابوسی امام رضا (ع) در مسابقات هم شرکت کردیم . در مرکز تربیت معلم شهید هاشمی نژاد . ایام خوشی بود برایمان . در مسابقه که چیزی دستگیرمان نشد جز این که فهمیدم اصلا الفبای قصه نویسی هم بلد نیستم . در کلاس هایی که در جنب مسابقه گذاشته بودند واز اساتید کشوری استفاده می کردند خیلی چیزها دستگیرمان شد از جمله همین که : هیچ نمی دانیم .

خلاصه بعد از پنج روز برگشتیم . آمدن از کناره - کناره ی دریای خزر - یکی از زیباترین خاطرات همین سفر است . سرسبزی جنگل های گلستان تا چالوس از لذت بخش ترین  بخش این سفر بود . عکس گرفتن هم که نباید قضا می شد و مدام باید درج می کردیم در ذهن دوربین .

غروب روز ۱۳ تیر رسیدیم به کناره های نوشهر وچالوس وباید تنی به آب می زدیم . آخرین شماره های عکس روی دوربین ظاهر بود و من از تقی حاجیلو وقدمی زاده خواستم بمانند تا آخرین عکس را هم بگیرم. فیلم دوربین که به انتها رسید جمع کردم واز داخل دوربین در آوردم وگذاشتم به جیب پیراهن. حالا چه عجله ای بود برای این کار نمی دانم فقط می دانم اجلش رسیده بود .

 آمدم کنار دریا. عجب غروب دل انگیزی و عجب آب وسوسه انگیزی . همه جو گیر شدیم ورفتیم داخل آب و شوخی کردن با آب  گل کرد ومن همین که خم شدم که آبی به سر و صورت بچه ها بپاشم فیلم دوربین از جیبم سرخورد وافتاد در آب دریییییییییای خزر !  ومن ساده لوح با بچه ها داشتیم در این وسعت آب دنبال یک حلقه فیلم دوربین عکاسی می گشتیم !!!! حرصم گرفته بود حسابی . این شنا در این وسعت بی کران برایم شد زهر . هر چه هم می خواسم خودم را تسلا بدهم  نمی شد . اینچنین همه ی خاطرات این سفر در دریا غرق شد ...

بعد از یک شب استراحت در چالوس راه افتادیم به سمت اراک . در جاده ی زیبای چالوس توقف کردیم برای صبحانه . زیبا و دلپذیر و سر سبز . در این تیرماه در ساعت  ۱۰ صبح  سردمان شده بود ... اسدالله فرهمند در این زیبایی وصف ناپذیر چالوس شعری سروده بود که با این بیت آغاز می شد:

 

روبرویم همچو نقش در خیال                    دره های تنگ و سر سبز شمال

 

من هم دیدم این شعر هم وزن زیبایی دارد وهم می شود به جای آن عکس ها که در آب افتاد در قاب دفتر خاطراتم نگه دارم ، دست به کار شدم  وبا قریحه ی ناقص شعر زیر راسرودم :

 

 

دره های تنگ و سر سبز شمال            نقش می زد نقش شعری در خیال

جنگل سبزش پر از رنگ و گل است               بوی عطرش کرده ما را همچو مست

موج دریایش گهر پاشد به رو                  ما همه لختیم و اندر آن فرو

شوخی اندر آب حالی دیگر است                من به پا در اب و دیگر با سر است

موج دریا می زند اهنگ عشق              جنگل وکوهش فرو در رنگ عشق

جاده اش چون مار می پیچد به هم                       شبنمش از دل بشوید زنگ غم

چشمه ها و دره ها های پر زآب                   نرم نرمک می گرفتندی شتاب

راه چالوس این ره پر التهاب               تا توانستی مرا می داد تاب

 

۱۳/۴/۱۳۷۶