وصفش نتوان گفت به هفتاد مجلّد
بسم الله الرحمن الرحیم
برخیز شتربانا، بر بند كجاوه كز چرخ عیان گشت همى رایت كاوه
از شاخ شجر برخاست آواى چكاوه وز طول سفر حسرت من گشت علاوه
بگذر به شتاب اندر از رود سماوه در دیده من بنگر دریاچه ساوه
وز سینهام آتشكده پارس نمودار
از رود سماوه ز ره نَجد و یَمامه بشتاب و گذر كن به سوى ارض تِهامه
بردار پس آنگه گهرافشان سرِ خامه این واقعه را زود نما نقش به نامه
در ملك عجم بفرست با پِرّ حَمامه تا جمله ز سر، گیرند دستار و عمامه
جوشند چو بلبل به چمن ، كبك به كهسار
ماییم كه از پادشهان باج گرفتیم زان پس كه از ایشان كمر و تاج گرفتیم
دیهیم و سریر از گهر و عاج گرفتیم اموال و ذخایرشان تاراج گرفتیم
وز پیكرشان دیبه و دیباج گرفتیم ماییم كه از دریا امواج گرفتیم
و اندیشه نكردیم ز طوفان و ز تیّار
در چین و ختن ولوله از هیبت ما بود در مصر و عدن غلغله از شوكت ما بود
در اندلس و روم عیان قدرت ما بود غرناطه و اشبیلیه در طاعت ما بود
صقلیه نهان در كنف رایت ما بود فرمان همایون قضا آیت ما بود
جارى به زمین و فلك و ثابت و سیار
خاك عرب از مشرق اقصى گذراندیم وز ناحیه غرب به افریقیه راندیم
دریاى شمالى را بر شرق نشاندیم وز بحر جنوبى به فلك گرد فشاندیم
هند از كف هندو، ختن از ترك ستاندیم ماییم كه از خاك بر افلاك رساندیم
نام هنر و رسم كرم را به سزاوار
مرغان بساتین را منقار بریدند اوراق ریاحین را طومار دریدند
گاوان شكمخواره به گلزار چریدند گرگان ز پى یوسف بسیار دویدند
تا عاقبت او را سوى بازار كشیدند یاران بفروختندش و اغیار خریدند
آوخ ز فروشنده، دریغا ز خریدار
بنویس یكى نامه به شاپور ذوالاكتاف كز این عربان دست مَبُر نایژه مشكاف
هشدار كه سلطان عرب داور انصاف گسترده به پهناى زمین دامن الطاف
بگرفته همى دهر ز قاف اندر تا قاف اینك بدرد خشمش پشت و جگر و ناف
آن را كه دَرَد نامه از عُجب و ز پندار
با ابرهه گو خیر به تعجیل نیاید كارى كه تو مىخواهى از فیل نیاید
رو تا به سرت جیش ابابیل نیاید بر فرق تو و قوم تو سجّیل نیاید
تا دشمن تو مهبط جبریل نیاید تأكید تو در مورد تضلیل نیاید
تا صاحبخانه نرساند به تو آزار
زنهار بترس از غضب صاحبخانه بسپار به زودى شتر سبط كنانه
برگرد از این راه و مجو عذر و بهانه بنویس به نجاشى اوضاع زمانه
آگاه كنش از بد اطوار زمانه وز طیر ابابیل یكى بر به نشانه
كانجا شودش صدق كلام تو پدیدار
بوقحف چرا چوب زند بر سر اُشتر كاشتر به سجود آمده با ناز و تبختر
افواج ملك را نگر اى خواجه بَهادُر كز بال همى لعل فشاند و ز لب دُر
وز عِدَّتشان سطح زمین یكسره شد پر چیزى كه عیان است چه حاجت به تفكر
آن را كه خبر نیست فگار است ز افكار
زى كشور قسطنطین یك راه بپویید وز طاق ایا صوفیه، آثار بجویید
با پطرك و مطران و به قِسّیس بگویید كز نامه اِنگَلْیون، اوراق بشویید
مانند گیا بر سر هر خاك مرویید وز باغ نبوت گل توحید ببویید
چونان كه ببویید مسیحا به سر دار
این است كه ساسان به دساتیر خبر داد جاماسب به روز سوم تیر خبر داد
بر بابك برنا پدر پیر خبر داد بودا به صنمخانه كشمیر خبر داد
مخدوم سِرائیل به ساعیر خبر داد وان كودك ناشسته لب از شیر خبر داد
ربّیُون گفتند و نیوشیدند اَخبار
از شِقّ و سَطیح این سخنان پرس زمانى تا بر تو بیان سازند اسرار نهانى
گر خواب انوشَرْوان تعبیر ندانى از كنگره كاخش تفسیر توانى
بر عبدِ مسیح این سخنان گر برسانى آرد به مداین درت از شام نشانى
بر آیت میلاد نبى سید مختار
موسى ز ظهور تو خبر داد به یُوشَع ادریس بیان كرده به اَخنوخ و همیلَع
شامول به یثرب شده از جانب تُبَّع تا بر تو دهد نامه آن شاه سَمَیْدَع
اى از رخ دادار برانداخته برقع بر فرق تو بنهاده خدا تاج مُرصَّع
در دست تو بسپرده قضا صارِم تبّار
اى پاكتر از دانش و پاكیزهتر از هوش دیدیم تو را كردیم این هر دو فراموش
دانش ز غلامیت كشد حلقه فراگوش هوش از اثر راى تو بنشیند خاموش
از آن لب پر لعل و زان باده پر نوش بجمعى شده مخمور و گروهى شده مدهوش
خلقى شده دیوانه و شهرى شده هشیار
برخیز و صبوحى زن بر زمره مستان كاینان ز تو مستند در این نغز شبستان
بشتاب و تلافى كن تاراج زمستان سو سوخته سرو چمن و لاله بستان
داد دل بُستان ز دى و بهمن بِستان بین كودك گهواره جدا گشته ز پستان
مادَرْشْ به بستر شده بیمار و نگونسار
فخر دو جهان خواجه فرخ رخ اسعد مولاى زمان مهتر صاحبدل امجد
آن سید مسعود و خداوند مؤید پیغمبر محمود ابوالقاسم احمد
وصفش نتوان گفت به هفتاد مجلّد این بس كه خدا گوید: ما كان محمد
بر منزلت و قدرش یزدان كند اقرار
اندر كف او باشد از غیب مفاتیح واندر رخ او تابد انوار مصابیح
خاك كف پایش به فلك دارد ترجیح نوش لب لعلش به روان سازد تفریح
قدرش ملكالعرش به ما ساخته تصریح وین معجزهاش بس كه همى خواند تسبیح
سنگى كه ببوسد كف آن دست گهر بار
اى لعل لبت كرده سبك سنگ گهر را وى ساخته شیرین كلمات تو شكر را
شیرویه به امر تو دَرَد ناف پدر را انگشت تو فرسوده كند قرص قمر را
تقدیر به میدان تو افكند سپر را آهوى ختن نافه كند خون جگر را
تا لایق بزم تو شود نغز و بهنجار
اى مقصد ایجاد سر از خاك به در كن وز مزرع دین این خس و خاشاك به در كن
زین پاك زمین مردم ناپاك به در كن از كشور جم لشكر ضحاك به در كن
از مغز خرد نشئه تریاك به در كن این جوق شغالان را از تاك به در كن
وز گله اغنام بران گرگ ستمكار
اى قاضى مطلق كه تو سالار قضایى وى قائم بر حق كه درین خانه خدایى
تو حافظ ارضىّ و نگهدار سمایى بر لوح مه و مهر فروغىّ و ضیایى
در كشور تجرید مِهین راهنمایى بر لشكر توحید امیرالامرایى
حق را تو ظهیرستى و دین را تو نگهدار
سلام
*میلاد مسعود پیام آور نور ورحمت ، پیامبر مهربانی ها ، او که رحمه للعالمین است و حضرت امام صادق علیهم الاف التحیه والثناء مبارک باد
**روز بیست ودوم بهمن ، سر آغاز عصر امام خمینی (ره ) مبارک باد . چه قدر شکوهمند است که انسان از عصر حجر به عصر امام خمینی (ره ) رسیده است . چه سعادتمندیم ما که در این عصر زندگی می کنیم . سعادتمندتر کسانی که از سال 1342 تا کنون در آفریدن این عصر در صحنه بوده اند . خوشا به حال شهدا . خوشا به حال آنان که جان و مال و عرض خویش را با خدا معامله کردند . شک نداریم که این انقلاب با علمداری امام المسلمین امام خامنه ای زمینه ساز دولت مهدوی خواهد بود . خداوندا ما را در صراط ولایت ثابت قدم نگهدار . آمین
*** این شعر طولانی که در قالب مسمط مسدس است اثر طبع ادیب الممالک فراهانیست . انصافا شعر شیرین و زیباییست . خداوند این روز را بر همه ی مسلمانان مبارک گرداند .
بسم الله الرحمن الرحیم