بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

 

معلم هستم ،عاشقانه . خدا می داند شعار نمی دهم . با همه کاستی هایش که روزگار تحمیلش کرده . آنها که مرا می شناسند می دانند در میان پرقو بزرگ نشده ام . دردش را می دانم که خود از این دردها سهم فراوان دارم . اما خوش به حال من که معلمم .

در سال اولی که در دانشسرای تربیت معلم درس می خواندم شعری گفته بودم در مورد ((معلم)). با این بیت شروع می شد :

معلم ای عزیز وای همای رحمت انسان                     تویی تنها صفا بخش وامید جنت القرآن

پسرعمویی دارم اهل شعر وشاعری که به روستا آمده بود . شعرم را دید و  اصلاح کرد  و همین اصلاح هم مقدمه ای شد تا در شعر سرودن بیشتر دقت کنم .

********

سال چهارم تحصیل در دانشسرا آقای عبدی مربی امور تربیتی مدرسه  (الان مدیر دبیرستان آزادگان اراک است )گروه سرودی تشکیل داد . رفتیم خمین برای اجرای سرود . ما فقط یک سرود تمرین کرده بودیم در حالی که باید هر گروه دو تا ارائه می داد.

از ناراحتی آمده بودیم به پارک کنار سالنی که برنامه اجرا می شد . من یادم آمد که شعری که قبلا درباره معلم گفته ام ریتم سرود دارد اما چه کنم که دفتر شعرم همراه من نبود .

با اصرار بچه های گروه رفتم در گوشه ای نشستم وفکر کردم تا شعر را روی برگه نوشتم . در همانجا  - پارک - تمرین کردیم ورفتیم و خواندیم . واقعا بد نشد هرچند مقام نیاوردیم اما شرمنده هیات داوران هم نشدیم .

به خاطر  سرودن آن شعر هیات داوران  یک آلبوم عکس بزرگ به من هدیه داد که هنوز با آن که پاره شده  گنجینه خاطرات نوجوانی من است .

این شعر  رابا همه ی نقص هایش تقدیم می کنم به همه معلمهایی که عاشقانه معلمی می کنند وهمه عزیزان معلمی که به این کلبه حقیر من قدم رنجه می فرمایند  : 

همای انسان

 

معلم ای عزیز و ای همای بخت انسان ها
تو آذین وصفا بخشی به جاه وتخت انسان ها

مرا سازی تو عبد خود چو حرفی بر من آموزی
معلم ای تو معبودی که آموزی تو قرآن ها

به بند دیو نادانی چو می مانیم بی یاور
کلید سحرها با توست گشایی درب زندان ها

تو پیمان با خدا بستی که حرف عشق آموزی
به گوش طفلکان خرد برومندان پیمان ها

توفانوس شب تاری که می سوزی در آن وحشت
معین ویاور و رهبر شوی بر جمله انسانها

 

زمستان ۱۳۷۱
ده کوثر