شنیده اید حکایت مردی را که در کنار نهر  آبی نشسته وصندوقچه ای پر از مروارید در کنارش نهاده  بود. مروارید ها را یک یک از صندوقچه بر می داشت و بر آب می انداخت .

پرسیدند: ای مرد ! این چه کاری است که می کنی ؟!

گفت : از صدای قُـلپ قـُلپ آن خوشم آمده است .

 حال من هم حال همان مرد را ماند ؛ نشسته ام در کنار نهر زمان . از صندوقچه عمر  مروارید فرصت ها را در این نهر می اندازم و لذت می برم  وتو گویی که مولایمان نفرموده :

اضاعة الفرصة غصة .  نهایت تباه کردن فرصت ها غم وغصه است.

و یا  : الفرصة تمرّ مرّ السحاب . فرصت ها در گذرند  همان گونه که ابرها می گذرند .

 

گوهر وقت بدین خیرگی از دست مده     آخر این درّ گرانمــــایه بهـــــایی دارد

واز قیصر که:

 

حرف های ما هنوز نا تمام...

تا نگاه می کنی :

                          وقت رفتن است.

بازهم  حکایت همیشگی!

پیش از آن که  باخبر شوی

لحظه عزیمت توناگزیر می شود.

آی...

ای دریغ وحسرت همیشگی!

ناگهان

         چقدر زود   

                      دیر می شود.