تو را دست او میسپارم
بسم الله الرحمن ارحیم
به عین و به شین و به قافی که دارم
دلت سنگ شد تا کند سنگسارم
من و یوسف و پیرهن؟ نه ... ولی من
به چاکی که خورد از مقابل دچارم
حواست به من باشد این روزها که
خودم را کنار تو جا میگذارم
ترک خورده بغض گلوگیرم امشب
دعا کن غریبانهها را ببارم
به تو میرسد دست اشک شکسته
همین لحظههایی که بیاختیارم
"خداحافظ" امّا دل من نیامد
بگویم "تو را دست او میسپارم!"
سید مهدی طباطبایی
پی نوشت:
سلام
شعر را درویلاگ یکی از دوستان دیدم . خیلی روان وشیرین است این شعر . ساده وصمیمی وشنیدنی . گاهی یک عمر حرف نگفته را شعری می شود ترجمان .........
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آذر ۱۳۸۹ ساعت 20:3 توسط حسین مولوی
|
بسم الله الرحمن الرحیم