بسم الله الرحمن الرحیم .

 

 

* داستان فضیل عیاض را شنیده اید .  اهل مرو  و ایرانی عرب نژاد بود و راهزنی می کرد  در حین بالا رفتن از دیواری این آیه به گوشش رسید که :« الم یان للذین آمنوا ان تخشع قلوبهم لذکرالله ...» گفت : وقت آن رسیده است . توبه کرد و به راه حق در آمد .(مبانی عرفان وتصوف/دکترقاسم انصاری /صفحه ۱۴۶/ انتشارات پیام نور) 
امروز در آستانه بودم . زیارت حضرات : سهل ،طالب و جعفر . به دعوت یکی از خویشان . جایتان خالی . صفای خوبی داشت . از فضیل عیاض دیگری برایتان بگویم : چهار ، پنج کلاس بیشتر سواد ندارد و شغلش آزاد است . پیش از این تولیدی کفش داشت . حالا اهل تجارت است و هر از چند وقتی می رود به تایلند و بر می گردد . هشت سال در دام اعتیاد گرفتار بود . از معتادهای با کلاسی که مثقال وگرم کارش را راه نمی انداخت . به قول خودش نیم کیلو ، نیم کیلو می  خرید .بواسطه مکنتی  که داشت هم خوب می خورد و هم خوب می کشید. وقتی به روستا می آمد به اعتبار خویشی که با پدر داشت به منزل ما سری می زد . 
مردی را که  نمی شد از پای منقل جدا کرد حالا فضیل  وار تغییر کرده .خودش می گوید : « شش روز قبل از این که برای ترک اراده کنم  از یکی از دوستانم نیم کیلو خریده بودم و دارایی ام از این بابت پر و پیمان بود و در روز سه بار می کشیدم . آن روز موعود درخانه با خود اندیشیدم و تصمیم گرفتم ترک کنم . مثل کسی که دارد با ماشین با سرعت ۱۸۰ می رود یهو ترمز بگیرد . این طور نبود که اول مصرف را کم کنم و کم کم ترک کنم .  ایام ترک آن قدر برایم سخت گذشت که مادر و همسرم که همیشه از من به خاطر اعتیادم نفرت داشتند حالا  التماسم می کردند برای کشیدن . به مرگ راضی شده بودم ولی برای برگشتن رضایت ندادم . ده روز طول کشید وخدا سلامتی داد  .»
حالا این مرد  یک انسان مومن به خداست . نماز اول وقت و زیارت هایش قضا نمی شود . او که نه احتیاجی به ریا کاری دارد ونه نیازی به ظاهر سازی . آن قدر بی ریا آماده ی رفتن به نماز جمعه شد که من خجالت کشیدم . در خطبه های نماز آن چنان مودب نشست که حظ می بردم . آدم روشن و موقر  . اهل ریاضت هم نیست . گردش خودش را می کند و صفای معنوی خودش را هم می برد . به قول خودش هرجا می رود سر از امامزاده در می آورد حتی در تایلند . خیلی از شب ها هم در پشت بام  می خوابد و لذت آسمان خدا را می برد . کارش هم گرفته وتجارت خوبی دارد . می گوید : « هر روز صبح دو رکعت نماز شکر می گذارم به خاطر این بیداری . » از او می پرسم  که فکر می کنی چرا خدا بیدارت کرد . می گوید نمی دانم . فقط خودش می داند ولی می دانم که او  خواسته بیدار شوم  و اگر او نمی خواست نمی شد .»
بعد هم احتمال می دهد که شاید خدمت به مادر بزرگش در روستا و دعاهایی که مادر بزرگش کرده در حق او باعث این رحمت شده . حال خوبی داشت . آدم غبطه می خورد به حال این افراد که تابلو نیستند . کسی به او نمی گوید : « حاج آقا التماس دعا . » پیش خدا خیلی عزیزند این ها .


* دفتر شعر مجازی من در سایت شاعران فارسی زبان  افتتاح شد . برخی از سروده هایم را در این جا می نویسم . سایت بسیار جامع وخوبی است اگر گذرتان افتاد سری به ما بزنید . در ضمن خاستگاه این سایت هم گویا در هندوستان هست . هاهاها