مجنون
بسم الله الرحمن الرحیم

راست گفته اند که « المسافر کالمجنون » . حالا حسابش را بکنید که ما همه ی این یک سال گذشته را مسافر بوده ایم . صد البته از سال ۱۳۸۹ که در آزمون قبول شده ایم مسافر بوده ایم تا ۹۰ که از شازند آمدیم . گمان می کردیم دولت فخیمه ی هند چشم انتظار ماست و ویزا را دو دستی در اول مهر تقدیممان خواهد کرد . در پستوی دلمان دعا می کردیم که : « خدایا ما بچه ی کوچکی داریم سه ماهه ، کاش صدور ویزای ما هم به تآخیر بیفتد - همچنان که برای مدیر سابق آقای دربندی تا انتهای اذر تعویق افتاد ـ و از آن جا که این دعا از سویدای دل! برخواسته بود و مستجاب افتاد ، نه سه ماه که دوازده ماه تمام در انتظار ماندیم . آن فرزند دلبند هم که برای خویش بانویی شده بود ، گاه گداری درباره ی علت تاخیر سفر به هندِ شگفت می پرسید و ما همه ی گناه را بر گردن سفارت فخیمه ی هند بار می کردیم . حالا بگذر که در این همه ی مدت چه مقدار پاسخ به پرسشگران دیگر که به صراحت و اشارت و کمایت از ما در مورد نرفتنمان می پرسیدند و شاید برخی در گوشه ی دلشان گمان می کردند ما رفتن به هند را بهانه ای برای ماست مالیِ رفتن از مدیریت شازند بر زبان ها انداخته ایم و صد البته که چنین نبود و مبادا که چنان بادا .
تا این که انتظار همگان در مرداد ۹۱به پایان آمد . بالاخره ما مسافر هند شدیم و همان جنونی که حکما فرموده اند بر ما عارض تر شد . در هند هم هر چند که یک سال ساکن بوده ایم اما همیشه خودمان را مسافر دانسته ایم . تا آمدیم به ایران عزیز . حالا که چهل روزی از آمدنمان گذشته انگار همه ی این چهل روز را در تدراک باز گشت بوده ایم . یعنی همان مسافر و حکایت همان جنون ی که باز هم حکما فرموده اند .
غرض این که ماه رمضان هم مزید بر جنون شد . این که خیلی از کارها و برنامه ها و سفرها و دیدار دوستان و حظ بردن از هوای ده کوثر و حوالی آن - یعنی ایران ! - آنگونه که باید بشود میسر نشد . از دوستان عزیز و مهربانانی که جویای احوال شدند سپاسگزارم و از دوستانی که نتواستم حضوری خدمتشان برسم عذر خواه . این مطلب را در اثنای جمع وجور کردن اسباب سفر می نگارم برای روی ماهتان ...
حالا ببینید که ما همه مسافری در این دنیاییم . ناگهان چقدر زود دیر می شود .....
بسم الله الرحمن الرحیم