بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

یازدهم اردیبهشت ماه سال ۱۳۷۷ . در روزی که سر شار از باران و طروات بهاری بود از مرکز تربیت معلم بیرون رفتم . آن موقع تربیت معلم شهید باهنر اراک هنوز در حاشیه شهر بود و برای رسیدن به بازار با اتوبوس رفت و آمد می کردیم . 
انتشارات کارا  - که بعدها منتشر کننده اولین کتاب من شد - روبروی بیمارستان ولی عصر دفتر داشت . جالب این که بعدها فهمیدم  آقای صفریان مدیر خوش ذوق این انتشاراتی ده کوثری است . رفته بودم تا داستانی را که نوشته و داده بودم برای حروفچینی ، بگیریم . در مسابقات داستان نویسی مرکز تربیت معلم  رتبه ی اول را کسب کرده بودم و برای مسابقات کشوری - که قرار بود در تیرماه در همدان برگزار شود -  آماده می شدم .
 داستانِ « در التهاب دیدار » . به شدن تحت تاثیر ادبیاتِ نادر ابراهیمی . این که می گویم داستان با کمی مسامحه است . شاید قصه بگوییم بهتر باشد . این قصه روایت مختصری بود از روزهای خداحافظی و شهادت عموی شهیدم - شهید نبی الله مولوی - و روایتی از روز بازگشت استخوان  و  پلاک او پس از پنج سال گمنامی .
 جالب این که مدیر انتشارات کارا - که در انتهای داستان امضای من و « قریه ی ده کوثر » را دیده بود - داستان را به استاد علی فرخ مهر -  یکی از معلمان نویسنده ی بازنشسته که معلمان ایران او  را با کتاب موفق ها وناموفق هایش می شناسند  - داده بود و او هم ضمن ویرایش ، در انتهای آن تشویق ها شاگرد نوازی ها نثار ما کرده بود و ابراز امیدواری که ما در آینده نویسنده خواهیم شد . دستخط ایشان سالهای سال موجب تشویق من به نوشتن شده است .  و هم ایشان بعدها که معلم شدم یکی از استادان و دوستان عزیز من شد و در این مدتی که در اداره بودم با بزرگواری تمام به دیدنم می آمد و این علاقه طرفینی همچنان استمرار دارد . جالب تر دیگر  این که هم ایشان برای کتاب سفر به دیار خدا مقدمه ای نگاشته است . 

غرضم از بیان آن مقدمه بیان این متن است که در  شدت باران ، به سختی خودم را به اتوبوس های شرکت واحد رساندم . هنوز شرکت واحد بود و به قول امروزی ها خصولتی نشده بود . بلیت هایی که یکصد ریالی بودند و تا کردن و بریدن آن ها از محل پرفراژ سرگرمی خوبی بود تا به مقصد برسی .
باران ، همراه با خنکای نسیم بهاری ، در هنگام عصر ، انسان را بر آن می داشت تا خودش را بپوشاند و من به خاطر طبیعتم - که سرمایی است - علاوه بر کاپشن ، یک گرمکن ورزشی هم زیر آن پوشیده بودم . اتوبس حرکت کرد . در ایستگاه سوم - حوالی میدان ساعت - مردی سوار اتوبوس شد که تنها یک پیراهن داشت - یک لا قبا - . مردی لاغر و تکیده که نشانه های نداری در تمام وجودش نمایان بود . از سر و رویش آب می چکید از بس زیر باران مانده بود و سر بالا نمی آورد . شاید خودش نیز می دانست که موجب جلب توجه دیگران شده . مدام با دستش آب را از صورت خویش کنار می زد . معلوم بود که سرما در بدنش کارگر شده و نه فقط دستانش که همه ی وجودش می لرزید .
 من در صندلی نشسته بودم  و لرزش دستان ، پیراهن خیس چسبیده به بدن و نگاه هایی را که از مردم می دزدید را می دیدم . همه ی این ها را می دیدم ولی انگار خنگ شده بودم و نمی توانستم کاری بکنم .
در ذهنم خلجان می کرد که به او کمکی کنم . با خودم گفتم  موقع پیاده شدن صد تومان پولی را که دارم به او می دهم . اتفاقا او یک ایستگاه زودتر از من پیاده شد و من گیر کردم بین پیاده شدن و نشدن . آخر هم نشد . او رفت و من فقط با نگاه از پنجره اتوبوس او را بدرقه کردم . نگاهی که نه برای او گرمایی می آفرید  و نه عذر تقصیر من را موجه می کرد . 

صحنه ی لرزیدنِ تمام وجود یک مرد  - که « زیر باران رفته بود »-  همیشه در خاطرم ماند . گاه گداری آن را برای دوستان و همکاران تعریف کرده ام .
یک بار هم که کلی با احساس برای  مادرم می گفتم و شاید - مثلا -  دلسوزی خودم را جار می زدم  مادر گفت : « خب تو که لباس گرم دیگری داشتی کاپشنت را در می آوردی و به او می دادی . »
این جمله ی انگار آب سردی بود که تمام وجود من را یخ کرد و ساکت شدم . تنها حرفی که باید می زدم تا خودم را توجیه کنم این بود که « به عقلم نرسید » .

این مرد آن روز مایه ی امتحان من شد و من ن نمره ی خوبی نگرفتم . گاهی آدم نمی فهمد چه تصمیمی باید بگیرد ، گاهی دیر تصمیم می گیرد و گاهی اصلا تصمیم نمی گیرد . برخی کارها شاید به ظاهر کوچک باشند اما قابلیت های بزرگی دارند اگر به موقع انجام شوند . 
و این جا - دهلی نو - چه بسیارند مردمی  که در زیر باران حمام می کنند ، ساز زندگی می نوازند و زیر باران می خوابند . لباسها و زیر اندازهایشان که خیس می شود را پهن می کنند تا گرمای خورشید خشک کند البته اگر شرجی بالای هوا بگذارد و اگر باران دیگری از راه نرسد . شاید اشاره ی سهراب همینان بوده است که سروده  : « زیر باران باید رفت ، زیر باران باید با زن خوابید ....»