[Click to enlarge]  

    »»   خواهرم از پشت بام خانه افتاد ....وای ...پشت بام هشت  متری ... یک دختر بچه  ده  ساله ....

آخه پشت بام جای بازیه... اون هم بازیی که نباید  به پشت سر ت نگاه کنی ؟..

پدر بزرگ همون لحظه که شهنازمون  رو داشتند می آوردند خونه، گفت :

« کجا می آرید ؟...ببرید غسلش بدبد؟... بچه که از  ده متری بیفته روی یخ داخل کوچه .. خونه آوردن نداره ...ببریدش .»

»  اما...اما ... خدا خواست که شهناز بدون این که به دکتر بره فقط یک شب  زیر کرسی بخوابه و فردا شیطونی هاش  توی کوچه گل کنه...مردم هم از تعجب او رو به هم دیگه نشون بدهند ...

» پدر برای سلامتی  تنها دخترش نذری کرد ...  نذر کرد هرسال  در فصل  پاییز فامیل و آشنا  رو دعوت کنه به آستانه  ویک گوسفند هم در همونجا قربانی کنه ...

» آستانه  که مرقد سه امامزاده عزیز در اون واقع شده  که نسب  اونها  با پنج واسطه به امام زین العابدین علیه السلام می رسه  ... سهل بن علی ، جعفر بن علی ،  طالب بن علی  وپسر جعفر که فضل  نام داره ...

 

»  وای !!!  چقدر شیرین بود ... باور کنید شبی که قرار بود فرداش بریم آستونه ــــ به قول خودمون ـــ  خوابمون نمی برد ... صبح خیلی زود لباس های تمیز پوشیدهو ...آماده حرکت بودیم...

»  با تراکتور ... یک تریلی پشت تراکتور می بستیم و همه فامیل ها  می رفتیم ......وای چقدر حال می داد ...

 

 

 » برای ما بچه ها،  اون روز  پاییزی یک روز  اردیبهشتی بود ... ما  بچه های روستا که کم شهر می دیدیم شهر آستونه  با اون اوضاعش حکم یک شهر فرنگی داشت ...

»   وناهار نذری ...دست پخت مادر ــ جای شما خالی ـــ   آبگوشت ...

 »  وخرید سوغات های کودکانه ...از سوت وتفنگ و ماشین ها  ومجسمه های گلی که سوغات اصلی این شهر قدیمیه.

 

**،**،**،**،**

 

 » جای شما خالی ...جمعه بازهم پدرم نذر داشت و من نایب الزیاره شما  ...همه فامیل ها دور هم جمع شده بودیم  . 

 » خاطرات کودکی هایم در آستانه ...   حسرت سادگی ها وبی ریایی های  آن روز ها رو می خورم ...این که آستونه اومدن در اون روزها با در ساده ترین وجهش چقدر می چسبید ... 

 » آستانه هم خیلی تغییر کرده ...از ضریح چوبی مشبکش که جاش رو به یک ضریح فلزی شیکی داده تا  اون قبرستان های کنار حرم که جاش رو با یک پارک بزرگ وخوب عوض کرده ..

 » ولی یک چیزی در اون هیچ گاه تغییر نکرده ونمی کنه ...اون جریان معنویته که در اطراف وداخل حرم جریان داره و... اون دعا هایی که زیر لب با این امامزاده ها رد وبدل می شن ...

 » تو هم کافیه که محو دعای دیگران باشی وببینی که این جاها چقدر زندگی آرام  و پرمحتوا جاری وساری است ...اون لحظه حس می کنی که حالا وقت سجده رفتن و د عا کردن و طلب کردنه :

 »  «...ای خدا به زندگی هامون آرامش وبه قلب هامون ایمان وبه فکر هامون روشنایی بده تا در بیرون از این حرمی که واقعا حرم امن الهیه بتونم راه رو از بیراه تشخیص بدم ...»

  »  ..وجا داره که از اون چشم هات قطرات اشک سرازیر بشه توبه یک آرامش عمیق برسی ...آرامشی که جز در این جور جاها نمی تونی پیداش کنی .

جای شما خالی ...

 » به محمد جواد هم حسابی خوش گذشت  ...با پشمک ها ...از دست فروش ها می گرفت وچه کیفی می کرد ...وبه مادرش هم  که این روزها منتظره...

 

 » ولی مادر ....مادر...  بازهم سنگ تمام گذاشته بود ... با اون دست پخت نازنینش ومهمتر از همه اون نیتش که از چهره اش می خونم  ... 

 

»  ..وتو ای پدر جا داره به دست ها پینه بسته ات که زخم کار سال های پیش است وهنوز التیام نیافته بسیار بوسه بزنم .

پدر تو کشاورزی را فروخته ای یعنی بازنشسته شده ای ...

اما ...آیا....آیا تو هم حقوق بازنشستگی می گیری ...؟؟؟؟!!!!!!