پله پله تا ملاقات خدا (قسمت سوم)
بسم الله الرحمن الرحیم

-
حاجیه خانم همدانی در کنار پنجره هواپیما نشسته و از من می خواهد که تهران را که از بالا خیلی کوچک شده نگاه کنم ومن خودم را جمع وجور می کنم تا تصادمی با او نداشته باشم و نگاه می کنم به کلان شهری که حالا دیگر خیلی خیلی ریز دیده می شود .
اگر پرواز در روز بود لذت بخش تر بود .
این بنده خدا چون زیاد با هواپیما مسافرت کرده خیلی هم راحت هست وبعد از شام بالش کوچک هواپیمایی را زیر گردن می گذارد و خیلی زود خوابش می برد . -
منِ بی قرار ، یک مجله تبلیغاتی سعودی را بر می دارم ومشغولم به ورق زدن .مصاحبه با یک شاهزاده سعودی وتبلیغات از ماشین گرفته تا مجوهرات (همان جواهرات خودمان ) ،لوازم آرایشی و کولر و.... تمام صفحات رنگی با کاغذ گلاسه . البته در کنار هر تبلیغی تصویری ازیک زن بزک کرده و ترگل . یاد جمله ای از کتاب فرهنگ برهنگی دکتر حداد عادل :« امروزه اگر قرار باشد حتی لاستیک تراکتور وبلدوزر را هم بفروشند در کنار آن ، عکس عریانی از یک زن می گذارند واین نهایت مصرفی نگاه کردن به شخصیت زن در غرب هست .» و تمرین مترجمی عربی به زعم خودمان !!!
-
جالب هست پیرمرد وپیرزن هایی که درد کمر دارند ونمی توانند روی صندلی هواپیمای سعودی بنشینند ومی روند در قسمت دماغه ی هواپیما وپشت کابین خلبان که محوطه فراخی است دراز می کشند و بعضی هم که حسابی خوابشان برده است همانجا . تعدادشان هم کم نیست وبه هشت نه نفری می رسند .
-
وقتی از فراز خلیج فارس می گذریم همان آقایی که اولش خوش آمد گفت این خبر را اعلام می کند ومن دقیقم که ببینم ایا خلیج را خلیج عرب می گوید یا فارس که به علت خش خش بلندگوها چیزی متوجه نمی شوم و انشاءالله که گفته خلیج فارس.
-
حالا دیگر ضربان قلبم واقعا تندتر می تپد . باور کنید هنوز باور نکرده ام که خدا توفیق داده باشددر مدینة الرسول فرود بیایم .شهر مدینه پیداست وهواپیما حالت فرود گرفته و دوباره اعلام می شود که کمر بندها محکم شود . لرزش هواپیما شروع شده وبه همین خاطر صلوات فرستادن مسافران هم . آدم احساس می کنه صلوات فقط برای رهیدن از خطر هست .از همین حالا من چشم چشم می کنم تا روضه رضوان نبوی را ببینم . یک جایی در شهر خیلی نورانی به نظر می رسد یعنی دارای چراغ های بیشتری است و من بدون این که یقین داشته باشم احساس می کنم آنجا مسجد پیامبر است . در زیر لب صلوات می فرستم به آن مردی که خدا چنان برکشید که دلها را این چنین به سوی خود می کشد . هر لحظه به فرود در فرودگاه نزدیک تر می شویم وشهر را بهتر حس می کنیم .
-
هواپیما متوقف می شود و من کیف کوچک دستی ام را برمی دارم .از حاجیه همدانی التماس دعا دارم . همین که از در هواپیما بیرون می آیم هوای شدیدا گرم شهر مدینه صورتم را می نوازد . چقدر هوای تهران ومدینه تفاوت دارد . ذکر صلوات بر لبها جاری است .
-
جالب وقتی است که قرار است گذرنامه ها را چک کنند وممهور به مهر مملکةالسعودیه وما جماعت بی نظم وبلبشو در ایران تبدیل به انسانهای صف مدار منظم شده ایم همه در یک خط.
-
جوانکی پشت میز نشسته و با قیافه ای در حال وارسی .حتما در این فکر که یک موقع تروریستی وارد خاکش نشود .ومن شدیدا در این فکر که این وهابی است و الان به چه می اندیشد .
-
ساعت حدود دوازده شب به وقت ایران هست و با ساعت این کشور چهل دقیقه تفاوت دارد ودر همان فرودگاه به خاطر هماهنگی بیشتر ساعتم را با ساعت فرودگاه هماهنگ می کنم و جلو می کشم ،یعنی ساعت دوازده وچهل دقیقه .
-
بعد از انجام امور اداری و ضرب مهر ورود به خاک عربستان در گذرنامه که اسم مامور وماه رجب حک شده برای تحویل ساک ها به بخش دیگری از فرودگاه هدایت می شویم . فرودگاه مدینه در این ساعت خیلی خلوت هست .
-
در حین تحویل بار مجددا حاجیه خانم همدانی را می بینم والتماس دعا وخداحافظی .
-
بارها که تحویل شد اتوبوس هایی از طرف بعثه ی مقام معظم رهبری در همان جلوی درب آماده هستند که مارا به هتل ببرند وبرادرانی از ایران در ورودی فرودگاه منتظر زائران.
-
اتوبوس ولوو وراننده ی غیر عرب(می خورد که از کشورهای آفریقایی باشد محتمل مصری ) . این موقع شب با دلستر و بیسکویتی پذیرایی می شویم .ترجیح می دهم نخورم .
-
اتوبوس راه می افتد و من از حالا کنجکاوی ام گل کرده تا اینجا را مقایسه کنم با ایران . وضعیت عمومی خیابان ها وکوچه ها ومدیریت شهری . فعلا که چیزی شبیه به ایران است ،نوع اسفالت ها وچاله چوله بودن خیابان هایش .
-
ده دقیقه ای تا هتل راه می رویم .وقتی اتوبوس جلوی هتل توقف می کند این جماعت می ریزند پایین و همه ساک به دست در لابی هتل جمع می شوند برای تحویل کلید اتاق ها . هتل الیاس السکنی . غریبه هایی که وجه اشتراکشان فعلا همین سفر هست و منتظر بودن برای تحویل کلید .من دوباره شماره اتاق را چک می کنم ۱۱۲۹ و فقط نمی دانم هم اتاقی ام کیست . حالا همین هم دغدغه شده برای من ،که قرار است یک زندگی مشترک ۱۸ روزه داشته باشی . خدا کند هم سنخم باشد ونشود آیینه دق .
-
تحویل دار کلیدها می گوید کلید ۱۱۲۹ را تحویل گرفته اند ومن می روم بالا .طبقه سوم پشت درب اتاق ۱۱۲۹. ساعت ۱:۱۵ و من باسختی زنگ اتاق را می زنم ومنتظرم ببینم چه کسی باز می کند این در را .
-
خدا راشکر که جوان است . در ترمینال دیده بودمش ودر اتوبوس در صندلی مجاور من بود . خودم را معرفی می کنم .
-
آقای درودگر جوانی هم سن و سال من که قاضی دادگستری در فرمهین است و راهی به دیار وحی با استفاده از سهمیه ریاست جمهوری . مثل من .
-
در همان ساعت اول کلی باهم اختلاط می کنیم و از آشنایی با هم ابراز خرسندی واز این حرف ها . ترجیح می دهیم تا ساعت ۳:۳۰ که قرار است همه کاروان یکجا به حرم نبوی مشرف شود نخوابیم .
-
این توالت های فرنگی برای این جماعت به زیارت آمده شده آیینه دق که هم زحمت داردبه خاطر بدعادتی وهم مشکل معماری . پشت به قبله . که اولین اصل معماری اسلامی اساسی زیر سوال است در این ام القرای چهان اسلام .
به گمانم نسبت به حرم مطهر رعایت شده ولی نسبت به قبله نه . البته که طنز خنده داری است اگر نسبت به حرم پیامبر سنجیده باشند . هم آن هایی که اعتقاد دارند انسان حتی اگر پیامبر خدا باشد همین که مُرد (نعوذ بالله ) مُرده است . -
ساعت سه است وهمگی در لابی هتل برای رفتن به حرم اجتماع کرده ایم ....
ادامه دارد ........
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر ۱۳۸۷ ساعت 17:24 توسط حسین مولوی
|
بسم الله الرحمن الرحیم